تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو

Home # Baanoo # Posts # Feed # Wap # Email # Archive

۱
خانه‌ای در اجاره
دلی در اجاره
چیزی که می‌شود فروخت ...
شده‌ام مردی که می‌گویند
روزگاری دوست‌ات داشت

این‌جا
کشوری که دوست‌اش نداریم
و می‌گویند وطن ماست
و می‌گویند این‌جا وطن ماست
می‌گویند
این‌جا
وطن ماست

چه می‌شود کرد؟
گاهی تو را می‌خواهیم
می‌گویند وطن‌پرست

مردم
عجیب شده‌اند


۲
دست‌هاش
آسیب دیده‌است
دل‌اش
آسیب دیده‌است
ماهی‌ شده است، ماهی ...
عین هم‌این که توی حوض

با این‌همه
دوست‌ات دارد
            هنوز

مردم
این‌جوری عاشق می‌شوند
گاهی راحت‌تر از این

۳
از جنگ نوشتیم
از تفنگ
فراموش‌مان شد این‌جا وطن ماست
و هیچ زنی
زیباتر از تو نیست که می‌خندد ..

روی تن‌مان راه می‌رویم
به لاشه‌های خوش‌بخت دل می‌بندیم
و روزی شبی جایی
مست می‌کنیم وُ در هوای ِ تو ای فریاد ...

ما
سال‌هاست
در غربت ِ دیگران شاد ایم
و خنده‌ای اگر هست
به عکسی است که تو در آن رفته‌ای ..

من هیچ‌گاه
این‌جا را نمی‌خواستم
مردم‌اش
ما را دوست نداشتند

 

Baanoo بانو

 

# این؛ هم‌این # 87/08/30 حسین نوروزی |

سبزه هم‌آن وُ ... گل وُ صحرا، هم‌آن!
باغ، هم‌آن! سایه، هم‌آن! جا، هم‌آن!

گرد چمن شاهد زیبا بسی‌است   
در دل من، شاهد ِ زیبا، هم‌آن!

در چمن هرکس وُ من، بر درش؛
باغ من آن‌است وُ تماشا، هم‌آن!

نام نماند از دل وُ جان وُ ... هنوز،
عشق هم‌آن‌است و تمنا، هم‌آن!

چشم مرا سیل ز دریا گذشت؛
سوختگی ِ دل شیدا، هم‌آن

قهر ِ تو، لطف است؛ که عشاق را
خار، هم‌آن باشد وُ خرما، هم‌آن

فرق ِ میان دو لب‌ات کی توان؟
خضر هم‌آن است وُ مسیحا، هم‌آن ...

از تو بلا، وز دل ِ خسرو، رضا
ک‌از تو هم‌آن شاید وُ ... از ما، هم‌آن

امیرخسرو دهلوی

# این؛ هم‌این # 87/08/29 حسین نوروزی |

یک‌سال گذشت؛ احمدی‌نژاد هنوز در همه‌جا رییس جمهور است، هیچ‌چیز عوض نشده‌؛ هنوز هم پیش از اس‌ام‌اس این شرکت اینترنتی، تبریک ِ تو می‌رسد، هنوز هم پروین‌جون «پولور» می‌خرد برای بار بیست و چندم، هنوز هم روزگار تلخ است، و بهانه‌ای اگر هست برای خنده گاهی، هم‌این شوخی‌های شیرین ِ گاه و بی‌گاه است.
حالا تنها چیزی که عوض شده، این است که می‌بینم در این یک‌سال «رفته‌رفته» بیش‌تر کلمات را، درست و غلط، «دور از هم» نوشتم و جدا. و هی اصرار کردم، هی اصرار کردم، هی اصرار کردم که این‌طور باشند جدا از هم. این‌که این یک‌سال، چه‌گونه گذشت، قصه‌اش در هم‌این «سِیر ِ جدایی» کلمات و ترکیب‌ها جاری است. یک پاکت را هم کرده‌ام دو پاکت... هم‌این و هم‌این‌ها.

ام‌روز، این نوا را به خودم تقدیم کردم؛ گوش کن.
بچه‌های کوه آلپ (در زبان انگلیسی گویا این باشد Alps Stories: My Annette)

واقعا این عکس و نوشته‌اش، با من چه‌ها کرد ... نوشتهء پیوست‌اش را دوست داشتم، نگه می‌دارم برای خودم.

آریاشهر، مغازه، خرید.. ای‌داد :(

پی: تبریک ِ دیگران در این مواقع که دوست داری خودت و باشی و خودتان، دوست‌داشتنی نیست هیچ.

 

# این؛ هم‌این # 87/08/28 حسین نوروزی |

آدم‌ها، بعضی از آدم‌ها، مشکلاتی دارند، غصه‌هایی دارند، چیزهایی هست در نهان‌شان که می‌تواند یک تپه پشم و ریش‌شان را بکند کاهی در مقابل کوهی؛ بشوند ساقه‌ای که به بادی می‌شکند، به هوایی، به فوت آدمی‌زاده‌ای.
همه‌چیز را نمی‌شود در وبلاگ نوشت. یعنی من باکی ندارم از نوشتن‌اش. هیچ‌وقت خودم را سانسور نکرده‌ام. ولی فکر می‌کنم «توضیح دادن» بعضی چیزها، «اختیاری» است، هم‌آن‌قدر که «خواندن/نخواندن» بعضی حرف‌ها.
در زندگی هر کس، نوای موسیقی خاصی ریشه دوانده، که عوض کردن‌اش هم با خودش نیست؛ ما چه گناهی کرده‌ایم که مدت‌هاست نوای نی ِ شوشتری افتاده عین بختک روی گوش و دل‌مان؟ گناه ما چی‌است که داریم با جواد معروفی پیر می‌شویم؟
حتی یک‌روزش را هم برای دیگری نخواسته‌ام.. حتی یک‌روز.
زندگی‌مان بوی نغمه‌های تلخ می‌دهد، و گریزی هم نداریم جز سکوت و مدارا. گاهی هم این‌جا ناله‌ای می‌کنیم.
تو که کناری نشسته‌ای، با حب و بغض می‌خوانی این صفحه را، و فکر می‌کنی با «جهان ِ مجاز» طرف هستی، واقعا چی می‌دانی از حال و روزی که بر ما می‌گذرد؟ ... آدم، گاهی به کوچک‌ترین‌ها می‌شکند.
چند روز دیگر، یک‌سال هم به این عمر نکبتی اضافه می‌شود؛ و هنوز هم عین مرد می‌توانم بزنم گریه، به هیچ‌ام هم نباشد که خوب است یا نه. آدمی‌زاد، عصرهای پنج‌شنبهء بس‌یاری دارد. قسمت ِ ما فعلا شده‌است روزانه و دایم؛ چه باک؟ عادت می‌کنیم لابد.

چیزی‌ام در این مایه‌ها، که خواجوی کرمانی سروده است:

که می‌رود که پیام‌ام به شهر ِ یار رساند؟
حدیث بنده‌ء مخلص، به شهریار رساند؟

دعا و خدمت می‌خوارگان به‌وقت صبوحی، 
بدان دو نرگس ِ می‌گون ِ پُرخمار رساند؟

ز راه لطف، به‌جز باد نوبهار که باشد
که حال بلبل بی‌دل، به نوبهار رساند..

اگر به نامه، غم روزگار باز نمایم،
کسی که نامه رساند، به‌روزگار رساند!

هوا گرفتم و جان را به دست آه سپردم 
به بوی آن‌که چو بادش، بدان دیار رساند

تن‌ام ز ضعف، چنان شد که باد اش ار برباید
به یک‌نفس به سر کوی آن نگار رساند

«بو» در بیت پنج‌ام: به‌امید ِ، با آروزی ِ، باشد که .. به بوی / به امید این‌که.. چیزی در هم‌این مایه.

# این؛ هم‌این # 87/08/23 حسین نوروزی |

تیرماه که بی‌آید، شده است ده‌سال؛ برای دوستی ِ ده‌ساله باید چی نوشت؟
یوریک کریم‌مسیحی، شاید از یکی‌دونفر باقی‌مانده‌های نسل ِ «دوست» باشد که هنوز هم بعد ِ ده‌سال، در دوستی‌‌اش فرقی نکرده و نمی‌بینی که عوض شده باشد. همیشه «پا» بوده بدون دقیقا حتی سر سوزنی توقع. چی باید بنویسم حالا که مثلا می‌خواهم ورودش را به دنیای مجازی خبر بدهم یا تبریک بگویم؟ آدمی‌زاده گاهی لال می‌شود؛ عین الآن ِ من.
یوریک، پای تمام بدبختی‌های من بوده در این‌سال‌ها؛ تاکید می‌کنم روی این «تمام». و در تمام روزهایی که حتی یک زنگ خشک و خالی نزدم که حال‌اش را بپرسم، شرم‌ساری این رفتار خودخواهانه را با بزرگی‌اش بیش‌تر کرد. خدای شاهد من است که یک‌خط را اغراق نمی‌کنم: دقیقا این‌همه‌سال، نه عین، که خود ِ برادر بزرگ‌ام بوده.
وقتی که پدر واروژ (عموی یوریک) فوت کرد، خیلی از دوستان بی‌معرفت حتی نکردند تلفنی بزنند و هم‌دردی کنند؛ من هم یکی‌شان. از همه غم‌گین شد، از من اگر هم شد، به روش نی‌آورد. این‌را نوشتم این‌جا که بفهمد، خر نیستم و حماقت‌ها و بی‌مرامی‌های خودم را می‌شناسم و می‌فهمم، و حتی شرم‌سارم بابت‌شان. و یادم هست وقتی خبرهای بد، زندگی‌ام را زیر و رو می‌کرد، هربار چه‌قدر کنارم بود و کنارمان بود.
گرافیست و طراح است؛ آخرین طرح‌جلدهاش را در نشر چشمه و نشر قصه به یاد دارم و مدیریت هنری‌اش در بس‌یاری از نشریات را.
داستان‌نویس است؛ «طبقه‌ی همکف» را در نشر قصه منتشر کرده، «رویا، خاطره، شادی و دیگران» را در نشر جشمه.
شیفتهء عکس است؛ کتاب «شب سپیده می‌زند» از کارهای خاص‌اش بود که دوست می‌دارم. یوریک منبعی است برای هر سوالی دربارهء عکس و عکاسی و تصویر.
اهل سینماست؟ نه!‍ خورهء سینماست؛ اگر بگویی «آدم و حوا این‌جور کردند»، باید منتظر باشی بگوید«دقیقا! البته آدم، این فیلم رو از روی نسخهء 1860 پیش‌از هبوط بازی کرده؛ اگر اون نسخه از آفرینش رو می‌دیدی، چی می‌گفتی!». یوریک یک کلاسیک‌باز قهار است.
و بس‌یاری از هنرها و دغدغه‌های دیگرش را باید ردیف کنم؛ ولی خب، پیش از این‌ها، یک دوست خوب است که حق بزرگی به گردن من دارد.

اما حالا، بعضی‌ها!! یوریک را از راه به‌در کرده‌اند و چند روزی‌است وبلاگ‌ می‌نویسد. حتما به‌زودی سر ِ نوشته‌هاش درباب رسم‌الخط و این‌ها، درگیر خواهیم شد، اما تا آن‌وقت: بارو یوریک!

فید وبلاگ یوریک کریم‌مسیحی را با این آدرس داشته باشید و خود ِ وبلاگ را این‌جا دنبال کنید.

وبلاگ یوریک کریم‌مسیحی

 
 

# این؛ هم‌این # 87/08/16 حسین نوروزی |

بچه که بودیم، مادربزرگ‌ام یادمان داده بود که از پنج‌شنبه‌ها لذت ببریم، و دل‌گیری جمعه‌ها را توجیه کنیم. جمعه‌ها دو ساعت برنامه‌ کودک داشتیم و اگر روزی خواب می‌ماندیم، یعنی رفت تا یک هفته بعد. کم‌کم ظهر می‌شد، عصر می‌شد، حال‌مان گرفته می‌شد، و جمعه نکبت‌اش را می‌ریخت در تمام طول هفته.
از آن‌طرف فقط جمعه بود که می‌شد کسری خواب ِ یک‌هفته را جبران کرد. پارادوکس ماجرا هم این‌جا بود: خواب یا برنامهء کودک ِ صبح ِ جمعه که دوست‌اش می‌داشتیم؟
پنج‌شنبه‌ها هنوز خوب بود. یعنی وقتی که بچه بودیم، هنوز می‌شد از تمام روزهای هفته، پنج‌شنبه را دوست داشت. شوق ِ رسیدن جمعه‌صبح، من و خواهرم را زنده نگه می‌داشت و پنج‌شنبه را زیبا می‌کرد برای‌مان.
تازه که یاد گرفته بودم چهارتا انگشت‌ام را نشان بدهم و بگویم:«سه سال‌ام شده»، مادربزرگ‌ام حکمت سادهء پیرزنانه‌ای را – که لابد بر اساس آموخته‌های دینی‌اش بود – یادمان داد؛ می‌گفت:«پنج‌شنبه‌ها، خدا درهای بهشت را باز می‌کند تا مردگان بی‌آیند و به خانواده و کسان‌شان سر بزنند، و ما شاد هستیم؛ جمعه‌ها، عصرهای جمعه، خدا درهای بهشت را می‌بندد و مرده‌ها برمی‌گردند به خانه‌شان، و ما غم‌گین‌ایم».
یادم نیست که در کتاب‌های دینی هم چیزی در این‌باره دیدم یا نه. مهم هم نبود. اما باور داشتم که چون مادربزرگ است، راست می‌گوید.
مادربزرگ هم رفت. یک‌روز مُرد، و من مادرم را در آغوش گرفتم و گریه کردیم. مرگ ِ تلخی بود. سال‌های زیادی با ما زندگی می‌کرد و در خانهء ما. روزی که سکته کرد، مادرم کربلا بود. وقتی برگشت، که مادربزرگ فقط نگاه بود و آه. دوسه‌روز بعد هم برای همیشه رفت. مادرم ایستاده بالای جنازه، و می‌فهمیدم که همه‌چیزش را از دست داده است. بعد، زمان گذشت، و یک‌هو از یک روزی، یک روز خاص شاید، حال و هوای جمعه با پنج‌شنبه عوض شد.
تلویزیون هر روز برنامهء کودک داشت، ولی دیگر تکرار نشد آن هوای صبح جمعه، که منتظر آمدن «بامزی» بودیم. خیلی چیزها عوض شد. ما هم عوض شدیم. مادربزرگ هم که رفته بود. از یک‌ روز، شاید یک روز خاص، جای جمعه‌ها و پنج‌شنبه‌ها عوض شد. بعدها اما دل‌گیری ِ عصر جمعه، خودش را ریخت توی تمام روزهای خدا. و البته ینچ‌شنبه دل‌گیرتر و افسرده‌تر بود.
بزرگ‌تر شدیم. زمان هم می‌گذشت و همه‌چیز را عوض می‌کرد. یاد گرفتم لقمه‌های ساده را دوُر سرم بچرخانم و بگذارم گوشهء لب‌ام. نشستم از این حکمت پیرزنانه، چیزی درآورم برای توجیه تغییرات حال پنج‌شنبه‌ها. چیزی دست‌گیرم نشد. دست ِ آخر رسیدم به این‌که:«در تقویم ایرانی، از یک‌جایی، یک‌روز را پریده‌اند جلو. یک‌روز را که کسی یا کسانی دوست نداشته‌اند باشند، نادیده گرفته‌اند». این‌شد که در ظاهر، این وسط یک پنج‌شنبه از روزگار حذف شد، و در باطن، جمعه پخش شد توی تمام لحظات مردم. یعنی ام‌روز که پنج‌شنبه است، پنج‌شنبه نیست به‌واقع، و جمعه است. باقی روزها هم، همه جمعه هستند و درهای بهشت برای همیشه بسته‌. مدت‌هاست که پنج‌شنبه‌ای نداریم.
تنها دل‌خوشی‌‌ام این است ‌که در روایت مادربزرگ‌ام، «جهنم»ی وجود نداشت؛ همه در «بهشت» بودند. درهای بهشت بود که باز و بسته می‌شد.
و اما حالا...
حالا، مثل احمق‌ها فکر می‌کنم آن پنج‌شنبه‌ها را یکی دزدیده است. بشمارم چند تا پنج‌شنبه را که نکبت، تمام دقایق‌اش را گرفته؟
برای من، پنج‌شنبه‌ها شده است روز هراس، بهت، بغض و باقی چیزهای تلخ. نه‌که روزهای دیگرم خوش است! نه. پنج‌شنبه‌ها خیلی بدتر از بد شده‌اند.
درهای بهشت حالا، پنج‌شنبه باز می‌شود، و ما پنج‌شنبه‌ای نداریم؛ جمعه بسته می‌شود، و ما هر روزمان جمعه است و افسرده و بی‌خبر و نگران.
پیرزن، غریب بود. لابد او می‌فهمد که چرا «حالا» می‌نویسم این‌جا که پنج‌شنبه روز تلخی است.
هنوز هم برای مادربزرگ‌ام به نام، فاتحه می‌خوانم؛ فکر می‌کنم روح‌اش از پشت درهای بسته، این‌ پنج‌شنبه‌های ظاهری را می‌بیند و روزی به دادم می‌رسد....

پی:
فردوسی گفته است:
- همه کارهای جهان را در است       مگر مرگ، ک‌آن‌را دری دیگر است
- عنوان نوشته، از نمایش‌نامه‌ای به هم‌این نام از حسین مهکام.
- دوست داشتی، فاتحه‌ای بخوان؛ حتی بدون اعتقاد. خوب است گاهی.

 

# این؛ هم‌این # 87/08/09 حسین نوروزی |

خب گاهی مهدی جامی هم از مدیریت رادیو زمانه استعفا می‌دهد و می‌رود...

 

# این؛ هم‌این # 87/08/09 حسین نوروزی |

آدم‌ها در باران می‌زنند بیرون، در باران زمین می‌خورند، در باران فکر می‌کنند «کاش خبری می‌رسید کسی چیزی»، و در باران فریاد می‌زنند:«آخه این نکبت چه قشنگی‌ای داره که بخشیدی به شب و روز ما؟!»؛ باران را می‌گویند.
همیشه هم شاعران ِ دل‌خوشی هستند که بسرایند:«زیر باران باید رفت».
حالا فکر کن اگر هم‌این خطوط مسخرهء تلفن هم نبود، اگر هم‌این گوشهء غم‌بار را هم نداشتی، اگر واقعا کسی منتظر بند آمدن‌اش نبود، چه می‌شد؟ ... راه می‌رفتی و حتی کسی نمی‌پرسید:« تو چه می‌فروشی دخترک غم‌گین سینه‌عریان؟»، جواب هم نمی‌دادی:«آب دریاها را می‌فروشم آقا».
بدی ِ روزگار این است که وقتی زمین می‌خوری، حتی اگر بانوی زیبارویی باشی، همه فکر می‌کنند دخترک کبریت‌فروش هستی؛ تنهایی.

 

# این؛ هم‌این # 87/08/08 حسین نوروزی |

ببین رفیق
وقتی‌که نان کسی را می‌بُری، وقتی‌که کسی را از نان و نوا می‌اندازی، داری از نا می‌اندازی‌اش. یعنی کاری می‌کنی که صدای محزون نِی روی ریتم «سلطان و شبان» همهء شب‌اش را پُر کند؛ روزش را که کردی جهنم  ِ هراس و بغض و دل‌گیری.
صبح، واقعا از ته دل آروز می‌کردم که در «هم‌این‌روزها» آواره بشوی و سرگردان، دست‌ات به جایی بند نباشد و دوست داشته باشی از خجالت ِ روزگار، زمین دهن باز کند بروی توش.
حالا.. حالا که این‌ها را می‌نویسم، شب شده‌است و گوشی توی گوش‌ام؛ جهان‌ عوض شده‌است: از خدا فقط می‌خواهم صدای محزون نِی روی ریتم «سلطان و شبان» شب و روزت را دوره کند، دوره کند، دوره کند، دوره کند، دوره کند، دوره کند، دوره کند، دوره کند؛ نفهمی کی می‌آید کی می‌رود...
آواره می‌شوی و سرگردان، دست‌ات به جایی بند نیست، از نان و نوا می‌افتی، از نا می‌افتی. می‌افتی واقعا ... می‌افتی ... حالا ببین.

 

# این؛ هم‌این # 87/08/08 حسین نوروزی |

نگاهی گذرا به گذشته‌های شعر طاهره صفارزاده؛ شاعری که پیش‌رو بود

طاهره صفارزاده - عکس ایسنا

طاهره صفارزاده هم رفت. و بس‌یاری از «تیتر»ها در «مرگ مترجم» خلاصه شد. اما آیا واقعا صفارزاده هم‌این بود؟ فقط هم‌این؟
صفارزاده وقتی پا به عرصهء شعر نو گذاشت، که هنوز بس‌یاری از جریان‌های نوگرای شعر ظهور نکرده بودند یا سر و صدایی نداشتند. اولین مجموعه‌اش «رهگذر مهتاب» بود که در اسفند ۱۳۴۰ در ۱۲۰ با تخلص «مردمک» منتشر کرد؛ حاوی اشعار نوقدمایی در قالب نیمایی. شعر «کودک قرن» از هم‌این مجموعه سر زبان‌ها می‌افتد و سال‌ها، حتی به میان مردم ِ دور از جریان شعر نیز رسوخ می‌کند و هنوز هم هستند کسانی که صفارزاده را با هم‌این شعر می‌شناسند.
صفارزاده در دهه‌ای اشعارش را منتشر می‌کند که بنا به قول دکتر علی‌رضا نوری‌زاده، در مقالهء «دههء شاعره‌ها» {ویژه‌نامه‌ء نوروزی مجلهء فردوسی، ۱۳۵۰} در دههء چهل، ۷۲۵ شاعره ظهور کرده‌اند. و در روایت دکتر اسماعیل نوری‌علا، در مقالهء «تذکرة‌اللطیفه» {مجله‌ء فردوسی، شماره ۸۵۲، فروردین ۱۳۴۷}، شعر ِ بیش از صد و بیست «شاعره» بررسی شده‌است.
دههء چهل، شاید به لحاظ کمیت، دههء زنان شاعر باشد، اما سایهء شعر فروغ فرخزاد در این دهه، و حتی دههء بعد، حضور کیفی دیگران را به‌زیر می‌برد؛ در اسفندماه سال ۱۳۴۲ «ایمان بیاوریم ..» فروغ منتشر می‌شود، درحالی‌که «دیوار» و «اسیر» هم در دو سال گذشته‌اش به چاپ‌های دوم و سوم رسیده‌اند. فعالیت‌های سینمایی‌اش بیش از پیش قوت و شدت گرفته و انتشار گزیده‌ اشعارش با استقبال بس‌یار خوب منتقدان و روشن‌فکران روبه‌رو می‌شود. نام فروغ و شعر فروغ، نه تنها جریان شعر زنان را، که کل جریان شعر این دهه و دهه‌ء بعد را تحت تاثیر قرار می‌دهد. و عاقبت، مرگ ِ تراژیک او در ۲۴ اسفند سال ۱۳۴۵ نیز از او اسطوره‌ای می‌‌سازد که می‌دانیم.
از سوی دیگر، دهه‌ای که دههء انتشار مجموعه‌های پیش‌روی امثال شاملو و رویایی و سپهری و فروغ و اخوان و .. است، جایی هم برای شعر و زبان معمولی و احساسات سرشار از شعار صفارزاده نمی‌بیند.
در هم‌این‌سال‌ها برای ادامهء تحصیل در رشتهء زبان و ادبیات انگلیسی به انگلستان و آمریکا سفر می‌کند. {در این نوشته، مفصل‌تر بخوانید}. بعد از بازگشت از سفر است که صفارزاده، دیگر آن شاعر معمولی نیست و نگاه‌اش نسبت به شعر، اگرنه پیش‌روتر از جریان‌های متداول آن دوران، اما خبر از نوجویی‌اش می‌دهد. «طنین در دلتا» را در آذرماه ۱۳۴۹ در انتشارات امیرکبیر منتشر کرد؛  مجموعه‌ای که بس‌یاری هم‌چون شمس لنگرودی، نوآوری‌های آن را «کوششی» می‌دانند در برابر نوآوری‌های «جوششی» فروغ. با این‌حال، گرایش به فرم، تا حدی که صفارزاده به‌کار می‌بست، و زبان ساده و بی‌تکلف‌اش که حتی ذره‌ای هم با مجموعهء پیشین قابل قیاس نبود، از ظهور نگاهی منحصر به فرد و اختصاصی – بدون قضاوت کیفی – خبر می‌داد.
این شعر کوتاه از «کانکریت»‌ها را «ببینید»: {پی: این مطلب علی‌رضا در هم‌این‌باره}

بالا
زندگی آسانسور
پایین

زبان شعر صفارزاده در این مجموعه و روی‌کردی که به زندگی در شعرش دارد، زمین تا آس‌مان با شعر پیشین خود، و حتی با شعر زنان شاعر دیگر، تفاوت دارد. شعر «عاشقانه» از این مجموعه:

صبح آمده است
                    تو رفته‌ای
                               عشق آمده است
                                                  تو نیستی ...

چه می‌شود کرد  
رنگ دیوار به پرده‌ها نمی‌خورد
رنگ قالی به هیچ‌کدام
امروز تولد دوک الینگتون بود
در کاخ سفید هم رادیو می‌گفت جشنی برپاست
شُکر که که کلاه‌سفیدها دوک را نخوردند
شُکر که دوک گذری به آلاباما نکرد
شُکر که اگر تو نیستی، تنهایی هست
شُکر که فصل پاییزه این فصل
دوره‌گرد می‌خواند انار نوبر پاییزهء انار ...
من هم می‌خواهم به سلامتی دوک گیلاسی بزنم
و بزنم زیر گریه
همه توی این ملک مثل هم‌اند
چه فرق می‌کند
آدم صبح مِی بزند یا شب

اواسط سال ۱۳۵۰ مجموعهء «سد و بازوان» را در انتشارات زمان منتشر می‌کند در ۵۲ صفحه. سفر صفارزاده به خارج از ایران، و زندگی‌اش میان آن فرهنگ و درگیری با نگاه جهان غرب به ادبیات و هنر، از وی چهره‌ای می‌سازد که حتی بس‌یاری از شاعران نوگرای هم‌آن زمان بر او خرده می‌گیرند که شعرش و زبان‌اش «بی‌پیرایه» است {از جمله شمس لنگرودی} و حتی سپانلو او را «شاعره‌ای که به زبان خارجی چیز می‌نویسد» می‌خواند. کار حتی بالا هم می‌گیرد!
دکتر رضا براهنی که در آن زمان شاعر و منتقدی پیش‌رو و آشنا به ادبیات روز جهان بود، و کمی قبل‌تر از انتشار مجموعهء اخیر در جریان «جایزهء کتاب سال» ‌نوشته بود:«اگر کمیته، شاعره‌ای برای جایزه پیدا نکرد، دلیل‌اش این نیست که چنین شاعره‌ای نداریم. طاهره صفارزاده یکی از به‌ترین شاعره‌های معاصر است {...} و هم‌این جهش‌هاست که حتی اعتقاد مرا در مورد شعرهای فروغ نسبت به ده سال پیش عوض کرده است»، حالا انگاری جهش کرده و شعرهای صفارزاده را شعر که نمی‌داند هیچ! حتی «توسری خوردهء شعر غرب» می‌خواند و معتقد است این‌ها شعر نیست!
م.آزاد (محمود مشرف تهرانی) شاعر نوگرای هم‌آن روزگار نیز ضربتی دیگر می‌زند و برای نقدی که در کیهان بر اشعار او نوشته، نام «شعری انباشته از اداهای روشن‌فکرانه» می‌گذارد!
هرقدر که «شاعران طراز اول» آن روزگار و کسانی چون مجابی و سپانلو و دیگران به او حمله می‌کنند، معدودی هم از صفارزاده دفاع می‌کنند. محمد حقوقی مقدمه‌ای بر کتاب دوم می‌نویسد و محمدرضا فشاهی نیز در نامه‌ای سرگشاده به صفارزاده، پنبهء بس‌یاری از جمله م.آزاد، سپانلو، شاملو، مجابی و ... را می‌زند و دلیل حملات‌ ایشان به شعر صفارزاده را فقدان «رفاقت‌»ها و نداشتن «روابط عمومی‌»هایی هم‌چون سیروس طاهباز و احمدرضا احمدی می‌داند.
شعرهای این مجموعه، با این‌که در ظاهر به سمت نثر پیش می‌روند، اما به عقیدهء من، اگر صفارزاده ام‌روز آن شعرها را می‌نوشت، وی را حتی شاعری واپس‌گرا می‌خواندند {در مقایسه با پیش‌رفت ام‌روز شعر}. و دریغ که مُشتی روشن‌فکر در آن روزگار، چه نام‌هایی بر نوشته‌هاشان گذاشته‌اند: «شعری انباشته از اداهای روشن‌فکرانه»، «شعر صادراتی»، «شاعره‌ای که به زبان خارجی چیز می‌نویسد» و.....
بخشی از شعر «بازوان‌ام بوی سد ِ شکسته را دارند» را بخوانید:

هیچ توفانی به پراکندن برگ‌های غایب‌شان قادر نیست من این را می‌گویم و وارد قبرستان درختان می‌شوم (جاذبه‌ای بیست و پنج دقیقه از شهر آیوا) از لابه‌لای ستون‌های قهوه‌ای و درگاه‌های تو در تو می‌گذرم هیچ‌کس جلو مرا نمی‌گیرد که بپرسد کیست‌ام و با چه‌کسی کار دارم بیماری هرچه بود یک آغوش یک مهندس ِ سد یک سیل لوح گوری و دسته‌گلی به یادگار نگذاشت پس من بی‌نامی را لمس می‌کنم هوا را رنگ‌های غروب را و قامت‌های بلند مرگ را تا ثابت کنم که دیگر هیچ‌کدام منظره نیستند...


این‌دست شعرهای صفارزاده است که رسما خشم بس‌یاری از «شاعران پیش‌رو» را برمی‌انگیزد؛ تا جایی‌که از فحاشی‌ و تمسخر و توهین هم دریغ نمی‌کنند.
در سال ۱۳۵۱ که «شعر نو از آغاز تا امروز» محمد حقوقی منتشر می‌شود، فصلی نیز به بررسی اشعار صفارزاده اختصاص می‌یابد تا حقوقی ارادت خود به شعر صفارزاده را بیش از پیش نشان دهد.
بعد از موفقیت شب‌های شعر انستیتو گوته در سال ۱۳۵۲، بر‌نامه‌ای نیز به شاعران جوان اختصاص می‌یابد که 14 آبان‌ماه هم‌این سال، شب شعرخوانی حسین منزوی و صفارزاده است.
«سفر پنجم» را در ابتدای سال ۱۳۵۶ در انتشارات رواق منتشر می‌کند در ۱۱۱ صفحه. شمس لنگرودی دربارهء این مجموعه می‌نویسد:
« سفر پنجم در سال ۱۳۵۶، ناگهان و به‌طور غیرمنتظره‌ای شهرت عام یافت و به سرعت با تیراژ بالا، چندین‌بار تجدید چاپ شد. یکی از دلایل توجه وسیع و ناگهانی به سفر پنجم، علاوه بر اشاراتی چند به آیات قرآنی و تاریخ اسلام، شعر "سفر هزاره" بود که به دکتر علی شریعتی تقدیم شده بود. و دکتر علی شریعتی، مسلمان انقلابی متجددی بود که در میان روشن‌فکران مسلمان، ده‌ها هزار هوادار و پی‌رو داشت؛ پی‌روان جوانی که به‌شدت از مرگ رهبرشان – که شایع بود رژیم پهلوی او را به قتل رسانده – متاثر و خشم‌گین بوده‌اند
البته شمس دلیل محبوبیت و استقبال از این مجموعه را صرفا در اشارات به مضامین اسلامی و دینی نمی‌داند و از ترکیب مدرنیسم با ذوق نوقدمایی و صراحت و سادگی ویژهء این شعرها نیز به عنوان عامل دیگر موفقیت این کتاب یاد می‌کند. {تاریخ تحلیلی شعر نو – جلد چهارم – صفحه ۴۶۵ }
از هم‌این کتاب است که سمت و سوی آیندهء شخصیتی صفارزاده نیز عریان‌تر می‌شود. علی‌محمد حق‌شناس، در هم‌آن سال نقدی بر این کتاب می‌نویسد و از روی‌کردهای دینی و قرآنی آن یاد می‌کند و ..... و مشخص است چه می‌شود در ادامه. گرچه سال‌ها پیش از این، «نعمت میرزازاده« (میم.آزرم) با «سحوری» و بعد «علی موسوی گرمارودی» با «عبور» و مجموعه‌های بعدی‌اش در جریان شعر نوی مذهبی و دینی اعلام وجود کرده بودند، اما هنوز خصوصا موسوی، شاعری نبود که چندان شناخته‌شده باشد.
از شعر «سفر عاشقانه» است:

من اهل مذهب بیداران‌ام
و خانه‌ام دو سوی خیابانی‌است
که مردم عایق
در آن گذر دارند
صدای هق‌هقی از دوردست می‌آید
چه‌طور این‌همه جان قشنگ را
عایق کردند
چه‌طور
چه‌طور
چه‌طور
تبت یدا ابی لهب و تب
تبت یدا ابی لهب و تب
تبت یدا ابی لهب و تب
...

صفارزاده در بیست‌اُم مهرماه سال ۱۳۵۶ و در سومین شب از «شب‌های شاعران و نویسندگان در انجمن فرهنگی ایران – آلمان» موسوم به «ده شب»، هم‌راه با بهرام  بیضایی، شمس آل احمد، محمد زهری، سیروس مشفقی، فاروق امیری و احمد کسیلا، میهمان ویژه‌ء این مراسم است و شعرخوانی می‌کند. این، هم‌آن شبی است که آل احمد و پس از او، بهرام بیضایی، سخنان کوبنده و جسورانه‌ای دربارهء سانسور و اختناق در دستگاه پهلوی می‌گویند و سروصداهای فراوانی می‌کند.
با آغاز سال ۱۳۵۷، صفارزاده مجموعهء «حرکت و دیروز» را در انتشارات رواق منتشر می‌کند. این مجموعه نیز هم‌آن سادگی و صراحت دیگر شعرهای صفارزاده را دارد. اما آشکارا، کفهء مذهبی و گرایشات سیاسی در آن سنگینی می‌کند و شعارزدگی، که خاص وضعیت غالب شعر آن دوران است، در این مجموعه بیش‌تر به چشم می‌خورد.
از این‌سال، هم‌زمان با انقلاب، صفارزاده نیز به اردوگاه انقلابیون دعوت می‌شود {یا می پیوندد؟} و کم‌کم می‌شود چهره‌ای که حالا و این‌روزها همه می‌شناسند. اما واقعا صفارزاده این بود؟
صفارزاده بعد از انقلاب، به‌قول شاعری انقلابی، «به‌هم‌راه عده‌ای، شد سردم‌دار شعر انقلاب» خصوصا در دههء شصت. و لابد خودش هم به این اتفاق راضی بود. ترجمه‌های او از قرآن به زبان انگلیسی که در چندین و چند نوبت عرضه شده است، و گرایش‌اش به مضامین مذهبی و بعدها، با نزدیک شدن به دوران پیری، توجه‌اش به «مضمون صرف» و دوری از فرم و ... باعث شد تا بس‌یاری از این شاعرهء پیش‌روی  آن‌روزهای جوانی، تنها «استاد دانشگاه»ی به یاد بی‌آورند که صرفا «چندین مجموعه شعر سروده» و او را تنها به‌خاطر ترجمه‌های قرآن و ادعیه‌ها بشناسند. و این، با توجه به یکی‌دو دیداری که با ایشان داشتم، به‌نظرم چندان هم دور از خواست خودش نبود. {بگویم که حتی در شعرهای دههء شصت‌اش هم رگه‌هایی از زبان‌بازی و راحتی شعر پیداست، که رفته‌رفته رنگ می‌بازد البته.}
اما با رجوع به پیشینه‌اش می‌بینیم، حتی هم‌آن دوران که حق‌شناس او را شاعری آوانگارد و درعین‌حال مذهبی خواند و اشعارش را با شیوهء روایت قرآن مقایسه کرد، باز هم اهمیت کارش را از توجه به نوگرایی در زبان و فرم می‌گرفت و نه مضمون ِ صرف.

طاهره صفارزاده در انتخابات انجمن قلم - عکس: سایت رضا رهگذر


دربارهء فعالیت‌های او بعد از انقلاب، و ترجمهء دقیق‌اش از قرآن، اهل فن گفته‌اند و لابد می‌گویند. اما این‌ها تنها نگاه به «بخشی» از زندگی اوست. اگر خبرنگاران بی‌سواد بخش ادبی خبرگزاری‌ها و سایت‌ها، حداقل اطلاعی از وضعیت شعر در دهه‌ء پنجاه داشتند، لابد نمی‌نوشتند:«انتشار چندین مجموعه شعر نیز از دیگر فعالیت‌های او بود». شکر خدا که کتاب‌ ارزش‌مند شمس لنگرودی «تاریخ تحلیلی شعر نو» در چهار جلد توسط نشر مرکز هنوز هم بازنشر می‌شود، و کتاب محمد حقوقی «شعر نو از آغاز تا امروز» هنوز هم در بازار پیدا می‌شود، و دوره‌های صحافی‌شدهء مجلهء فردوسی از نقل و نبات هم در دست‌رس‌تر است... از این منابع استفاده کردم در این نوشته. منابعی که یک‌بار در گفت‌وگویی تلفنی، با مرحوم صفارزاده هم درمیان گذاشتم و حرف‌هایی هم داشت. البته به‌وقت‌اش، کسی به دنیای شاعری‌اش توجه دقیق و تاریخی نکرد، تا دریابیم صفارزاده شاعری نوگرا بود که از بس‌یاری از مدعیان‌اش در آن زمان جلوتر رفت.
بگذار حالا او را یک استاد دانشگاه صرف یا مترجم زبان انگلیسی بخوانند.
سطرهای پایانی «آشیان‌پرست» از مجموعهء اول‌ صفارزاده را بخوانیم و بگذرد:

او مرغ ِ آشیانه‌پرست است و عاقبت
یک‌روز بی‌خبر
پر می‌کشد به جانب ِ شهر و دیار خویش

 

در بالاترین+ نوشته‌های از سر تکلیف ِ زمانه و بی‌بی‌سی
 

 

# این؛ هم‌این # 87/08/05 حسین نوروزی |

جان ِ من! جان ِ مرا چون ضرر از بیماری‌است
نظری کن که به جان‌ام خطر از بیماری‌است

حال من، نرگس بیمار تو داند؛ زآن‌روی
که در او هم، چو دل من، اثر از بیماری‌است

هر طبیبی که علاج دل بیمار کند
تو مپندار که او را خبر از بیماری‌است

چه شود گر به عیادت قدمی رنجه کنی؟
که فغان‌ام همه‌شب تا سحر، از بیماری‌است

من پرستار دو چشم  ِ خوش ِ بیمار ِ توام
گرچه بیمارپرستی، بَتر از بیماری‌است

چشم بیمار تو پیوسته چو در چشم من‌است
دل ِ پُردرد مرا ناگزر از بیماری‌است

«خواجوی کرمانی»

پی:
حال این شعر و این‌روزگار:  آواز علی‌رضا قربانی، از آلبوم «فصل باران»


 

# این؛ هم‌این # 87/08/04 حسین نوروزی |

۱
وقتی‌که خانه‌ات جای حسابی نباشد، خیلی چیزها را نمی‌توانی آن‌طور که می‌گویند، درک کنی و بچشی.
بچه که بودم، خانه‌مان محصور بود در سه‌چیز: ریل راه‌آهن، کوره‌های آجرپزی، باغ‌های گندم و جو. محله‌مان هم با این‌که «جنوب‌شهر» بود، ولی تفاوت فاحشی داشت با این جنوب‌شهرهایی که تلویزیون و سینما به خورد مردم می‌دهند. خب لابد است که در تصاویر ایرانی، در ذهنیت ایرانی، بین «جنوب‌شهر» و «حاشیه» تفاوتی قایل نمی‌شوند. جنوب‌شهری‌های بدبختی که در تلویزیون و سینما می‌بینم، تنها تفاوت‌شان در «نداری» است با شمال‌شهری‌ها. یعنی مردمان «فرهیخته‌»ای هستند که فقط پول ندارند. حاشیه اما این‌شکلی نیست. اسم‌اش روش هست: حاشیه! مهاجران و غربتی‌ها.
در حاشیه کسی خاطره‌ای از «باغ لواسون» ندارد. اصلا کم‌تر کسی می‌داند لواسان کجاست. خیلی‌ها هنوز دریا را ندیده‌اند؛ و مگر می‌شود دریا ندیده باشی؟ می‌شود خب؛ حاشیه این‌جوری‌است.
فقر ِ حواشی، با فقری که مثلا در این جنوب‌شهرهای نمایشی می‌بینی، اصلا هزاری تفاوت دارد. حواشی، دختر زیبا ندارد. دختران زیبای حواشی را می‌شود در چهارخیابان آن‌طرف‌تر دید. یکی‌دو تا زیبارو هم آن‌روزها سهم ِ حرف و حدیث بودند و شوهران سن‌بالای بی‌ریخت. حواشی، هیچ‌ خاطره‌ای ندارد. یعنی چیزی ندارد که چنگی بزند به دل. حواشی هرچی چنگ داشته، به روح مردم‌اش زده و حالا که کوره‌های آجرپزی یکی‌یکی دیجیتال شده‌اند و دیگر از آن مناره‌های گنده {دودکش‌ها} خبری نیست، سهم این حاشیه‌ها قتل است و کراک است و افیون. حدیث این مواد مخدر، خب چیز تازه‌ای نیست. ولی هم‌این قصهء تکراری، در حواشی رنگ ِ عجیب ِ دیگری دارد.
من بچهء جایی‌ام که دقیقا مصداق «زیر پونز ِ نقشهء تهران» است. حتی «لب ِ خط» ِ ما با لب‌های دیگر فرق داشت و دارد.
آن‌جا پست‌چی نداشت؛ کسی را جای به‌تری نداشتند که منتظر نامه‌ای باشند. مردم ِ غریب آن دیار، جز کوره‌های آجرپزی چه‌چیزی داشتند؟ یکی‌دو تا قوم و خویش ِ دور، در شهرستانی دور، با هوایی دور، بدون حتی خاطرهء خاصی که ارزش به‌یاد ماندن داشته باشد. غم‌ها و شادی‌های «معمولی»، و زندگی از سر ِ عادت. 
تنها خاطره‌ام از نامه و پست‌چی، این‌ها بود:
پدرم که رفته بود جنگ، و هر نامه‌ای می‌توانست «خبر ِ جان‌باز شدن‌اش» نباشد و نوید گوری در بهشت‌زهرا را بدهد. پست‌چی، خبر چیزهایی از جنس پوست و گوشت و خون را برای ما می‌آورد.
دختر هم‌سایه، که هم نقش ِ یک زیباروی شهرآشوب را بازی می‌کرد در ذهن‌ام، هم نقش ِ نجات‌دهنده را. هم نقش «نگارنده‌ء این‌سطرها» را بازی می‌کرد آن‌جا که می‌نوشت:«به ماه قسم و به چشمان تیره‌ات، که شب‌ها در آرامش مهتاب اشک‌های مرا می‌بینند»{؟}، هم نقش ِ تمبر و پاکت را، هم نقش پست‌چی را آن‌جا که می‌نوشت:« ایشالله توی عروسی‌ات پست‌چی!». همیشه هم در نقش زن ِ آن مرد سیبیلوی بدشکل و قیافه تمام می‌شد. آن‌جا، آروزهای ما عاقبت‌به‌خیر نمی‌شدند.

۲
حاشیه‌ای‌ها، «بچه‌شهرستان» نیستند، که شهرستانی‌ها شناس‌نامه دارند و اصل هستند. این‌ها فرق دارند. بچه‌های شهری هستند، منتها کسی به شهری بودن‌شان احترام نمی‌گذارد. از شهرداری تا راه‌آهن که ریل‌هاش را از وسط زندگی و عشق و خواب و تماشای این مردم عبور می‌دهد. در حاشیه هرگز بومی نمی‌شوی؛ همیشه غریبه‌ای. حاشیه‌نشین‌ها، مردمان بی‌حق‌ ِ انتخابی هستند که خدا آورده‌شان به نواحی و اطراف. بی‌اصالت نیستند؛ فقط اصالت‌شان را «گم کرده‌اند». فرق هست میان نداشتن چیزی، با گم‌کردن‌اش. زمین ِ خدا بوده؛ هم‌این‌طور ساخته‌اند و «رفته‌» جلو. تنها تفاوت این‌ها اما، در «سوی» زمین است: مردمان حواشی، زمین ِ خدا را به بیرون شهر بُرده‌اند. این‌ها ندانسته، خود را رانده‌اند. سال‌ها بیابان‌ها را آباد کرده‌اند، شده است شهر. تا بیایند از شهر و تهران چیزی بفهمند، بس‌یاری‌شان تلف ِ روزگار شده‌اند. و باز این قصه در بیابان بعدی تکرار شده، و هی تکرار، و هی تکرار...
ساخته‌اند و رفته‌ از شهر بیرون زده. به اسم، این «مناطق» بخشی از «شهر تهران» هستند، ولی همهء بچگی من به این گذشت که نقشه‌های «تهران بزرگ» را دنبال اسم «۱۲ متری طالقانی» بگردم. ما توی هیچ نقشه‌ای نبودیم. تا سر خیابان ما می‌آمدند این نقشه‌ها، بعد یک‌هو انگار همه‌چیز تمام می‌شد: شهرداری، دم ِ در ِ خیابان ما برای مسافران سفر خوشی را آرزو می‌کرد.. ای لعنت به هرچی از این تابلوها.
حاشیه‌های هر حکومتی، نام‌های هم‌سوی هم‌آن حکومت را دارند. حواشی‌ای که پس‌وند ِ «آباد» دارند و پیش‌وند ِ«شهر/شهرک». هرکجا اسم «آباد» شنیدی، یعنی داری به حاشیه رانده می‌شوی.
تهران ِ ما، آن‌روزها با تهران ِ همه‌جا فرق داشت؛ با تهران ِ سینما فرق داشت، با تهران ِ تلویزیون فرق داشت، چنان‌که جنوب‌شهر ِ ما، جنوب‌شهر ِ سینمای جشنواره‌ای نبود هرگز. فقر ِ ما، فقر ِ مجید مجیدی ابله نبود. فقر بود با تمام زشتی‌هاش، بدون عزت نفس و این مزخرفات. بی‌اصالت نبود ولی. وقتی که اسم خیابانی که در آن به دنیا آمده‌ای، خیابانی که فکر می‌کردی همهء جهان است، توی هیچ نقشه‌ای نباشد، اصالت‌ات هم دور می‌شود.
من در ستایش فقر و در ستایش حاشیه نمی‌نویسم. لعن و نفرینی هم ندارم. آن‌چه بود، «بود / هست».
خیلی سال قبل، هم‌کار ِ خبرنگاری به‌ام گفت:«شما بچه‌جنوب‌شهرها، چیزی ندارید جز این‌که به گذشته و جنوب‌شهری بودن‌تان افتخار کنید؟» سوال‌اش، شبیه جوابی بود که د ذهن‌اش می‌چرخید: نه!
هرگز به چیزی افتخار نکردم و نمی‌کنم، هرگز! یعنی اگر دست ِ من بود، و در درگاه حضرت خدا، «حق انتخاب» داشتم، یقین که حاشیه را انتخاب نمی‌کردم. پدر و مادرم را انتخاب می‌کردم و زندگی‌شان را سرشار از خاطرات باغ لواسون و ویلای شمال می‌کردم برای زیستن. خانه‌ای را در آن به‌دنیا آمدم، جایی می‌گذاشتم که همیشه به‌ترین جای نقشهء تهران باشد. ولی خب، این حق را نه من، نه دیگری، هیچ‌یک نداشتیم. ما شدیم بچه‌های لب ِ خط و حاشیه. من این وسط، شانس داشتم؛ خیلی زودتر از زود، رسیدم به این‌که اگر حاشیه‌زاد هستم، گناه نیست. هرگز شرم‌سار خاکی که در آن متولد شدم، نیستم. افتخار هم نمی‌کنم به آن نکبت‌سرا. فقط غصه‌اش را می‌خورم در نهایت. خوب و بدش را می‌بینم، و آرزو می‌کنم کاش کسی نقشه را جوری می‌کشید که حاشیه‌ای نبود و اسم «۱۲ متری طالقانی» هم می‌آمد توی نقشهء شهر.
حالا چرا این‌ها را می‌نویسم؟

۳
از بیرون می‌رسم. مادرم می‌گوید:«پسر ِ چی‌چی خانم‌این‌ها رو یادت هست؟» خب یادم هست؛ هم‌کلاس بودیم، با هم رفتیم کلاس اول. به‌اش می‌گفتند: فلانی‌پخمه! گفتم که یادم هست. گفت:«تلویزیون یه برنامه‌ای نشون می‌داد از این‌ها که توی طرح مبارزه با اراذل و اوباش اعدام شدن. باهاشون قبل از اعدام مصاحبه کردن. پسر چی‌چی‌خانوم هم توشون بود».
سکوت می‌کنیم هر دو. یکی برداشته این به اصطلاح مستند را در جایی گذاشته که آنلاین می‌شود دیدش. تماشا می‌کنم. حدود نه ده نفر را با هم اعدام می‌کنند. با همه‌شان هم قبل از طناب دار، با آهنگ‌های محزون اجتماعی تاثیرگذار مصاحبه می‌کنند. رفیق ما می‌گوید که اولین‌بار که کسی را کُشته، «آخر هفته را، با بچه‌ها جمع شده بودیم رفته بودیم طرفای ونک تفریح... بعد دعوامون شد، یا قمه زدم شارگ‌اش  و ... بعد هم برگشتیم محله‌مون .. بعد ...».
خیلی معمولی، با تاکید روی حروف «چ» و «ج»، هی از «بچه‌ها» می‌گوید و «جنوب‌شهر». توقع ندارم همه بفهمند که باید کدام گزاره‌های هم‌این چند جمله دقت کرد. من ولی به این‌ها فکر می‌کنم:« آخر هفته بودن»، «با بچه‌ها جمع شدن»، «جمع شدن و رفتن»، «طرفای ونک»، «جمع شدن و رفتن طرفای ونک»، «جمع شدن و رفتن» ...
این جمله‌ها را در هیئت خاطره‌ای که به نظر خودش هم ارزش خاصی برای گفتن و به یاد داشتن ندارد، می‌گوید. بعد لحظه‌هایی را می‌بینم که می‌رود بالای سکو، و طناب و ... باز هم بدون هیچ خاطرهء خاصی که ارزش گفتن داشته باشد.
حالا چه فرقی می‌کند که اعدام خوب است یا بد؛ «بچه‌محل» چهره‌اش واقعا معمولی‌است. می‌گوید که «تا خود شهرک ِ فلان فقط دویدیم» اسم محلهء بچگی‌مان را می‌گوید. بچه که بودیم، هیچ‌کدام نه قاتل بودیم، نه جانی، نه شاعر، نه روزنامه‌نگار. اغلب، نقش‌های ساده‌ای داشتیم: نهایتا سیگاری‌های دور از چشم. و البته نوجوانانی عاشق ِ دختر هم‌سایه؛ معمولی و بدون ارزش والا و پایین.

۴
حاشیه‌ها، خاطره‌ای ندارند، حاشیه‌نشینان هم؛ در حاشیه می‌آیند، در حاشیه بزرگ می‌شوند، در حاشیه می‌کشند، کشته می‌شوند. و حاشیه، اعدام‌شان را هم از شهر بیرون می‌برد. کسی حتی یادش هم نمی‌آید «این، پسر ِ کی بود؟». حاشیه‌ها، محل گذر هستند: یا عبور می‌کنی می‌روی حل می‌شوی در «مردم ِ شهر»، یا دفن می‌شوی میان ریل راه‌آهن و کوره‌های آجرپزی. نه افتخاری دارد، نه شرم‌ساری‌ای. گاهی هم می‌نویسی که بگذرد فقط...
این‌جور جاها، همیشه از یاد می‌روی.

۵
این قطعهء محزون و آرام، کار Eleni Karaindrou، این زن دیوانهء یونانی است که همیشه به‌ترین بوده و هست {بیش‌تر}. تقدیم به هرچه حاشیه، در هر کجا.

باز از این‌جا: نفرین به تمام ایستگاه‌ها، اتوبوس‌های شرکت واحد، و خواب و خاک و خوراک


 

# این؛ هم‌این # 87/08/02 حسین نوروزی |