وقتیکه حوصلهء حتی زندگی نداری، وقتیکه شاد نیستی، وقتیکه خستهای .. خستهای و خستهای. کورش، رفته پیش اکبر مشکوتی، عکس هم گرفته. مرسی رفیق خیلی. این مشکوتی را باید از نزدیک ببینی؛ هنوز همان است که در هامون بود؛ فقط پیرتر شده.
در همین روزها خواهد آمد...
ماهنامهء «بیستسالهها»، دور ِ جدید، شمارهء اول
روی جلد: رویا نونهالی؛ در فیلم سینمایی «مانا»؛ اولین سینمایی با موضوع تخصصی ایدز
پی:
وقت دیگری از بیستسالهها مینویسم؛ در همینروزها مثلا. کار خاص و ویژهای نیست؛ ادعایی هم ندارد. فقط یک تلاش با بضاعت کم چند نفر دوست... شاید که بودناش، به از نبودن. همین فعلا.
نسیم خاک مصلی و آب «رکنآباد»
«غریب» را «وطن» خویش میبرد از یاد
عبید
به این قد و قواره، به این لباس عشوگر ِ سبز و صورتی، به این دست حنابستهای که دارد روسری را روی سر نگه میدارد، به این دمپاییهای پلاستیکی صورتی، به این قفس که یعنی تمام زندگیاش، تمام دلخوشیاش ... به اندام کوچکی که دارند فرار میکنند؛ به این تصویر خوب نگاه کن: فقط یک دختربچه است.
فکر کردم اگر عکسی از روایات ظهر عاشورا بود، چیزی بود در همین مایهها: دختربچهای که زندگیاش را، که مرغی یا خروسی در قفس است، برداشته از مهلکه دارد میگریزد. قفس، برای آواره یعنی زندگی، یعنی وطن که تکهتکهاش کردهاند.
فرماندار شیراز گفتهاست که آوارهها و اتباع بیگانهء غیرمجاز، اغلبشان بیماری دارند، سل و وبا دارند، گفتهاست که اینها را باید «جمعآوری» کرد! مگر گوسفند است که باید «جمعآوری»شان کرد؟ این عکس، عکس ِ یک «خانووووم» است، دختربچه است. شما دختربچه ندارید اصلا؟ به عکس ِ این دختر نگاه کن: کجای این هیکل نحیف، شبیه وبا است؟ کجاش شبیه سِل میماند؟ این، به قشنگی و معصومی...
من اصلا احساساتی نیستم اینهمه؛ ولی همهمان عزیزانی داریم بیرون کشور. الآن عصر دلگیر پنجشنبه است. دارم فکر میکنم که اگر روزی، عزیزان مرا، اینشکلی قفسشان را بدهند زیر بغلشان، بُولدوزر برانند در خوابهاشان... اگر دستهای حنابستهشان را بگیرند دستبند بزنند، جمعآوریشان کنند... اگر به عزیزان معصوم من بگویند «حامل سِل و وبا»... حامل ِ سل و وبا را که خانهاش را ویران نمیکنند؛ دوا و درماناش میکنند، جای بهتر بهاش میدهند برای زندگی. میدانی اسم رسمی این خانهخراب کردن را چه گذاشتهاند؟ اسماش را گذاشتهاند:«طرح طرد اتباع بيگانه و غير مجاز و تخريب آلونکهای آنها و عمليات پاکسازی»! به این کلمهء «طرد» خوب فکر کن؛ دختربچهء معصوم را که طرد نمیکنند آدم!!
لابد دیشب که خواب بوده، فکر نمیکرده امروزش اینشکلی تلخ باشد. آوارگی، چیز بدیاست؛ مخصوصا که اگر بولدوزر هم بدوانند در آن؛ بیوطن که باشی، بُلدوزر را توی خوابهات هم میرانند.
قفساش را برداشته و دارد فرار میکند. میدانی... در زندگی لحظههایی هست که فقط این آدمکهای یاهو، جوابات را میدهند. باید بنشینی روبه رویام، ساعتها به عکس نگاه کنیم، حرف بزنیم، تخمات هم نباشد که گریه برای آدم بزرگها روا نیست.
غریبهها با مرغ عشقهاشان، با پرندههای قفسیشان زندهاند. وقتی که پایات روی زمین بند نباشد برای دقیقهای، قفس را دوست داری؛ استعارهای است از وضع وخیمات، از دلتنگی پیوستهات، از وطنی که نداریش.
تلخاست؛ خیلی تلخ است که «ارض موعود»ات، قفس باشد، «غاصب» خوابهایات، بُلدوزر.
اگر توی دستاش قفس نداشت، اینقدر افسرده نبود این تصویر. اگر دختربچه نبود، اگر دمپاییاش صورتی نبود، اگر لباس قشنگاش سبز و صورتی نبود، و اگر به دستاش حنا نبسته بود، شاید توجه نمیکردم اینهمه.
راست گفتهاست این شاعر افغان:
منام؛ تمام افق را به رنج گردیده
منام؛ که هر که مرا دیده، در گذر دیده
منام که نانی اگر داشتم، از آجر بود
و سفرهام ـ که نبود ـ از گرسنگی پر بود
به هرچه آینه، تصویری از شکست مناست
به سنگسنگ بناها، نشان دست مناست
اگر به لطف و اگر قهر، میشناسندم
تمام مردم این شهر، میشناسندم
فعلا که فقط لعنت به بلدوزر جرم ندارد بهقول رفقا؛ پس بشمار! و به عکس این دخترک معصوم خوب دقت کن.
پی:
- در بالاترین، لینک نده؛ خیلی شخصیاست حس این عکس؛ حیف است زیرش مزخرف بنویسند.
- زمین، زمین خداست. آواره را بهزور نباید آوارهتر کرد. جرم و جنایت و بیماری هم ربطی به اینها ندارند. اینهمه ایرانی دزد و آدمکش و زنباره و بچهباز و متجاوز داریم؛ بعد این بختبرگشتهها شدهاند معضل؟
- داریم از کرامت انسان و حرمت آدمیزاده حرف میزنیم؛ حرف گوشت و پوست و کودکان است؛ من اصول کشورداری بلد نیستم و نمیخواهم هم یاد بگیرم. حق دارم که دلام بگیرد از یک عکس.
- بیچاره این بچههای بیوطن.
هرگز کسی برای گریه به آب نمیزد
ملوان بودیم
زیبایی، کار ِ ما بود
۲
سینهات را به آبها میبخشم
زنان بیلبخند
از ظهر یک امامزاده سرریز میشوند
و مادرم
جایی میان چادر و دریا طول میکشد
و مادرم
طول میکشد
و مادرم
طول میکشد
و مادرم
تا ظهر یک امامزاده عریان است بیدریا
۳
دریاها سنگسار میشوند
زنان زیبا را
توی آب میریزند
و ماهیها
ماهیها بسیار اشک خواهند ریخت
در هیچکجا
زنی را ندیدم که زیبا بود
۴
ما از میان آبها بود که تو را یافتیم
ملوان بودیم
و دریا
کار هر روزهمان بود
هر روز
پولک دریایی
هر روز ماهی و جلبک
ملوان بودیم
عاشقات میشدیم به سادگی
و این کار هر روزهمان بود
کاش آب نمیشدی
پی: شعرمان هم به شعر نمیرود، دلمان به زندگی، دستمان به کار؛ پراکنده، خسته، مغشوش. درست میشود خب.
دقت کردهای که تو تنها کسی هستی که اگر میآیی اینجا، فقط برای نوشته، هرچه باشد، میآیی؟ شرط میبندم حواسات نبود. واقعا اطمینان دارم که تو تنها کسی هستی که هم «مخاطب»ی، هم«خواننده»ء این صفحه، نه عاشق آن نوای محزون کنار صفحه که گمان کنم نزدیک به یک سال است نشنیدهای. این راز را کسی نمیداند. حس خوبیاست که هنوز هم تازگی دارد بعد از یک سال.
من هم گوش نمیدهماش خیلی؛ مثلا امروز را با این پایینی سر کردم، با شعر ترانهاش.
سحرکام ِ من شکرکام ِ من
درخت بلند ِ بادام من تو ای عمر ِ بر لب ِ بام من
چرا آمدی؟ چرا میروی .. بینشانه؟
به لبهای تو نبینم چرا شکرخندهء جوانه؟
در این باغ آتشین، وا نمیشود غنچهء ترانه
با کدام آرزو یا کدامین دعا
بشکفد بر لبات غنچهء نام ما؟
نتوانم شکستن طلسم تو را
که به افسون شکستی طلسم همه دلها
شعر: عبدالله الفت / آهنگ: کاسعلی اکبرپور / خواننده: مرجان / دانلود / منبع
در کشوری که فاحشههای خوش آب و رنگ بیسواد و به اصطلاح مردان ِ آدمفروش، در کفهء ترازوی انتخاب برای روزنامهها، از کاربلدها سنگینتر هستند همیشهء خدا؛ در خبرگزاریای که خبرنگار قدیمیاش میرود روی میز میایستد و آشکارا فریاد میزند:«من ابایی ندارم که زیرآب کسی رو بزنم، و خودم بنشینم جاش؛ چون اصل حرفهای بودن، یعنی هماین!»؛ در کشوری که نسل قدیمی روزنامهنگاراناش، حداقل دو سه تا خانه را دارند، ولی به جوانترها که میرسند، فقط نک و ناله میکنند؛ در کشوری که روزنامهنگار جواناش آنقدر جیباش خالیاست که حتی برای درمان درد عزیزاناش، برای درمان بیماریهای معمول خودش، آهی در بساط ندارد؛ در کشوری که سفر تا جعفرآباد قم، برای برخی از روزنامهنگاراناش شده معجزه؛ در شهری که مادری در جواب سوال فامیل تازه، میگوید:«پسرم طفلی، روزنامهنگاره!»؛ در زمانهای که روزنامهنگارش حتی بلد نیست جملهای بنویسد که کمتر از سه تا غلط دیکتهای و دو تا غلط انشایی داشته باشد، و میشود «معاون سردبیر»؛ آری.. در این شهر، در این کشور، در این زمانه، جا دارد که «روز خبرنگار» را به کسانی تبریک بگویی که بیرون از این کشور هستند. کسانی که دور از وطن، حتی کسی امروز را بهشان یک تبریک خشک و خالی هم نگفتهاست. کسانی که آوارهء گمنامی شدند به اجبار زمانه. کسانی که روزگاری کنار دستشان نشستی و «خبرنویسی» را آموختی، کسانی که روزی حاضر شدند ریسک کنند و صفحهای را به نوجوانی بیسابقه بسپارند. کسانی که سیگار به لب، در تنهایی خیابانهای اروپا، دارند به روز خبرنگار فکر میکنند، و شاید همین حالا حسرت حتی یکی از آنهمه «اساماس»های تکراری را دارند که میگویند:«ببخش که روز عید قربون، نشد تبریک بگم بهات؛ عوضاش، امروز هم روز توئه! مبارک!»
امروز را با اندوهی فراوان، به دوستان دور از وطنام تبریک میگویم. به کسانی که مدیونشان هستم، و حتی اگر رودر رو نگفته باشم، خودم میدانم که خیلی چیزها ازشان مستقیم و غیرمستقیم یاد گرفتم. کسانی که یا بیکارند و درگیر مشکلات سخت، یا نشستهاند کنج اتاق رادیویی و دارند به روزهای کار در ایران فکر میکنند، و شاید غصهای هم میخورند. کسانی که اگر حالا نمینویسند، از جبر روزگار است و نامهربانی تازه به دورانرسیدهها و آدمفروشها و فاحشههای خوش آب و رنگ. مبارک باشد این روز تلختر از تلخ.
این
- دوست ندارم زنام «عادت» کنه؛ میفهمی؟
- ای آقا.. خب این، طبیعت زنهاست. دست خودشون نیست.
- آره.. ولی خیلی تلخه که یه روز بلند بشی ببینی عزیزت، عادت کرده به بارون ِ هر روزه، به هوای سرد، به این سوال که «اول چشمای من مثل آهو بود یا تو؟»، به دلتنگی. عادت بده؛ حتی اگر طبیعت زنها باشه.
این
هشت نفر مادر طرف رو با هفتاد و سه ضربهء چاقو میکُشن، خواهرش جنون گاوی میگیره، بچهاش سرطان حلق و مری، عشقاش رو با دوازده نفر توی فلانجا میگیرن، خودش فلج میشه، بعد حتی یک لحظه هم حاضر نیست فکر کنه که ممکنه «آزمون الهی» نباشه. من عطسه میکنم، اولین و آخرین فرضاش اینه: «عذاب الهی».
میدونی.. خوبیه عذاب الهی، اینه که میشه یه نخ سیگار روشن کنی، دودش رو فوت رو هوا، تلفن رو برداری، زنگ بزنی جایی که پول خون بابات رو بابت چند دقیقه میگیرن، بعد بگی:«لطفا گوشی رو بدین به خانومام؛ میخواستم کمی حرف بزنم باهاش». حالا فکر کن که باز عذاب الهی، نازل بشه و طرف بگه:«متاسفانه خانوم شما، نیست؛ توی حموماه». حتی اینبار هم میتونی یه کام دیگه بگیری از سیگارت، دودش رو فوت کنی رو به هوا، بعد بگی:«باشه.. پس بهاش بگید من دلام تنگ شده بود براش»، به توی حموم فکر کنی، و فکر کنی واقعا دلات تنگ شده براش.
اون طرف هم مادرش رو با هفتاد و سه ضربهء چاقو میکُشن، خواهرش جنون گاوی میگیره، بچهاش سرطان حلق و مری، عشقاش رو با دوازده نفر توی فلانجا میگیرن، خودش فلج میشه، و هنوز منتظر مراحل بعدی «آزمون الهی»، حتی حاضر نیست یه سیگار روشن کنه، فکر کنه شاید «عذاب الهی» به بچهمذهبیها هم میرسه.
این
اون پیرزنه رو یادت هست؟ گفتم بهاش:«مگه این، "مال" من نیست؟ میخوام بمیره دور از جوناش؛ به شما چه؟ وقتی از آمپول بدش میآد، بدش میآد! حتی اگر بچه هم نباشه، باز اگر داری قرصاش رو بده، نداری میبرماش خونه. خوش ندارم دستاش رو کسی سوراخسوراخ کنه!» بعد هم یه حرف بیناموسی زدم. امروز دیدماش. همین سر کوچه.
این
محلههایی که کوچههاش آکاردئوننواز داره، کوچههایی که پت وُ پهن هستن و دار و درختی دارن، پیادهرویی دارن؛ دختری وُ پسری که دست توی دست هم، همیشهء خدا میرن و فکر میکنی دارن به هم «کلام عاشق» میگن.... هوای این محلهها رو دارم.
این
مجید ظروفچی:
ساعت ِ زنگزده، دیگه زنگ نمیزنه؛ چون زنگاشوُ زده ...
این
کی گفته که همیشه «سکوت»، سرشار از «ناگفتهها»ست؟ بگو با مادرش، با بزرگترش بیاد، عرض مختصری دارم.
این
..................
*«در گریز گم میشویم»، نام مجموعهای از «محمد آصف سلطانزاده»
پی: شوخی بودها! اینهمه نشنیدی، نیای اینیکی رو بشنوی! والله..