۱
دختربچهء بامزهای، کتابی را گرفته بود توی دستاش. موهای دماسبی داشت و چهرهای زیبا؛ هفت ساله مثلا. کمی بهم خیره شد و خندیدم. خندید. گفتم:«دوستش داری؟» چشمهاش را هم زد که یعنی آره. و خندید. گفتم:«ولی بلد نیستی بخونی!» شیطون شد و برق افتاد توی چشمهای بامزهاش. شبیه ِ اینکه بخواهد در گوشی چیزی بگوید، جلوتر آمد و گفت:«عوضش تو هم نمیتونی بنویسی! ولی من میتونم بنویسم! چون کلاس اول شدم امسال!» گفتم:«نویسندهء این کتاب کیه؟ اگه راس میگی» انگار نفهمید. گفتم:«روش رو بخون» و خواند. هم قند توی دلام آب شد هم خجالت کشیدم. گفتم:«حسین، بهنظرت چهقدریه؟» گفت:«قدر مادر ِ یه گربه!»
کتاب را برداشت، و رفت پای صندوق پیش مادرش. مادرش کتابهای دیگری هم خریده بود. به دخترک گفت:«ای وای.. اینوُ هم بالاخره برداشتی؟.. آخه مامیجون این کتاب بدآموزی داره برات! نمیفهمی اینوُ!» دخترک باز با چشمهاش بازی کرد یعنی که اصرار. کتاب را خریدند و رفتند.
۲
چهار سال بود که دیگر نمایشگاه کتاب نمیرفتم؛ نه برای خرید کتاب، نه برای بازدید، نه برای سخنپراکنی، نه حتی برای اجرای مراسم مثلا. امسال فقط دو ساعت رفتم. سخن براندم، اجرا کردم و وقتام را به دیگران دادم. امروز ولی راه رفتم، تجدید چاپ یک کتاب را دیدم، و چاپ آندیگری را. هیچکدامشان شادم نکرد، حتی دلام هم نخواست خبری بزنم جایی شاید بیشتر دیده شود. لعنت به هرچی کتاب که تا به امروز نوشتهام، یا منتشر شدهاست.
۳
برعکس آنیکی، که ناشرش حتی توی پس و پشت ِ ویترین و قفسهها هم نگذاشته بود اش {و چه بهتر!}، اینیکی در بهترین جای غرفه بود. حتی از بیرون غرفه دیدماش: تنها، و با فاصلهای از خیل کتابهای دیگر... لبخند زدم به حسین نوروزی و رفتم تو.
اول دلام شکست از حرف زنیکه، مادر دخترک. ولی بعد، خوشخوشانام شد از اینکه همان دختربچهء بانمک شیطون هفتساله، بچه گربهام را انتخاب کرد. از ذوقام، خودم هم یکی خریدم. مسوول غرفه، وقتی داشتم حساب میکردم، ده درصد تخفیف بهم داد و گفت:«روز آخر نمایشگاه بود، همین یکی دو تا مونده» گفتم:«از چند تا؟» گفت:«زیاد بود.. بیست تا شاید» بیست تا!! چهقدر زیاد!! قفسه را نگاه کردم؛ چندتایی هنوز مانده بود. گفت:«هنری مُنری هستی؟ نویسنده؟ موزیک؟!» گفتم:«نه. به فیزیک علاقه دارم. اینوُ هم خوشگل بود، برای خواهرزادهام میخرم». چیزی نگفت، چیزی نگفتم. نگاه دیگری به حسین نوروزی کردم، و از غرفه دور شدم. دختربچه هم رفته بود و نمیدیدماش. باید بودی و حالام را میدیدی؛ برخورد نزدیک و بیواسطه، با خوانندهء کوچولو، که حتی ندانست این توپ ِ مو و ریش، نویسندهء کتابی بود که دوستاش داشت. شاید فقط برای تصاویر کتاب بود که چشمهاش برق میزد؛ نمیدانم. حالام به شد ولی.

تویی که سیگار نمیکشی، تویی که نمیفهمی از «نکشیدن» به بهشت نمیروی، تویی که خیال میکنی شاد بودن فضیلتیاست انسانی، تویی که از موسیقی ایرانی فرار میکنی مبادا که غصهدارت کند، تویی که نمیفهمی دق دادن خود، یعنی چی... تو چه میفهمی از دلتنگی؟ چه میفهمی آدم ِ دلتنگ، آدم ِ غمگین، چه دنیای باشکوهی دارد. تویی که سیگار نمیکشی، «هابیل» باش، بگذار ما با «قابیل» ِ درونمان روزگار بگذرانیم.
کسی که اسماش را گذاشته پزشک ِ روان، و مدام روحات را مثل خُوره میخورد با تِزهای ابلهانهاش، از دنیا چی فهمیده؟ یعنی مثلا وقتی که میگوید:«غصه خوردن، برای روح تو زیانآور است و باید شاد باشی». والله من اگر احمدینژاد را هم بهم هدیه بدهی، شاد نمیشوم. شادی، نوعی سوءتفاهم است که برخی برای اینکه بلد نیستند غصه بخورند، اختراع کردهاند. غصهخوردن، یک «فن»است، حرفه است، و غصهخوردن، خود ِ خود «زندگی»است.
غصه خوردن را عدهای آدم دیوانه منع کردهاند. کی گفته تو غصه که میخوری، حتما میروی خودت را از برج میلاد پرت میکنی پایین؟ چهکسی گفته وقتی حسرت گذشتهای موهوم را داری، لابد دیوانهای؟ نه! دیوانه کسیاست که بلد نیست از صبح، حوالی ساعت دوازدهیک، تا حوالی چهار صبح فردا، مدام یک موسیقی گوش بدهد و سیگار بکشد، بلد نیست با موسیقی ِ خراب و سیگار، غصه بسازد. دیوانه، کسیاست که بلد نیست روزش را با فکر موهوم مرگ عزیزاناش آغاز کند و به استقبال ِ هر نغمهء غمگینای سر از پا نشناسد. ما، دیوانه نیستیم اگر نشستهایم به دوری از پس ِ سالها. دیوانه، آن احمقیاست که فکر میکند اگر روز و شب، خوش باشد و لذت معنوی و دنیوی ببرد، لابد آدمحسابیاست. ای لعنت به هرچه آدم ِ شاد!
تو که سیگار نمیکشی، در جهان، چیز اضافهای هستی؛ نامربوطی، وصلهء ناچسبی. تو که غصه نمیخوری، تو که غصهای نداری، احتمالا دکترلازم شدهای و از زور ِ شادی، حواسات به خودت به پیرامونات، به دنیایی که هر کس وظیفه دارد تلخترش کند، نیست.
دیوانههایی را که وسط عروسی، مثل احمقها میرقصند، و از زور شادی، دارند دق میکنند، اصلا نمیفهمم. حتما آن بالا، یا جایی بالاتر، خدایی نشستهاست و میبیند اینها را. واقعا دربارهء این «آدمهای شاد»، چه قضاوتی دارد؟
آدمهای شاد، تعادل دنیا را بههم میزنند. دنیایی اگر هنوز مانده، از صدقهسر همان معدود آدمهاییاست که «غصه میسازند» برای خود و دیگران. کسانی که مینویسند. کسانی که بهقول علیرضا شیرازی، «شعر و ادبیات خودشان» را مینویسند. آثار بزرگ ادبی، اغلب اندوهگیناند و خسته. شعرهایی که زمزمه میشوند، پُر از درد و غم و غصه هستند. این مردمی که در «انتظار» موعودی خیالی/واقعی هستند، اگر غصه نداشتند، اصلا در «بیانتظاری» کلافه میشدند.
کلافه شدن، با غصهخوردن، فرق دارد. کسی که روز و شباش را در دیسکو و میکده میگذراند در غربتی خواسته و ناخواسته، الزاما آدم شادی نیست. از قضا، غصه در «لهو و لعب» بیشتر و پسندیدهتر است.
غصه، چیز خوبیاست اگر این روانشناسان با تئوریهای بیمارگونهشان بگذارند. غصه، چیز لازمیاست مثل راهرفتن کنار بزرگراه، و فرو کردن یک هدفن توی گوش، دلسپردن به نوای موسیقیای که تمام آنچه این دکترها اسماش را گذاشتهاند «زندگی»، از بین میبرد و دنیایی تیرهرنگ را به تو هدیه میدهد.
من آدم ِ غصهام. حس رفتن به سیزدهبهدر را نمیفهمم. حس ِ «تجمع بیش از یکنفر» را نمیفهمم. حس ِ مادرم را نمیفهمم وقتی که جوری به سیگار روشنام نگاه میکند که یعنی «تو هم داری میمیری». من اینها را نمیفهمم، و حس کسانی را نمیفهمم که فکر میکنند هرچیز، حتی غصهخواری، «اندازه» دارد... غصه، اندازه ندارد! در ظرف نمیگنجد. اوج و فرود ندارد. غصه، باشکوه است.
تو که سیگار نمیکشی، تو که نمیفهمی روزی سیزده ساعت و نیم توی هوای یک اتاق، تکرار بیوقفهء موسیقی یک وبلاگ، یعنی چه؟! تو که نمیفهمی آدم از بیغصه ماندن، کلافه میشود. تو که نمیفهمی زندگی در لجن یعنی چی. تویی که نمیفهمی هر لحظه با طعم مرگ دست و پا زدن یعنی چی. تو، نمیفهمی که در گوشهای چنین، دور از یار و دیار مُردن، شکوهاش کم از مُردن در عصر پنجشنبه در بین عزیزانات نیست.
تو چه میفهمی که من دارم ذرهذره از «بودن»ام را فدای این غصهها میکنم. میتوانستم روزگاری که میشد، جای دیگری باشم، در مقام دیگری با شادیهایی که تو میفهمی... نخواستم. میشد، نخواستم!
تو چی میفهمی وقتی که صبح بلند شوی، ببینی یک رشته موی سفید {دقیقا یک رشتهء منظم} توی سرت زاده شده، و اصلا باور نداری که این انتخاب، انتخابی از روی ضعف نبوده.. چه میفهمی؟ چی میفهمی؟
تویی که سیگار نمیکشی، تویی که حاضری برای یک لحظه شاد بودن، خیلی از غصهها را در نطفه خفه کنی، تویی که اصلا حالیات نمیشود که وقتی کسی دارد غصههای خودش را میخورد، نباید مزاحماش شد، تویی که فرق بیپولی و غصهداری را نمیفهمی... تو برو با همان فلکستینهای سبزرنگ زندگی کن، بگذار کسانی هم باشند که گوشهء وبلاگشان مینویسند:« اینجا اجباری نیست. دوست نداری، فکر میکنی بهت توهین میشود، هرچی! نخوان! از خوانده شدن، لذت میبرم. خوانندهای را که بفهمد، روی سرم میگذارم. ولی دلام نمیخواهد نظر کسی را بدانم. حق توست که نخوانی، حق من است که نخواهم نظرت را بدانم. همین!»
تو که نمیفهمی که من چی توی دلام هست، چی دارد خفهام میکند، تو که نمیفهمی تنها امثال ما میتوانند در غصههایشان عاشقیت کنند و بمیرند، تو که نمیفهمی «اینجا، فقط یکنفر میتواند کامنت بگذارد» چه حرمتی دارد، تو حق داری پیدا و پنهان، سفیر ِ لعن و تمسخر بفرستی. تو چه میدانی از کسی که دارد گوشهء یک اتاق، در دوری و غربت و تلخیاش میمیرد و کاری هم برای آنکه باید، از دستاش برنمیآید جز روشن کردن سیگاری به همراهی، از روی خطوط اینترنت و چت؟ ول کن این تنهایی را به حال خودش، و برو پی ِ دنیای زیبا و شادی که دوست میداری.
بگذار کسانی هم باشند که دلشان میگیرد از اینکه «وقتی که باید»، در «کنار» نیستند، و اندکی از پس ِ غصههاشان، سبک شوند.
بگذار کسانی هم باشند که پایهء هر «غصهخوردن»ای هستند، خودت برو با دلبرکان غمگین، مشروب نشاطآورت را بنوش، ما را به دود خود رها کن. بگذار شُرب خمر ما، همین باشد که روز و شبمان شده عاقبت یزید، و هر روز خدا را شکر میکنیم که هنوز هم بهانهای برای غصه خوردن هست، و دنیا هنوز آنقدر که فکر میکنید، سفید نیست.
تو که سیگار نمیکشی، تو که سعی نمیکنی روزی دو پاکت را به سه پاکت برسانی، تو که تمام غصههایات بالا و پایین رفتن قند و اوره و کوفت و زهرمار خونات شده، تو که نمیفهمی در جوار سیگار و یار با دلی اندوهگین مُردن، یعنی چه، تو برو دنبال آنچه ناماش را زندگی گذاشتهای... لعنت ما جهنمیان بر تو باد.
نوجوان بودم که رسوای این اسم شدم:«سید محمد گیسو دراز»
بعدها، آرش ابوترابی سعی کرد چیزهایی از این آدم بهم بفهماند؛ البته که سعی و تلاشاش، مثل خیلی از آموزههاش، بیهوده افتاد. ترجیح دادم فقط مجسم کنم که وقتی اسمات، «سید محمد گیسو دراز» {بهقول آرش: چه نازی داره طناز!} باشد، چه شکلی باید باشی.
{ابوالفتح سید محمد دهلوی، صوفی اهل حیدرآباد دکن، وفات به سال 824 در 104 سالگی؛ مشهور و ملقب به «سید گیسو دراز»، «سید دلنواز» و بیشتر «سید محمد گیسو دراز». عارف توپی بودهاست و «یازده رسالهاش» معروف}
سفرنامهای برای بانو که در«همایش آسیبشناسی نقد ادبیات کودک» دانشگاه شیراز با من نبود و من دلتنگ رفتم و برگشتم – قسمت دوم
قسمت اول، در اینجا
{ضروری:بخشی از این سفرنوشت، محصول توهم است و بخشهای دیگر، محصول توهمی دیگر؛ پس ...}
اتوبوس، همه را سوار کرده و به سمت سالن فرودگاه حرکت میکند. خیلی خستهام. علی زمزمه میکند:«خوشا تهران و وضع بیمثالاش!!» عاشقیت، علی و غیر علی نمیشناسد. آدمیزاده دلاش هرکجا باشد، «حافظ»اش همانجاست. میگویم:«آخی... دلت برای بچهها تنگ شده؟.. آخی..» تقریبا دلاش میخواهد یک هواپیمای مسافری ایران ایر تور، با دویست سیصد مسافر همین الآن از روی من رد شود! نگاهاش این را به من میگوید. فکر میکنم«من که چیز بدی نگفتم..».
وارد سالن فرودگاه شیراز میشویم. دو نفر با پلاکاردی در دست، به استقبال میهمانانی ایستادهاند:«به استقبال دکتر علیرضا کرمانی آمدهایم – روابط عمومی سمینار حمایت از پرورش بُز» / «به استقبال تو میآییم ای الههء فتوت و ای میلاد نور و سعادت، ای آرمیتا– از طرف خانوادهء آرمیتای عزیز». کمی آنطرفتر، یک گوُله دختر جوان ایستادهاند به صف. پارچهنوشتهای در دستشان است به قاعدهء سهمتر و اندی. روی آن با خط نستعلیق نوشته شده:«ای جوان زیباروی عاشق! حتی اگر شما ازدواج هم کرده باشید، به استقبالتان آمدهایم – دختران زیباروی در آرزوی خوشبختی». کف کردهام. به علی میگویم:«تو که با خدا میونه داری، بهش سلام برسون و بگو من رو از شر ِ اینا نجات بده» علی نگاهی عاقلانه و با لبخند به من میاندازد، و خیره میشود به ساعت بزرگ وسط سالن. به جماعت ِ روبهرو نگاه میکنم. توی چهرهء تکتکشان یک چیز مشترک است: همهشان عاشق من هستند و من را مرد دستنیافتنی رویاهایشان میبینند.
با زحمت از میان بوسهها و عشقهایی که پرتاب میشود، عبور میکنیم. برای اولین تاکسی دست دراز میکنیم تا از این دایره بگریزیم. راننده، مردی مسن است، با لهجهای شیرین. چیزی نمیپرسد، حرفی نمیزند، مودب است. میگویم:«الآن کجای شیرازیم؟ شمال یا جنوب؟» میگوید:«ایجا، جونوبه، اوجا شماله، ایور هم غربه، اوور هم شرقه.» برای اینکه اطلاعات بیشتری داده باشد، ادامه میدهد:«اوور هم شمال غربه، اوورتر هم جونوب غربه، ایور هم جونوب شرقه، اوورتر هم شمال شرقه» تشکر میکنم. لهجهاش وقتی که دارد این اطلاعات را میدهد، شبیه مرادبیگ ِ «روزی روزگاری» است. رفیق ما، توی دفترش مینویسد:«آی عشق! آی عشق! چهرهء آبیات پیدا نیست چرا؟» میگوید:«اینو همین الآن گفتم.. چهطوره؟» میگویم:«گرفتی ما رو؟ اینکه مال شاملوئه» میگوید:«شاملو؟؟ اولا که این شعر، پشتش تعهد و ایمان وجود داره، دوما هم که این شعر، یه "چرا" اضافهتر داره نسبت به کار شاملو، که شعر رو پُر از تردیدهای بشری میکنه... پرسشگری... جستوجو.. فنای در معبود... شوریدگی و سرگشتگی در بیابانهای اندوه... احساس دوری از آن ذاتی که انسان ازش جدا افتاده...» میگویم:«همهء اینا، توی همین یهدونه "چرا" بود؟» میگوید:«نه همهش! خیلیش توی سطور و لایههای زیرین شعر، مستتر شده» میگویم:«بله!»
داریم میرویم به مقصدی نامعلوم.
تیک ِ «وکیلآباد»ام زنده میشود. به راننده میگویم:«پدرجان الآن کجای شهریم مثلا.. یعنی مثلا "وکیلآباد" کدوم طرف ماست الآن؟» میگوید:«وکیلآباد؟؟» میگویم:«همون باغه. اونی که توش یه زمانی دانشکدهء حقوق بود..» از آینه نگاهام میکند. علی زیر لب میگوید:«...وکیلآباد و وضع بیمثالاش» و توی دفترچهاش چیزی مینویسد. راننده میگوید:«نمیدونم.. ما ایجا باغ ِ وکیلآباد نداریم. ولی باغ ارم داریم که توش هم دانشگاه بود یِیزمانی!» یعنی دارم اشتباه میکنم؟ ادامه نمیدهم بحث را. از پنجره بیرون را نگاه میکنم. پُر از پارچهنویسیاست. «او میآید»،«خوش آمدی ای عزیز دلها»،«لحظهء دیدار نزدیک است» ... به خودم میگیرم اینها را. خیلی لطیف، به راننده میگویم:«شهر، خیلی یهجور خاصی شده. کسی داره میآد؟» میشنوم:«آقو... آقو دارن تشریف میآرن چارشمبه!» اوه. اوکی. پس معنی این پارچهنویسیهای سطح شهر هم مشخص شد.
.............
همراه من، شعر تازهاش را برایام میخواند. گمانام این یکی، از سومین مجموعهای باشد که از ابتدای سفر تا بهحال سروده. چیزی نوشته درباب ِ انتظار و انتظار و انتظار. به شکل غمانگیزی معتقدم که کار از کار گذشته و باید مواظب این رفیقمان باشم.
میرویم وسایلمان را میگذاریم توی خانهای که متعلق به دو تا از بچههای تهران است که رفتهاند در حوزهء هنری شیراز مشغول بهکار شدهاند. بچههای جالب و آرامی هستند. قرار هم میشود فردا، علی برای بچههای گروه ادبیات کودک و نوجوان، که لیلا برزگر، همسر احمد اکبرپور مسوولشان است، سخنی براند در باب کودک و اینها. قرار هم میشود به احمد هم زنگی بزنیم و برویم خانهاش برای دیدار و بوسه و اینها. این دو دوست هم هی تاکید دارند که«راحت باشیدها!!! اینجا، چهار تا تختخواب داریم و دو تا اتاق! خیلی راحت باشید... دیگه خلاصه راحت باشید» ما راحتایم تقریبا، ولی نمیفهمایم که اینهمه تاکید برای چیست؟! لابد میهماننوازی و اینها انشالله! نیم ساعت میخوابیم و میزنیم بیرون. ما از گروه جداییم؛ آنها میهمان دانشگاه هستند و ما میهمان شهرزاد و دنیای اطلاعرسانی و عرفان و از ایندست.
مسعود اساماس میزند:«کجایی؟» میگویم با علی داریم خیابان گز میکنیم. باز اساماس میزند:«بیا.. من کف کردم! سیگار ندارم!» سفر آغاز میشود....
میرویم شاهچراغ. دلام میخواهد از صمیم قبل دلام بگیرد و یک دل سیر گریه کنم. ولی فقط دلام میگیرد و دریغ یک قطره اشک.
دوستمان کمی در باب فتوت و مردانگی ِ «شاهچراغ» میگوید و اینکه چندین بنده را آزاد کرده و در کل، مرد نیکی بودهاست. ما هم «ایوالله» میگوییم و وارد حرم میشویم. من اصولا، مثل خیلیها، بهشدت دارای «جوّ حرم» هستم. وقتی وارد حرمی میشوم (هرجا که باشد)، ساکت میشوم، لال میشوم، حتی اگر دون ِ شان روشنفکری محسوب شود، من آدم ِ اینجور احساساتام و خب، دوست هم دارم این باقیماندههای درون را.
توی حرم، جابهجا نوشتهاند:«عکسبرداری ممنوع، حتی با موبایل!» یک مامور اورژانس، که نمیدانم برای ماموریت آمده این حوالی یا برای چی، با لباس مخصوص، مقابل حرم ایستاده دستاش را گذشاته روی سینهاش، و یکی دیگر دارد از او عکس میگیرد«با موبایل»! و خدّام ِ حرم هم هی زیر لب میگویند:«سریعتر».
جای سادهایاست. جابهجا، آثار گچ و سیمان هست و داربستهایی که میگویند این مکان در حال بازسازیاست. ولی باز هم به نسبت حرمهای دیگر، خلوت است و سادهتر.
از حرم میزنیم بیرون و به قصد «حافظیه» حرکت میکنیم. پولی میدهیم به دربان و بلیط میخریم. «بر سر تربت ما چون گذری، همت خواه/ که زیارتگه رندان جهان خواهد شد» کلی آدم ِ رند میبینیم و صفا میکنیم. کاسبکاری، در چهرهء تکتک افراد مشهود است. پیشنهادهای ازدواج، در اینجا هم بیداد میکند. بهواقع، «شهریاست پُر کرشمهء خوبان» ز هر جهت، حتی از جهت حافظ و سعدی!
مردم دور قبر این بابا جمع شده و سعی میکنند حتما عکسی با این مرحوم بگیرند. یکی چنان چسبیده به قبر ِ مرحوم، که آدم خیال میکند توی ذهناش، خود را در آغوش «هدیه تهرانی» میبیند. رویاهای زیبایی دارند این مردم. دیگری، اینجا را با پارک ارم اشتباه گرفتهاست، و در حال آماده کردن چرخهای اسکیت است. همراه، میگوید بیا فالی بزنیم و صفایی کنیم. فالی میزنیم: یک غزل سرتاسر ملمع، یا بهعبارت بهتر، کاملا عربی میآید. ترجیح میدهم دوباره باز کنم. دوباره همان آش و کاسه است. فکر کن وسط شیراز باشی، بالای سر مرحوم نشسته باشی، و فالات به عربی باشد! چه شود! دیوان حضرتاش را میبندم و سعی میکنم از ذهنام کمک بگیرم؛ فال، فال است و مهم، حال است! این هم فال من میشود در آن مقبرهء خوشمنظره:
یوسف{؟} گمگشته بازآید به تهران، غم مخور حسین نوروزی!
کلبهء احزان شود روزی پُر از تمام چیزهای خوبی که دوست داری و یار در آغوش و اینا فراوان، غم مخور حسین نوروزی!
«حافظ، به سعی ِ وبلاگ»
مسعود، ترتیب اساماس را داده و حسین، رسما دارد از بیسیگاری میمیرد. نمیفهمم مسوولان این سمینار، مثل تمام سمینارهای دیگر، اصولا کی قرار است تفهیم شوند که «سمینارهای ایرانی، بهدلیل اینکه درآن اسباب ِ تدخین فراهم نیست، از پیش، شکستخورده محسوب میشوند»؟ اصلا اگر در همین معنی اندیشه شود، استفهام میگردد که بههمین دلیل است که شعر و ادبیات و از ایندست، اصولا در «سمینارهای خانگی» موفقتر هستند!
زنگ میزنم به مسعود ببینم کجا هستند. میگوید از هتل، تازه بیرون زدهاند و در محضر سعدی هستند. حرکت میکنیم به سمت «سعدیه». توی راه، فکر میکنم که این بابا، با این اسمی که برای مزارش انتخاب کرده، رسما پوز ِ هرچی اسمگذاری را زده. گرچه، اسم مناسبتری هم به ذهنام نمیرسد. پس به این نتیجه میرسم که باید اسم فامیلاش را عوض میکرد. مثلا میگذاشت «....»،«هومن»،«سوسن». واقعا اینها که برای خیابانها اسم میگذارند، کار سختی دارند.
.................
خدمت سعدی که میرسیم، هوا دارد تاریک میشود. با موبایل، داریم هم را پیدا میکنیم. اما، در جمع ما، همیشه دو نفر، از یکجهت، قابلیت شهودی و «منظرهای» دارند برای پیدا شدن و نشان کردن در شلوغی! آدم معروف، با ما زیاد است، مثل مصطفی رحماندوست، ولی دم عصر است، و کسی حوصلهء «آدم» را ندارد، حالا معروف و غیر معروف. اما .. اما...
اگر در جمعی، دکتر مهدی حجوانی باشد و من ِ صاحببانو، تضاد حاکم بین ما، میشود نشانهای میان شلوغیها. از دور، برق روی ماه مهدی حجوانی را میبینم و این یعنی که همدیگر را پیدا کردهایم. مسعود هم یک گوله پشم و موهای اضافه را رصد میکند، و آن یعنی که آنها هم ما را! واقعا، اشک در چشمان من پر میشود از اینهمه صمیمیت؛ همه منتظرند که سیگار برسد.
مهدی حجوانی، مردی بَرّاق و فارغ از هرگونه پشم و موی دنیوی!! است و در همهجا قابل رویت است. این حسین ِ صاحببانو هم چنانکه افتد و دانی، در ده سال گذشته، فقط سهبار راهاش به آرایشگاه افتاده، که آخرینشان در 17 مهرماه 1383 بودهاست. نوعی آدم ِ «تبرج-سرخود».
...............
همه را تکتک میبوسم؛ مهدی حجوانی را با لذتی بیشتر! وسط حیاط اخروی ِ مرحوم سعدی، یک چیزی شبیه چشمه هست که چند تا پله میخورد میرود پایین. من همینجوری فکر میکنم باید اسماش «آب رُکنآباد» باشد. برای اینکه به شب نخوریم، تند از پلههای این مکان که اصلا هم نفهمیدم اسم و معنیاش چی بود، پایین میرویم با مسعود، سیگاری آتش میکشیم، و به صدای خنده ای به خود میآییم. سهتا یکی، پلهها را برمیگردم بالا و «آقا مصطفی» را ماچی میکنم، باشد که قبول افتد. گپی میزنیم و کمی لودگی میکنم و از تقریبا از سی و هشت درصد دختران {و پسران} اطراف، دل میبرم. سعدیایه!!! خالی است و فقط ماییم که داریم به سمت بیرون راهنمایی میشویم.
برمیگردم و کمی سعدی را تماشا میکنم از دور؛ نزدیک نمیروم. بیتی در ذهنام میآید که اصلا اصلا معنا و مفهومی ندارد و شان نزولاش را در اینجا نمیفهمم:
فدای سرت اگه من خیلی تنهام
فدای سرت اگه گریونه چشمام
فدای سرت اگه دلام رو شکستی
حتی بهتازگی شنیدهام که عاشق یکی دیگه هستی ای ملعون!
سعدی، شاعر بزرگی بودهاست. دوستاش دارم.
..................
قدم میزنیم به سمت خروجی، و با دکتر بعد از تابستان، علیرضا کرمانی، صحبت ادبیات و رابطهء آهنفروشی و آجر و گرانی مسکن پیش میآید. علی سیدآبادی، به افقهای دور خیره است و دارد به خان سیدآباد میاندیشد احتمالا. دو سه تا خانم دانشجو، که در برگزاری سمینار، همکاری دارند با دکتر خسرونژاد اینا، تاکید دارند که باید حرکت کنیم به طرف «باغ ارم» که شام از دست نرود.
دختری از کنار ما رد میشود و رحماندوست را میبیند. به شهرام اقبالزاده نزدیک میشود و میپرسد:«اون آقا آیا ازدواج کردهاند؟» شهرام میپرسد:«آقا مصطفی؟ بچههاش با من همسن هستند!» دختر تُرش میکند و میگوید:«نه بابا.. اون آقا مو بلنده» اشک شوق، در چشمان شهرام حلقه میزند، و سیدآبادی هنوز دارد به افقهای دور خیره میشود و کرمانی با ماشین حساب جیبیاش، رابطهء منطقی قیمت آهن و ادبیات را حساب میکند. باید حدو پنج ساعت بگذرد، تا بار دیگر این فیلسوف، این مرد بزرگ، این رند ِ عالمتاب را کشف کنیم. مردی که مباحث عمیق بُزشناسی را به شیواترین و میناترین شکل ممکن ابراز میدارد: علیرضا کرمانی. این دکتر حسین شیخرضایی، تازهترین واردات علم از لندن، لبخندهای ملیح میزند و آرام است. «یعنی کی میتونه باشه این وقت شب؟» این سوالیاست که در آنوقت، همه از خود میپرسیم.
شب شده، و من هنوز به بانوی قرنها، بانوی دوستداشتنی، زنگ نزدهام، و از این بابت، احساس شرم میکنم از غرور گاهی بیمورد ِخودم. این حس، تنها حس حقیقیام تا این لحظه است.
شرمگین، به سوی شام در حرکتایم.
تهران نشسته در کافههای جنسی
کمکهای جنسی
حرفهای جنسی
خیابانها کوچههای بسیار وقتی که دوستات داشتم
۲
همیشه یک صندلی خالی است
تختخوابی که افتاده روی بام
خواب تو آغوش میکشد بهقدر ِ اینهمه چراغ ِ سرخ / سبز/ زرد
و آبها
آبها دریا را فراموش کردهاند
۳
از خوابهای شهر دوری ای دریا
دریای لعنتی!
زنهای سرخ ِ جنگی در تو آویختهاند جوانیشان را
در هر کجا که تو بودی
تنی برای عاشق بود
و تهران
با خیابان دکتر حسابی
با خیابان فاطمی
و تهران با خیابانها عشقهای بسیار
این شهر لعنتی!
۴
قورباغههای کودکی از عذاب ِ الیم مُردهاند با سنگهای خدای بزرگ
عجیب نیست اگر هنوز ایمان داریم که شاه برمیگردد
راههای شوسه قدر ِ دریا میفهمند
و دوش از آب - سرشار ِ فرو رفتن از تنیست که زیبا بود
پوست شب را کشیدهاند تا صورتی که زنی داشت
و آبها
آبهای دور
تختخواب را به آغوش میکشم
شاه برمیگردد
و تهران، همانی که تنی داشت زنی بود روزگاری
زرد / سبز/ سرخ
اردیبشهت 84 تا اردیبشهت 87
بعد: وقتی که تمام شعرهای اردیبشهت 84 را با هم تلفیق میکنی. وقتی که هر روز، سانتیمانتالتر میشوی. وقتی که هر روز دوست داری فقط «سخن عاشق» بنویسی. وقتی که به دیگران چه ربطی دارد چی مینویسی؟ وقتی که داری فکر میکنی که کی، چی میخواهد در جستوجوهای بیپایاناش اینجا؟ وقتی که حتی از اول صبح، دو خط نمیتوانی انشا کنی. وقتی که نفس کشیدنات هم در تورم دارد از پا درمیآید. وقتی که دلتنگی. وقتی که خوش نیستی.... روزگار تلخی داریم. تف!
بعد: ای بر پدر و مادر هرچه موسیقی خراب، که میرود توی مغزت، خرابتر میکند روزگارت را.
بعد: رسما دارم میپوسم اینجا. بهزبان ِ ساده: دارم/اینجا/میپوسم.
بعد: تو چهطوری؟ تپل باش...
بعد: خواهر و مادر ِ روزگار را .... بعد!
هیچ از تو نمیدانند
و از دختری به نام لیلا...
آمده بودم
بی اسب
بی تو
با آخرین خطوط:
« امروز، آخر ِ دنیا بود
و مادربزرگ
دارد خواب مسیح می بیند....»
نوشته شد در تابستان 1377؛ بعدها، یک شب، همین وقت ِ اردیبشهت، پای تلفن، با صدای بلند خواندم. و دیگر هیچ ...
سفرنامهای برای بانو که در«همایش آسیبشناسی نقد ادبیات کودک» دانشگاه شیراز با من نبود و من دلتنگ رفتم و برگشتم – قسمت اول
- آقای جوان ِ زیبارو! آیا شما ازدواج کردهاید؟
وارد فرودگاه که شدیم، طنین حماسی این سوال، تن هر جوان ِ زیبارویی را میلرزاند. به سمت صدا برگشتم: چهرهای اهورایی بود، شبیه مادربزرگ خدابیامرزم. کولهپشتیام را نشان دادم که یعنی «معلوم نیست ازدواج کردهام و این کولهپشتی را زنام برایام خریدهاست؟»
سفر، شگفت و ژرف، آغاز شد. از گیت پرواز که میگذشتیم، ماموری با چهرهای عبوس گفت:«کارت شناسایی!» شناسنامهام را دادم. صفحهء اول را اصلا نگاه نکرد. صفحهء دوم را نگاه کرد و گفت:«شما که ازدواج نکردهاید!» معلوم بود که خطخوردگی ِ صفحهء دوم را ندیدهاست و اصلا به کولهپشتی و حلقهای که در دست دارم، توجه نکرده است. گفتم:«ولی ما باید الآن بپریم! دیر میشهها!» گفت:«بپر پرندهء عاشق .. برو ... برو که درخواستهای بسیاری در انتظار توست.» و زار زار گریست. ما، من و علی، سوار بر بال اتوبوس، باند فرودگاه را طی کردیم و به «دهانه»ء هواپیما رسیدیم.
- آقای جوان ِ زیبارو! آیا شما ازدواج کردهاید؟
مرد جوانی، جلوی در ورودی هواپیما ایستاده بود. اول علی وارد شد و پشت سرش، من. چشم چرخاندم به اطراف. نگاهها خیره به من بود، مرد و زن؛ زنها بیشتر. یکی از میهمانداران، به استقبالام آمد. گفت:«از سوال همکارم {اشاره به مرد جوان} نگران نشوید، برای من پرسید؛ سوء تفاهم نشود!» نفس راحتی کشیدم و کولهپشتیام را نشان دادم که یعنی:«معلوم نیست ازدواج کردهام و این کولهپشتی را زنام برایام خریدهاست؟» به کولهپشتیام نگاهی کرد و درجا، جان به جانآفرین تسلیم کرد. شوری برپا شد ناگفتنی. جماعت زار زار میگریستند، خاصه پرسنل پروازی ایران ایر تور. دختر جوان را جمع و جور کردند و ریختندش داخل یک نایلون سیاهرنگ، تا به سردخانهء متوفیات شیراز تحویل بدهند. ما هم رفتیم و نشستیم روی صندلیهامان. چند میهماندار ِ جوان، به صندلی ما نزدیک شدند که امضا بگیرند. یکیشان یک تکه کاغذ به طرفام گرفت که رویاش با خطی ریز، نوشته بود:« آقای جوان ِ زیبارو! آیا شما ازدواج کردهاید؟ اگر کردهاید، کوفتش شه!! اگر نه، امضا کنید این عشق را!» حوصلهام داشت کمکم سر میرفت. به علی گفتم سرم درد میکند و باید کمی چشم برهم بگذارم. علی بهشدت نگران ادبیات کودک و نوجوان بود. نگرانی را توی چشماناش میخواندم. اضطراب داشت. امضای من را هم بلد نبود که جعل کند، این شد که پای تمام درخواستها دو مثلث تو در تو کشید، و پایین آن چیزی به خط عبری نوشت. اطمینان داشتم که این رفیق ما، صهیونیستی بیش نیست. چشمهام سنگین شد. یاد سفرم به لنبان افتادم. روزگار غریبی بود. چند بار نزدیک بود که بهدست دختران لبنانی، استشهادی بشوم. یعنی خدا من را دوست داشت؟
با صدای یک اِواخواهر از خواب پریدم:«آقایون و خانمهای محترم، و جناب آقای حسین نوروزی، کاپتان هستم، سفر خوشی را برای شما آرزو میکنم. امیدوارم که در طول سفر، کمربندهای خودتان را محکم ببندید و در ارائهء پیشنهادات ازدواج، کمال اغواگری را داشته باشید. لیدیز اند جنتلمن، وی لاو میستر حسین...».
خسته بودم از اینهمه بیجنبه بودن. ترجیح دادم سکوت کنم و کتاب بخوانم. کتاب «بُزبیاریهای انسان معاصر / بررسی رابطهء دیالکتیکی لذت و سرعت در تراشههای انسانی» نوشتهء دکتر ع.ر.کرمانی (استاد دانشگاه سلطنتی انگلستان)/ ترجمهء دکتر ح. ش.رضایی را باز کردم و غرق در کتاب، چشمهام باز سنگین شد.
علی، دومین دیوان اشعار عاشقانهاش را داشت میسرود. از ورودی فرودگاه مهرآباد، تا گیت پرواز، سی و هست شعر کوتاه عاشقانه سروده بود. سه تا هم فیالبداهه، در تاکسی گفته بود که چون جایی یادداشت نکرده بود، از یادش رفت. خیلی عاشقیت بهخرج میداد و من نگران بودم. واقعا این بشر، دنیایی از تناقضهای انسانیاست. سعی کردم یادم باشد که بعدا، بهش بگویم که حاضرم مجموعهء شعرهایاش را بازخوانی کرده و حتی برای چاپ، ترغیباش کنم.
یک لحظه، توی خواب و بیدارم، دست بانو را روی شانهام احساس کردم. هیچکس پیشنهاد ازدواج نمیداد، همهجا من بودم و من. غرق در افکار درهمریخته، اندیشناک، و دلتنگ. بغض کردم. لودگیام کمی ته کشید. قبل از سفر، مفصل دعوا کرده بودیم؛ دعواهای عاشقانهء مرسوم. گفته بودم که دیگر چیزی نخواهم نوشت تا «شرایط نوشتنام را عوض کنی و بهتر». غصهام شد. بانو رنجیده بود. توی خواب و بیدار، فکر کردم وقتی برگردم، مهربان میشوم. طفلکیاست، و ما واقعا پشت و پناه همایم، کس و کار ِ همایم. نباید اینجور، برنجیم و برنجانیم. قول دادم به خودم که وقت ِ برگشتن، حسابی نازش کنم و کمی از دلاش دربیاورم. دختر خوبیاست، و بیناموسیاست اگر بگویم خیلی توپ است! ولی هست و بهقول رضا عابد، چرا مستی ِ پنهان؟
بغض کرده بودم، دلام هم تنگ بود. داشتم فکر میکردم اگر هواپیما بیفتد، حرف دیشبام چهقدر درست، و چهاندازه تلخ تعبیر خواهد شد:«اینجوریه؟ باشه عزیزم... ما رفتیم.. ولی خیلی از هواپیماها، بلند شدند و ننشتند.. پس دعا کن.. و مواظب خودت باش...» وسط دعوا، حلوا پخش نمیکنند. آدم، بههم میبافد و میگوید. بعد، دلاش تنگ میشود، و کمکم، پنهانی از حرفهایی که زده، پشیمان میشود. من خیلی تند میشوم گاهی، و اغلب هم رعایت نمیکنم که حتی به گاه عصبانیت، نباید هر مزخرفی گفت. دلام میگیرد. حصلهء شوخی با خودم را هم ندارم.
- آقای جوان ِ زیبارو! بفرمایید!
چشمهام را باز کردم و میهماندار را بالای سرم دیدم. شبیه مادر ترزا میخندید. خلبان در کابیناش، حمیرا گذاشته بود و صدا را داده بود توی بلندگوهای داخلی:«خاطرات شمال، محاله یادم بره.. اونهمه شور و حال، محاله یادم بره...» خیال کردم اشتباه سوار شدهایم؛ ما داشتیم به جنوب میرفتیم، ولی حمیرا از شمال میگفت. میهماندار، گوشهء مقنعهاش را توی دهاناش گذاشته بود که صدایاش عوض شود. با غمزه، ظرفی یکبار مصرف را بهطرفام گرفت: یک قوطی آبمیوه، بستهای غذا، یک نارنگی، و ... یک شاخه گل رُز! تعجب کردم. قبلا هم شنیده بودم که تازگیها توی پروازهای طولانی، خلبانها مسافران را در شنیدن موزیک شریک میکنند. غذا هم که همیشه میدادند. ولی گل رُز.. عجیب بود. فکر کردم چه خوب است اینهمه تکریم مسافر و اینهمه نوآوری. گل رُز را با اکراه گرفتم، و تشکر کردم. دختر جوان، با صدایی لرزان، گفت:«یعنی.. یعنی.. یعنی شما با من...» و پخش شد روی زمین. کل هواپیما را دیدم که سر پا ایستادهاند و با چشمهایی خیس، و لبخندی ابلهانه بر لب، دارند ما را تشویق میکنند. گیج بودم.. میهمانداران دیگر به سرعت با چرخ پخش ِ غذا وارد راهروی هواپیما شدند و جنازهء همکارشان را جمع کردند و داخل یکی از همان نایلونهای سیاهرنگ ریختند و بُردند. سرمیهماندار، که اسماش کامبیز بود، رو کرد به مسافران و گفت:«مسافران گرامی! با توجه به اینکه تلفات ما در این پرواز بیش از دو نفر بوده، دچار کمبود پرسنل هستیم. اگر یکی از مسافران لطف کنند و ما را همراهی کنند، بسیار ممنون میشویم.» علی، که مشغول نوشتن شعری دربارهء عشق و غش کردن و مُردن بود، سریع بلند شد و گفت:«من میمیرم واسه پروژههای سوزناک عاشقانه! من هستم!» و رفت به طرف کابینی که پاتوق میهمانداران بود. چند دقیقه بعد، با یک کتری زردرنگ مسی، وارد راهروی هواپیما شد. یک بسته لیوان یکبار مصرف و یک کاسه قند. با صدای بلند، گفت:«برای شادی روح این دو پرندهء عاشق، این میهمانداران گرامی و کمکخلبان پرواز، فاتحهمعالصلوات!!!» همه صلوات فرستادند و در سکوت، پچپچ فاتحه خواندنشان، فضای هواپیما را روحانی کرده بود. علی از ردیف اول شروع کرد به پخش چایی.
با خودم گفتم:«تلفات بیش از دو نفر... پس، سومی همان کمکخلبان است... ولی آخه اون دیگه چرا؟» جواب سوالام را ساعتی بعد، مامور امنیت پرواز داد. مردی بود با ریش انبوه، و سر و شکلی شبیه حاج کاظم ِ فیلم آژانس شیشهای. یک کلاشینکف در زیر کتاش قایم کرده و یک بیسیم هم بسته بود به پشتاش؛ از اینها که توی فیلمهای روایت فتح نشان میدهد. گفت:«جوون اجازه میدی دو سه دقیقه بشینم پیشت؟ پام یهو خواب رفت، داشتم میرفتم دستبهآب ..». تعارف کردم که بنشیند و نشست. سعی کرد خیلی آرام و نامحسوس، اسلحه را در حالت آماده قرار دهد، ولی گلنگدن گیر کرده بود و حتی با کمک مسافران ردیف بغلی هم جا نمیرفت. نهایتا، از خیر آن گذشت و خودش را کمی به من نزدیک کرد:«برادر نوروزی، بنده از...» دور و بر را نگاهی کرد و کمی آرامتر ادامه داد:«بنده از بچههای امنیت پرواز هستم. لطفا سعی کنید معمولی برخورد کنید... خواهشی داشتم از شما... اگر ممکنه، کمی رعایت حال ما را هم بکنید. تا همین الآن که نصف راه را آمدهایم، سه تا از نیروهای خدوم این هواپیما را تلفات دادهایم و میترسم اگه همینطور پیش بره، تعداد کشتهها بیشتر بشه.. لطفا رعایت کنید تا مشکلی پیش نیاد انشالله.» گفتم:«اولا خیلی خوشحالام که توی عمرم یک مامور امنیت پرواز میبینم، و دوما خیلی خوشحالام! سوما، من باید چه کار کنم؟ اینکه دیگران اینهمه پیشنهادات رذیلانهء عاطفی میدهند، تقصیر من است؟» گفت:«بله! درست! ولی شما هم کِرم داری!» عصبی شدم:«ببین بانو!! اینقدر این شوخی بیمزه رو تکرار نکن!!! من/ کِرم/ ندارم!!» مامور تعجب کرد و کمی مثل ابلهها نگاهام کرد:«جان؟؟» فهمیدم سوتی دادهام. گفتم:«بله.. چشم.. چشم.. سعی میکنم بگیرم بخوابم اصلا... چشم.. حق با شماست.. » البته راست میگفت؛ در آن لحظهء خاص، کِرم داشتم:«ولی من کِرم دارم! میخوام بدونم! دانستن، حق مردم است! این دو تا خانم جوان، بهقول شما از عشق مُردند، ولی اون کمکخلبان چی؟» درحالی که اسلحهاش را زیر کُت جابهجا میکرد، گفت:«اولا که این دانستن، حق مردم است، کهنه شده. شما مثل اینکه حماسهء سوم تیر رو درک نکردی؟! دوما که اون بندهخدا، امروز فوت نکرده. خیلی سال قبل، توی یک سری قتل خودسر و هماهنگنشده، عمرش رو داد به شما. ولی امروز برای اینکه فضا عاطفی بشه، بچهها گفتن که اون رو هم جزو تلفات این پرواز حساب کنیم. اغلب همینطوریه: توی بیشتر ِ پروازها، اون مرحوم رو جزو تلفات حساب میکنیم.» بلند شد و خیلی عادی، انگار که حرفی با من نزده، با صدایی کمی بلندتر از قبل گفت:«پسرم ببخشیدها.. مزاحمت شدم.. داشتم از پا میافتادم.. خدا خیرت بده» بعد بهشکلی نامحسوس، توی گوشی بیسیماش گفت:«کاظم به کابین خلبان! کاظم به کابین خلبان! ماموریت انجام شد.. تِیکایت ایزی.. ولکام تو شیراز... حمیرا واز وری نایس! ثنکیو کاپی.. ثنکیو!» و رفت.
علی را دیدم بالای سرم که داشت به میهمانداران کمک میکرد. گفت:«چای بریزم یا بیدمشک؟» گفتم:«علی من اصلا حوصله ندارم.. تو هم دل ِ فرخندهای داریها! برو.. نمیخورم... نمیشد تو خودت رو دخالت ندی، بشینی شعرت رو بنویسی؟» گفت:«چای میریختم که آمدی/ دریا بودی/ و من عاشقانه/ برای تو بیدمشک ریختم/ کاش میخوردیش!!» چشمهام داشت از حدقه بیرون میزد. احساس بدی داشتم: یکجور حس ناامنی. لبخندی زد و گفت:«این رو همین الآن گفتم. میام زود مینویسم که یادم نره .. بشین، بگذار به بقیه هم چای بدم میام حالا».
دنیای عجیبی شده. داریم میرویم به «همایش آسیبشناسی نقد ادبیات کودک» که با همت « مرکز مطالعات ادبیات کودک در دانشگاه شیراز» و پیگیریهای دکتر مرتضی خسرونژاد و دوستان ایشان از جمله دکتر کاووس حسنلی برپا شده و قرار است دوشنبه، عدهای از متخصصان که به این سمینار مقاله ارائه کردهاند، سخنرانی داشته باشند.
خسرونژاد و همکاراناش مدتی قبل، برای اولینبار رشتهء تخصصی «ادبیات کودک و نوجوان» را در دانشگاه ادبیات شیراز تاسیس کردهاند و بعد از اخذ مجوزها و تاییدیههای لازم از سوی وزارت علوم، حالا یک رشتهء تخصصی هم در چرخهء دانشگاهی ایران وارد کردهاند.
اینروزها هم به مناسبت دومین سالگرد تولد این رشته، و به دلایل عقلی و عاطفی، دارند یک سیمنار برگزار میکنند. از تهران، مقالات این آدمهای شخیص (مصطفی رحماندوست، دکتر مهدی حجوانی، خسرو آقایاری، شهرام اقبالزاده، علی اصغر سیدآبادی، علیرضا کرمانی، لاله جعفری، دکتر حسین شیخ رضایی، دکتر علی عباسی، حسین شیخ الاسلامی، مسعود ملک یاری و شاید یکی دو نفر که چون با من دوست نیستند، پس نمیشناسمشان و اصلا هم یادم نمیماند که اسمشان بپرسم) پذیرفته شده و عدهای هم دیر خبردارند شدهاند یا مثل علی، فراخوان به دستشان نرسیده. با اینحال، به صورت خودجوش ترجیح دادهاند که از این حرکت کودکپسند ِ کودکدوست حمایت کنند تا رستگار شوند. لذا، آن ده نفر جداگانه با هواپیمای بعدی میآیند، و ما دو نفر، من و سیدعلی کاشفی خوانساری، جداگانه با هواپیمای قبلی داریم میرویم. ما، میهمان شهرزاد هستیم، و داریم برای پوشش امر خطیر اطلاعرسانی به این سمینار میرویم. و من تا آخر سفر هم نخواهم فهمید که بالاخره دکتر ع.ر.کرمانی، چه فکری کرده که اسم کتاباش را گذاشته «بُزبیاریهای انسان معاصر / بررسی رابطهء دیالکتیکی لذت و سرعت در تراشههای انسانی».
علی، نشسته کنار دستام و میگوید:«چهقدر کتاب میخونی؟ بیخیال... داریم میریم شیراز... راستی تو این آهنگ سَندی رو که خلبان گذاشته، داری برام رایت کنی؟» صدایی از بلندگو میآید مبنی بر اینکه رسیدهایم به آسمان شیراز و باید کمربندهامان را محکم بچسبیم که باز نشود. ناگهان دستی را روی شانهام احساس میکنم: میهماندار جوانی را میبینم که با دو دست، شانههای مرا گرفته و در چشمهاش، شکوهی عظیم موج میزند. توی چشم چپاش، یک گل رُز میبینم و توی چشم راستاش، علامت دلار را. خیلی نگاهاش سیاسیاست. {باید ساعتی بگذرد و به جمع بپیوندیم تا بفهمم که بحث، بحث نظام سرمایهداری و تقابل با حقوق محرومان است؛ تقابل راست و چپ، جهانبینی ثروت و قدرت و عدالت و آزادی.}
صحنه خیلی عاشقانه است. یاد کولهپشتیام میافتم که بانو برایام به تازگی خریده؛ خوشگل و شیک است و دوستاش دارم. میگویم:«خیلی ممنون خانم. راحتام من» کِش میآید به طرف من و میگوید:«حفظ جووون شما برای ما از حفظ این لَکَنتی واجبتره؛ شاید ازدواج نکرده باشید!» روی «جون» تاکید میکند و شانههایام را محکمتر میگیرد. هواپیما دارد ارتفاع کم میکند. از بیست و نه هزار پایی، آمدهایم به دهقدمی باند فرودگاه شیراز. با خودم فکر میکنم که چرا این باید اینجوری بشود؟ چرا من الآن نباید در کنار بانویام باشم در این سفر؟ یک لحظه به صورت علی که کنارم نشسته، نگاه میکنم..... نه!!! عاشقیت در من میخشکد.
دلتنگام، و ساعت از دو گذشته. موبایل را روشن میکنم که شاید بانو تماسی بگیرد و فرصتی پیدا بشود برای ابراز دلتنگی. دریغ... دوری، بد است و حتی با شوخی هم شیرین نمیشود. خدا بگویم تو را چه نکند که آوارهء جهانام کردهای و دلام بُردهای به شهرهای دیگر ِ دور. با غصه، به حلقهای که توی دستام دارم خیره میشوم و ناخودآگاه زمزمه میکنم:«زن و اژدها هر دو در....» دوُر و برم را نگاه میکنم ببینم کسی شنید یا نه. شکر خدا کسی حواساش نیست و همه دارند بار وُ بُنه را جمع میکنند که پیاده شوند. خلبان میآید روی خط و میگوید:«مسافران محترم، خانمها و آقایان، سفر خوبی بود. امیدوارم شما هم مثل ما حال کرده باشید. جووووون!» دنیای عجیبیاست. خستهام همین اول سفر. و حالا بعد از ده سال، وارد شهر حافظ میشوم، و نمیدانم چرا همهاش شعرهای فردوسی توی ذهنام میچرخد.
مامور امنیت پرواز، در حالی که یک کیف سامسونت در دست دارد، و اسلحهاش را دیگر آشکارا توی دستاش گرفته، از کنارم رد میشود و با لبخندی ملیح، یک چشمک برایام میفرستد. با خودم میگویم لابد این هم بخشی از کارشان است و باید فضا را بعد از هر عملیات، تلطیف کنند. صدایاش میآید که به سرمیهماندار میگوید:«آقا ممنون. توی فرودگاه شیراز پریز برق هست من این بیسیم رو بزنم شارژ شه؟»
از هواپیما پیاده شدهایم و حالا علی دارد چیزکی مینویسد در دفتر شعرش. نسیم خنکی از آن طرف قرنها، میوزد و من شاعر میشوم:«بانوی من کجاست؟ / ایکاش هیچ پروازی نبود/ پرندهها نمیرفتند/ / نفرین به هرچه فرودگاه/ و تمام پرندهها/دریاها/شهرها/هواپیماها...»
ساعت دو و نیم بعداز ظهر یکشنبه است. کولهپشتیام را دوست دارم.. خیلی زیاد ....
روزی که مرحوم پروین دولتآبادی فوت کرد، نوشتهای گذاشتم اینجا {و اینجا} با عنوان فرعی «نگاهی از روی عجله به لحظاتی از ادبیات و شعر کودک و نوجوان در ایران»، و در پایاناش این توضیحات را آوردم:
«این یادداشت، صرفا برای رسانههای اینترنتی {منتشر شده در شهرزاد} نوشته شده، و به دلیل سرعت و عجله، ممکن است در اطلاعات خود، لغزشها و کاستیهایی داشته باشد. ویژگی رسانههای اینترنتی، برعکس رسانههای چاپی، امکان اصلاح و توضیح در هر زمان است. پس، به دیدهء منت، تذکرات را دربارهء اشتباهات احتمالی میپذیرم. این نوشته، میتوانست بسیار کاملتر و بهتر باشد، اما ... کسانی چون مهدی حجوانی، محمدهادی محمدی، سیدعلی کاشفی خوانساری، زهره قایینی، علیاصغر سیدآبادی، و نیز اساتید بزرگواری چون محمود کیانوش، توران میرهادی و دیگران، که در دنیای اینترنت هم حضور دارند، حتما مطالب مفید و کاملتری بهدور از اغلاط این متن خواهند نوشت. چنین باد»
در ساعات پایانی دوشنبه، 2 اردیبهشت، ایمیلی از جناب محمود کیانوش، شاعر ارجمند داشتم که برخی از اشتباهات مهم و فاحش آن متن را تذکر داده بودند. هیچ توضیحی برای این اشتباهات و اغلاط ندارم، و عینا نوشتهء ایشان را با رعایت رسمالخط جناب کیانوش در ادامه میآورم {و در اینجا} و مجددا تاکید میکنم که نوشتهء مذکور، اشتباهات فراوانی داشته و دارد که صرفا ماحصل ِ بیسوادی و کمسوادی نویسندهء آن است. گرچه، نگارنده نیز همانطور که در همان نوشته آمده، بیش از یک متن اینترنتی، که صرفا قصد یادکرد و ادای احترام به بزرگان را داشته و بهدلیل خاصیت کار ژورنالیستی، و نه پژوهشی، خالی از عجله و خطا نبوده، به آن نگاه نکرده و نمی کند. با اینحال، بهجای توضیح بندهای مختلف نامهء ایشان، تمام اشتباهات متذکر شده و اشتباهات دیگر را میپذیرم و حرف تازهای هم برای عرضه ندارم. حاضرم تمام آن نوشته را بهکل، تکذیب کرده، و از دیگران نیز عذرخواهی کنم. و ..... سعی خواهم کرد دربارهء تمام مرگها / زندگیها سکوت پیشه کنم تا اغلاط ِ تاریخ نانوشته و ناگفته، بیش از این نشود. چنین و چنینتر باد.
با احترام به تمام کسانی که برای فرهنگ، هنر و مردمان ایران نفس میکشند
حسین نوروزی
آقای حسین نوروزی عزیز،
سلام. به قلم شما در اینترنت نوشته ای خواندم دربارۀ درگذشت «پروین دولت آبادی». آفرین یر شما که از او یاد کرده اید. دربارۀ کار هر کس هر نظری داده اید، نظر شماست، امّا در چند مورد می خواهم اطلاعات شما از واقعیتها را اصلاح کنم:
1- اگر منظورتان از «همچنین از ویراستاران قدیمی ادبیات کودک و نوجوان در انتشارات فرانکلین» ویراستاری مجلّه های «پیک» است که با کمک مالی فرانکلین، امّا در ادارۀ کل انتشارات آموزشی وزارت آموزش و پرورش در می آمد، باید بگویم که خانم دولت آبادی از ویراستان نبود و فقط شعرهایی برای مجلّه های «پیک» می فرستاد.
2- محمود کیانوش ... «شاعر نوپرداز و مترجم و روزنامه نگار» در واقع «محمود کیانوش شاعر، داستان نویس و منتقد ادبی» است، نه چیز دیگر. من او را می شناسم.
3- نوشته اید که محمود کیانوش «در واقع از اوّلین کسانی بود که تئوری نویسی برای شعر کودک و نوجوان را به راه انداخت». مایلم بدانم که این «اولین کسان» چه کسان دیگری بودند.
4- نوشته اید که محمود کیانوش «در راه اندازی انتشارات فرانکلین... نقش اصلی را داشت». اتشارات فرانکلین یک مؤسسه آمریکایی بود و من که محمود کیانوش هستم هرگز در راه اندازی آن هیچ نقشی نداشتم.
5- نوشته اید که محمود کیانوش «در تأسیس کانون پرورش فکری در کنار لیلی امیر ارجمند فعالیتهای مؤثری داشت». من که محمود کیانوش هستم، هرگز در تأسیس کانون پرورش فکری هیچ نقشی نداشتم و خانم لیلی امیر ارجمند را نمی شناختم و فقط در یک کنفرانس بین المللی که در کانون پرورش فکری برگزار شد و از شورای کتاب کودک و انتشارات آموزشی وزارت آموزش و پروش نمایندگانی به این کنفرانس دعوت شدند، من هم یکی از این دعوت شدگان بودم و در آنجا وفقط همان یک بار خانم لیلی امیر ارجمند را دیدم. همکاری من با کانون پرورش فکری بعد از انقلاب و با چاپ و انتشار شعرهایی بود که در پیکها برای کودکان و نوجوانان ساخته بودم و چاپ اوّل آنها به وسیله انتشارات توکا انجام گرفته بود.
چون شما در راه پژوهشگری قدم برمی دارید و قلم می زنید و من شما را دوست می دارم، دقت و صحت در نقل واقعیات را به شما توصیه می کنم.
دوستدار شما- محمود کیانوش
لندن – 21 آوریل 2008