میگوید:
در وجود من، در وجود تو، در وجود ما ابراهیمای قربانی شدهاست. ببین چهگونه اسماعیل ِ بودن ِ ما را، به مسلخ بُردهاند و ما همهچیز را باختهایم.
میگویم:
اگر پرنده بودم وُ هوای تن نداشتم
دوباره بال میزدم، غم ِ وطن نداشتم
میگوید:
من رفتهام؛ آسمان، اگر هرکجا همین رنگ، زمین رنگارنگ است، آدمهاش بیرنگ. کجا؟
فریاد میزنم:
بیا خدا! تمام ِ اسماعیلهای ِ در من، از آن ِ تو؛ چاقویت را بده، میخواهم ابراهیمکشان بگیرم...
{ بابا یه آدم باید به چه زبونی حرف بزنه؟؟؟؟؟ دارم دق میکنم..... خب آدمیزاد کم میاره... ولی گاهی تموم میشه!!! به اون امام رضا و به این امام هشتم و به تمام عالم آدم قسم که اصلا خوب نیستم... از نقشی که دارم خسته شدم... کاش فقط یه دوُر بچرخی به دل من .... ای تف به روح این زندگی سگی... آدمی که داره جون میده دنبال کدوم اصلوب بگرده که نوشتهاش قشنگ باشه؟؟؟ خواهر و مادر این زندگی رو ..... بُریدم به ابوالفضل.... فقط تماشا میکنی تا تموم بشه و بعد بگی این که تموم کرد، یه روزگاری فلانشعر مینوشت و کلی میخندیدیم ..... نمیشه واسه بعضی چیزا رسما آگهی داد و دست دراز کرد... همین عمر سگی رو واسه این و اون گذاشتم، حالا واسه من کی چی میکنه؟؟؟؟ حرومزادهها... از هرچی آدم و دوست و رفیق نفرت دارم.... تخملق!! اینجا رو میخوندی و گاهی لذت میبردی. نمیبردی؟ غلط کردی مثل سگ دروغ میگی... حتی برای شنیدن موسیقی اینجا که سر میزدی؟ پس حالا چرا پنهان شدی؟؟ حالا که نیاز دارم به کمک؟؟؟ پولت توی سرت بخوره از هیچکس طلب ندارم... ولی همهچی با پول حل نمیشه.. شاید هم میشه و من خرم... آدمهای زیادی تموم میکنن... تخم کسی هم نیست... ولی حرمت یه دقیقه صفا کردن با چیزی و کسی خیلی بیشتر از اینهاست.... جماعت بیمروت نامرد آشغال!! از ایمیلی که میزنی حالم رو بپرسی.. از همدردیت از بودنت... از هرچی دوست و رفیق و خواننده و آشنا و دشمن خستهام... همه حواله به خدا.... روزگار هم! }
پیشنوشت: مخاطب ما در این صفحه، گفته بودیم، مائیم، جهت یادآوری. تکلیف بود اما، تشکر از کسان دور و نزدیکمان که میگذرند بر این خانه و دعایمان میکنند و همه آنها که توی دلشان به ما تسلیت گفتند در داغ عزیزی که رفت. دین را باید ادا کرد.
مرد من!
دلم میخواهد یک بار دیگر هم بگویم: در عاشقی کردن بیهمتایی!
پس نوشت: کلمات را با من آشتی بده. کار توست. از تو بر میآید و بس.
عکسهای سیاه و سفید، عکسهای سیاه و سفید... این شهر، بهجز چند خاطره، و مردی که دنبال اتوبوس میدود، چیز تازهای ندارد. امروز، توی خانه که بودم، تهران را دوباره کشف کردم.
تهران شدهاست یک مارکت بزرگ از هرچی؛ بازار ِ عرضه و تقاضای تمام شئونات بشری. شهر ِ مکارهای داریم. رونق از عاشقی هم رفته توی این خرابشده. بخری، میفروشند؛ نفروشی، میگیرند بهزور!
تهران حافظهء بهشدت ضعیفی دارد. شدهاست یک آلزایمر ِ جمعی، و ایستگاههای اتوبوسی که تمام مردان عالم دارند از پیاش میدوند. آسم بگیری، اتوبوسها بیشتر دود میکنند.
نمای بیربط:
چنان افتاد که {بوبَکر}حصیری با پسرش بوالقاسم، به باغ رفتهبودند. به باغ خواجه علی ِ میکائیل که نزدیک است، و شراب بیاندازه خورده، و شب آنجا مُقام کرده و آنگاه صَبوح کرده (و صَبوح ناپسندیده است و خردمندان کم کنند) و تا میان دو نماز خورده و آنگاه برنشسته و خورانخوران به کوی عُبّاد گذر کرده. چون نزدیک بازار عاشقان رسیدند، پدر در مَهد ِ استر با پسر سوار، و غلامی سی با ایشان. از قضا را چاکری از خواص خواجه پیش آمدشان سوار. و راه تنگ بود و زحمتی بزرگ از گذشتن ِ مردم. حصیری را خیال بست، چنانکه مستان را بندد«که این سوار چرا فرود نیامد و وی را خدمت نکرد؟» مَر او را دشنام زشت داد....
{..........}
حصیری را گفتم:«شرمت باد، مرد پیر! هرچند به یکچیز آب ِ خود ببَری و دوستان را دلمشغول کنی»
جواب داد که«نه وقت ِ عتاب است. قَضا، کار کردهاست؛ تدبیر ِ تلافی باید کرد»
همین است. پایتخت، خیلی وقت است که دلگیر شده. شهرها، به آدمهایشان زنده هستند، تهران، به دویدن از پی ِ اتوبوس. تفاوت، در مترو بیشتر احساس میشود. مردهشور بارانهای این شهر را ببرد.
نمای دور:
پس از آن، خوود ِ فراختر که آورده بودند، سر و روی او را به آن بپوشانیدند. پس آواز دادند او را که:«بدو!»
دم نزد و از ایشان نیندیشید. هر کس گفتند:«شرم ندارید مردی را که میبکشید، چنین کنید و گویید؟» و خواست که شوری بزرگ به پای شود. سواران سوی عامّه تاختند و آن شور بنشاندند.
و حسنک را سوی دار بردند و به جایگاه رسانیدند، بر مرکبی که هرگز ننشسته بود، بنشاندند. و جلّادش استوار ببست و رَسَنها فرود آورد. و آواز دادند که:«سنگ دهید!» هیچکس دست به سنگ نمیکرد و همه زار زار میگریستند، خاصّه نشابوریان. پس، مُشتی رند را سیم دادند که سنگ زنند. و مرد، خود مرده بود؛ که جلّادش رَسَن به گلو افگنده بود و خَبه کرده.
چون از این فارغ شدند، بوسَهل و قوم از پای ِ دار بازگشتند و حسنک تنها ماند، چنانکه تنها آمده بود از شکم مادر.
این است حسنک و روزگارش. و گفتارش این بود که گفتی:«مرا دعای نشابوریان بسازد» و نساخت!
خدا میداند، دیگر این شهر مرگپرور را دوست ندارم. لااقل تا مدتها... مثلا تا روزی که دوباره بنشینیم به تماشای «هوای مشکی»؛ میفهمی که!؟




سکوت کن؛ و به این اسمها خیره باش: بهنام، بیتا، آقازاده، کامران، سید فرید، نیما. همین. خوشحالام و تو نمیفهمی چهقدر.
ما، يك نفر من بود. و در ابتدا، من بود كه «من تنها بود» را با خود آورد توی كافهای كه توش بوديم. شب بود، ماه نبود، ابر بود. ما، تنها بود و گفت كه خستهاست «خستهام!» آنها راه كه میرفتند، يكیشان برای يدااله شعری میخواند كه آن ديگری گفته بود:«هرچی میخوای بيا بِبَر، گيتاروُ با خودت نبر عمو
آخه اين گيتار مال ِعشق ِ منه وُ قراره كه بياد و با دستاش اينوُ بزنه بَرام كه حال كنم يه چند صباحی؛ پس گيتاروُ با خودت نَبَر، هرچی میخوای بِبَر». اما يه شب ِ مهتاب كه ماه پشت ابر نمونده بود، يدالله گيتاروُ برداشت وُ با خودش بُرد؛ ای بميری يدی كه اصلا" از عشق بويی نَبُردی افليج ِ يابودولتی!
ما سه نفر بوديم بدون گيتار كه1- دلاش خراب بود؛ گيتار نداشت و شوهر پولدار هم كه توی شهر كم گير ميآد. 2- دلاش آشوب بود پُر از «پنهان»؛ گيتارش داشت گريه میكرد و من فهميدم كه تنهايی، چه خستهاست آنكه گيتار مینوازد، حتی اگر قایم شود پشت گریهای اینشکلی ![]()
3- من، تنها بود، يك نفر تنها بود، من تنها يك نفر بود. به آن ديگری كه میگفت شوهر پولدار، گفتم كه حدود ِ يك دوستدختر برایام رديف كن و او به آنيكی نگاه كرد و آنيكی هم دوستدختر را غضبآلود نگاه كرد و من از برای همیشه دوستدختر يادم رفت و در خيالام تمام دوست دخترها پژمردند، مردند. آيا من ترسيده بود كه حرفاش را پس بگيرد؟ يا اصلا" شوخی بود؟«شوخی بود رفيق»
گيتاروُ كه با خودش بُرد، زنگ زدم كه بيا و مهريه رو بده لااقل كه يه گيتار نوُ بخرم باهاش. ولی رفت و يدالله شد يه شعر ِ سوزناك ِ عاشقانه كه همين چند روز پيش يه خووننده به اسم بنيامين اون رو خوند:«آی دنيا ديگه مثّ ِ تو نداره». كافه بدجور بوی ملال میداد. ما تنها يكنفر بود كه دلاش شوهر پولدار میخواست و گيتارش را آقای حسن شماعیزاده با نام ِ مستعار شمايلزاده با خود بُرده بود/است و از تمام كسانی كه شوهر ِ پولدار سراغ دارند، دعوت میشود كه به آغوش ِ خانواده برگردند وُ خاندانی را از غصه برهانند، و مژدگانی هم شاید بگیرند.
عرق سگی ِ من، مزّهء چيپس و پنير میداد و آن ديگری هم با من همكاسه بود. اوه.. مای گاد!
ما سهنفریم که هنوز گاهی هستیم. اين يكی هنوز شوهر پولدار پيدا نكرده، خدايا يه شوهر ِ خوب قسمت كن!
توی دلام به آن ديگرتری گفتم كه بابا اينروزا كجا شوهر ِ پولدار گير ميآد؟ گفت:« يه كاری بكن ديگه، انگار كن ما هم خواهر-مادر ِ خودت مادرسگ ِ عوضی!» اين آخری را نگفت البته ولی چون سرماخورده بود، بدجور برزخی بود. قول دادم كه يه بساطی رديف كنم كه حالی به حولی ان شاالله! یعنی اگر خدا خواست وُ شد. یعنی دقیقا یعنی اگر بشود!
حالا شما كه سواد داری و روزنامهخونی، بگو كه يه روزنامهچی وُ يه روزنامه نگار، با يه گرافيست چهجوری از يه درخت ِ صنوبر بالا میرن؟ به راحتی البته نمیشه ولی ما میدونيم كه چرا بايد اصلا" بالا رفت. آخه ما سه تا گيلاسايم عمو.
پس تو رو به مرتضای ِ علی، بيا وُ اين گيتاروُ نَبَر، بذار كه كمی بزنه وُ حال كنن رفقا؛ هرچی میخوای بِبَر اصلا"حتی این دمپایی پلاستیکی منوُ . والله! نه؟ میگم که. مال ِ مفت وُ دل بیرحم..... فقط يه شوهر خوب يا بد بفرست كه پول توش باشه! يه صنوبر ِ بلند كه بشه رفت بالاش وُ نشست وُ منتظر يدالله شد! یدی ِ ما عاشق بارونه وُ سفر.
اون يكی نمیدونم چرا نگفت چی میخواد :( پس يه دل ِ يه كمی تازهتر هم برای اون .....
ما سه نفر بوديم گمونم كه نشستيم توی كافه وُ من گفتم كه اگه گيتاروُ با خودت بِبَری، اينها هم درگير جنگ میشن وُ اون وقت ازكجا شوهر ِ پولدار رديف كنيم؟ ديد كه راس میگم، گيتاروُ گذاشت زمين وُ گريه كرد و گفت كه نمیره هيچ جا ديگه. اونيكی چشمش پُر از اشك شد و اينيكی سكوت كرد وُ گيتاروُ هم كه يدالله بُرده بود با خودش .... عجب شبِ غريبی بود.
میگن زمستون همينجوريه؛ پس يه سی دی بزن برام حتما"از روش، باشه؟ باشه! خستهام فقط. اونيكی میگفت كه خسته است ... کی خستهاس؟ دشمن!! کی خستهاس؟ دشمن! مرگ بر تو، که عینهون ِ عراقیای عالمی! سیاهسوختهء خر!
درابتدا كلمه بود كه خسته بود و خسته بود خستگی از هميشه بيشتر؛ اينوُ از نگاش خوندم از گيتارش از يدالله كه رفته بود سفر.
آخ یدی! تو خیلی نامردی روزگار!
شخصیتها:
ما= من+اون+اونیکی
مکان:
همونجا که همه میرن؛ کافه
زمان:
تعارف که نداریم؛ هروقت دوست داشتی بیا.
این نوشته، تکراریاست. ربطی به من و بانو ندارد. به سه شخصیت دیگر مربوط است؛ کسانی که روزگاری، شبشان روز نمیشد اگر خطی خبری نمیگرفتند از هم. ولی حالا، زمانهء تمام این پرسوناژها، تغییر وضعیت داده، و هرکس را سوار هواپیمای خودش کرده، فرستاده دوردستها. هر کدام، یکگوشه از دنیا. این وسط، کسی نپرسید که یدالله کیست؟ راز این نوشته، البته یدالله نیست. یدالله، مُردهای است که بر قبر خویش میگرید. راز، در جیبهای کسیاست که الآن نشسته روبهروی من: ال! حالا، تکرار میکنم که یادمان بماند، یدالله هنوز سفر است، و دو شخصیت دیگر، حالا با هم، از اینجا دور شدهاند. هیچ«سهنفری» تا ابد با هم نیستند. خیلی تلخاست. آنروز، اینجا فقط درج اولین کامنت اختصاصی بود، و خیلیها، نه همه، آزاد بودند کامنت بگذارند. حالا ولی تماما مخصوص است؛ این، یعنی خیلی خوب است که چیزی مینویسی که فقط خودت میفهمی و دیگری، و تنها یکنفر میتواند حرف بزند. این دیکتاتوری ِ شیرینیاست که ما دو تا آفریدیم، و بهآن اطمینان داریم: صاایران! دوستانام، یکییکی، مرغابی شدند رفتند دورها... حیف.
دنیای من، چشمای من، این عمر من، این دل من / می سوووووزه
گریه نکن، دروغ میگی، میدونم این چند رووووووووووزه
تو هم مثل همه میری، وُ منو تنها میذاری
عاشق نبودی می دونم، عشقتو هم جا میذاری
برو برو، هرجا بگو، که یار من دیوونه بود
عاشق نبودی میدونم، بودن من بهونه بود
اما بازم این دل من عاشقشه اونو میخواد
................
ای خاک توی سرت با این سلیقهت. اون شبی که گفتی دیوونه و حیرون یه آهنگی شدی که شعرش توی این مایههاست، کلی سرچ کردم تا لینک دانلودش رو پیدا کنم... خودم هم دانلود کردم. واقعا توی کدوم هوا سیر میکردی؟ اینم شد سلیقه؟ کلی حرص خوردم... آخه اسب!!! یهکم، فقط یککم باکلاستر!
نزدیکای صبح بود. یهو از خواب بلند پریدم. ایندفه دیگه واقعا خوابت رو دیدم، توی یه باغ بزرگ شبیه پارکشهر. گمونم مسوولیت آب دادن به چمنها رو داده بودند بهت. داشتی مثل احمقها چرند میگفتی و میخندیدی... قصهء پلاک 79 رو یادت هست؟ چهقدر خندیدیم اونشب... دلم خیلی گرفت. یهو یادم افتاد ... دستگاه رو روشن کردم. بغض کرده بودم، کمکم رسما شد گریه، و بعد عر زدن! گمونم سه ساعت مدام همین مزخرف رو خوند.... تف به ذاتت با این سلیقهت.
میبینی؟ دلم وا نمیشه.... مردهشور ببره تو رو با این سلیقهت. وسط این همه پیغمبر، جرجیس؟ خیلی عتیقهای بهخدا! دلم وا نمیشه...
قربانت، حسین
رضا ولیزاده امروز ظهر، بازداشت شدهاست! خبر خیلی کوتاه است، ولی بهقدر بیست تماس و سی اساماس صدا دارد... آنقدر آشفتهام که نمیدانم چه باید بنویسم. رضا، پسر خوبی بود. خیلی خوبتر از خیلیهایی که میشناسیم. سالم بود، سلامت نفس داشت و مرام رفاقت و حرمت دوستی! دوست تنهایی بود که گاهی خیلی تنهاتر میشد. آقای قوهء قضاییه، آقای ریاست جمهوری، آقای هرکسی که او را بازداشت کردهاید، لطفا رضا را رها کنید بیاید به بازنگارش برسد......
امروز که دیدم تا ظهر، هیچ تیتری عوض نشده، باید حدس میزدم.... خرابام و نمیتوانم درست بنویسم.... رضا، آنقدر تنها هست که کسی از اینهمه وبلاگنویس، حتی خبر بازدداشتاش را هم کار نکند؛{همان وبلاگنویسانی که هنوز طرف را نگرفته، خبر اعداماش را میزنند}پس ترس از چیاست؟ باور کنید او فقط یک روزنامهنگار است و خیلی هم شاعر!! شاعر، خطرناک نمیشود، رضا اگر اشتباه نکردهباشم، حتی در سرویس سیاسی هم شاغل نبوده... بابا اینکاره نیست طرف.. لطفا رها کنید این طفل ِ آرام را، باید به خانهاش برگردد، ساعت هشت فردا کلاس زبان دارد، و سهروز بود اسپری آسماش تمام شده... مثل احمقها، دلام روشن است که مشکلاش حل میشود بهزودی، میآید و شاید اینبار، دور ِ شعر را هم خط کشید... مطلب سیاسی، پیشکش! راستی، اینجور وقتها، جای تسویهحساب با که و که، جای شعار دادن و فریادهای مبارزهطلبانه، کمی هم به فکر این بختبرگشته باشیم، بد نیست. جای دوری نمیرود. به مشکلاش چیزی اضافه نکنیم، که الکی پیچیده نشود. کسی که هنوز خبر درستی ندارد.. از هر کس سوال میکنی، بیخبر است. پس قصه نبافید شما را بهجان عزیزانتان. بگذارید روال عادیتری طی شود.
پینوشت:دیدم که سید ابوالحسن مختاباد، عضو هیئت مدیرهء انجمن صنفی روزنامهنگاران، در وبلاگاش خبری از وضعیت رضا دادهاست؛ امیدوارم، ماجرا در همین حد و اندازه باقی بماند. مختاباد راست گفته:فعلا تفسیرها و دلایل را بگذاریم برای بعد از آزادی و دعا کنیم فقط یک امشب را در بازداشت باشد و فردا هم خلاص شود. امیدواریم. بچهها یادآوری کردند که چهارشنبه تولد رضاست. امیدوارم که روز تولدش را در خانه باشد و همهچیز ختم به خیر شود.. چهقدر امیدوارم... :( من هم مثل تمام دوستان رضا، چشم دوختهام به اینجا، که شاید ناخواسته، شدهاست محل آخرین اطلاع.
جایی در «مجالس پنجگانه»اش، لابهلای مجلس چهارم، میگوید:«عزیزا ! کار، از دو بیرون نیست: یا خلعت ِ وصال دوختهاند، یا کسوت ِ فراق. یا داغ ِ مهجوری بر جبین ِ تو کشیدهاند، یا تاج ِ مقبولی بر سر تو نهادهاند؛ اگر از غیب، نصیب ِ تو صدرهء وصال آمد، از شُکر مَیاسا».
بعد توی مجلس پنجم میگوید:«عزیز من، اگر سرخی ِ روی معشوقان نداری، زردی ِ روی عاشقان باید که بیاری. اگر جمال ِ یوسفی نداری، درد ِ یعقوبی باید که بیاری».
این، یعنی عوضیبازی، یعنی میگوید و نمیگوید. یعنی میشه و نمیشه... یعنی.... دقیقا یعنی اینکه اصلا نباید به حافظهء شعرها و سطرهایی که حفظ کردهای، اعتماد کنی؛ برو با همان مولوی یا حافظ فال بگیر. سعدی، یعنی خیابانی بنبست، که زنان بسیاری با زنبیل از آن میگذرند، و البته اصلا هم دراز نیست.
هر که بیدوست میبرد خواباش
همچنان صبر هست و پایاباش
خواب از آن چشم ِ چشم نتوان داشت
که ز سر برگذشت سیلاباش
نه بهخود میرود گرفتهء عشق
دیگری میبرد به قلّاباش
چه کند پایبند ِ مهر ِ کسی
که نبیند جفای اصحاباش؟
هرکه حاجت به درگهی دارد،
لازم است احتمال ِ بَوّاباش
سایر است این مَثَل، که مُستسقی
نکند رود ِ دجله سیراباش
شب ِ هجران ِ دوست، ظلمانیاست
ور برآید هزار مهتاباش
برود جان ِ دردمند از تن
نرود مُهر ِ مِهر ِ احباباش
سعدیا گوسفند قربانی
به که نالد ز دست ِ قصّاباش؟
بَوّاب: دربان، نگهبان
مُستسقی: آبخواهنده، تشنه؛ دهخدا شیرینتر گفته: آبخواه
درویش
من عاشق این هستم که به کسی بگویم«بیخیال سید! میگذره...» میفهمی؟ دوست داشتم نام فامیل ِ من هم «درویش» بود. سیادت و درویشی آدمها هم، از تبار و اصل و گذشتهشان نمیآید برای من. وقتی دارم با آدمی حرف میزنم، راحتترم که بگویم «سید، غصه نخور درست میشه». بههمین سادگی. مدتهاست ولی «سید»های مرد و زنام را گم کردهام؛ سیدهای شیعه، سیدهای سنی، سیدهای ارمنی و سادات لائیکام را گم کردهام. من آدم ِ نوستالژی هستم درویش؛ آدم ِ تمام ِ اتفاقاتی که گذشتهاست، و آدمهایی که روزگاری در خیابان میدیدمشان. سالهاست که کسی را نمیبینم. چه خوب است که نام فامیل تو، درویش است.
سید
حال خوبی ندارم. به زمین و زمان بند کردهام که تکدر ِ خاطرم را از روزگار، بشویند. نمیشود درویش... روزگارم عجیب دارد به سمت ِ تاریک خیابان میرود. آدمهای روشنایی را دیگر سو ندارم ببینم. خستهام رفیق.
خودم یادم نیست، ولی انگار مدتهاست که چیزی نمینویسم. من، کم آوردهام سید!
دیروز دیدم که لطف داشتهای، مرا به یک نوبت از نوشتن دعوت کردهای. گفتم اگر بازی وبلاگی باشد، نخواهم نوشت. من از هرچه بازیاست دیگر نفرت دارم. دوسهبار خواندم نوشتهات را: بازی نبود گویا؛ خواسته بودی از حقیر، و چند تا دوست وبلاگنویس دیگر، که چیزی بنویسند از تجربهء«لحظاتی که "او" را در همين نزديكی احساس كرده و مستی ِ آن شراب ِ "ديگر" را از سر به در ساختهاند». من چه باید بنویسم؟ منی که سیدهاش را گم کردهاست...
درویش
دنیای اطرافام، روزگاری در تقلای یافتن «او» بود. حالا نیست. «او»ی من، روی همین زمین، با من حرفی دارد. قبلا روی هوا بود، نزد خدا بود، حالا تغییر قیافه دادهاست، شدهاست زنی در نزدیکتر فاصلهای از من. میبینی سید؟ فرزند ِ «آدم»، آدم است، دنیای آدم، حوا. به عقبای آدم که فکر کنی، قول و تعهدی است که در آغوش حوری و حوا خواهی مرد. دنیا و عقبای فرزندان آدم، چیزی جز هوای حوا نیست. حوا هم از سیدهای گمکردهء من است.
درویشجان
هوای حوایام اینروزها بهشدت ترافیک دارد و منواکسید کربن. تنفس من و حوا، بخشی از گرمایش زمین را موجب شدهاست؛ دارند نفس ما را میبُرند لوتی. «او»ی این حسین نوروزی ِ مادرمُرده، غمگین است. از چه بنویسم؟
من آنقدر دارم غمگین میشوم روزبهروز که شاید دیگر حتی اسکناسهای دویستتومانیام را هم کسی نپذیرد. «او»ی من، مدتیاست که دچار پریود است درویش. نمیبینیم همرا، نمیفهمیم همرا، کنار هم نیستیم. ما، دلتنگ همایم ولی نمیتوانیم رخ بنماییم. چرا؟ دنیای سیدها، گم شدهاست. کاش نام فامیل من هم «درویش» بود.
سید!
خیلی خستهام.
از دیروز که نوشتهات را خواندم، رفته بودم سیگار بخرم. خیابانهای آریاشهر، دیگر خیابانهای آریاشهر نیست. خیلی «صادقیه» شدهاست!! صداقت از خیابانهایی که روزگاری سیدهای عمرم را در خود داشت، رخت بربسته رفتهاست به شهر دیگر. کجای این خیابان دنبال «او» بگردم؟
«او»، رها کردهاست رفتهاست، و من دلام، به همین دقیقه قسم، بدجور گرفته دایی!
تو، که نام فامیلات درویش است، لابد میفهمی دارم از «چی» حرف میزنم. ولی باور کن فقط من از اعماق ِ نداشتهء وجود ِ نداشتهام میفهمم که دارم از «کی» حرف میزنم. درد، این است.
دنیای کوچک ِ من، دنیای حقیر من، دنیاییاست که یک «او» دارد. باور کن بلد بودم تاریخ تصوف را بکشیم بیرون از دخمههای ِ نشستن ِ در چله، از اعماق ادیان خداوندی، باورهای انسانی، بلد بودم تاریخ منطق را به سخره بگیرم، و تفلسف کنم که «بیا، این هم "او"یی که میگفتی در همین نزدیکی از رگ ِ گردن نزدیکتر». ولی مدتهاست رگ ِ گردنام از «وجود» ِ نداشتهام کلفتتر شدهاست؛ نزدیکی و دوری را دیگر حس نمیکند.
درویش ِ اولاد ِ صحرا و زمین
«او» برای دنیای کوچک ِ من، آنقدر بزرگ است که اگر خود خدا هم بیاید بگوید که با تو حرفی دارم، خیال میکنم که لابد از کرامات اوست. من خدا را دوست دارم، «او» را هم؛ ولی «او»ی خودم را «او»تر از جان دارم. میفهمی؟ یعنی تمام قصههای ِ «این گفت و برفت..» ِ تاریخ، آنقدر روی دلام سنگینی نمیکند، که حدیث ِ «چیزی نمیگوید و میرود» ِ «او»ی خودم. من حال خوشی ندارم درویش. رسما بیمارم.
«او»، میآید نقش زن مرا بازی میکند، با من به بسطام میرود نه برای چله، میآید برای گردش در روزگار ِ توریستپرور. «او»ی من، معجزه نمیکند، تخم نمیگذارد، بچهدار میشود. «او»ی من، سیدهای گمکردهام را نمیبیند، چون یکی از سیدهای گمگشته است. «او»ی من، قهر میکند، اسکناسهای مستعمل و غیر مستعمل را بهزیبایی و حلاوت میپذیرد و خرج میکند. «او»ی من، پریود میشود بهشدت. «او»ی من جای دوری نیست، ولی میتواند مثل برف، آب شود برود توی زمین، مثل همین امروز که از صبح دارم بالبالاش را میزنم، و نیست.
سید جان
حال ِ «فلسطینی»ای دارم اینروزها. به من تجاوز شدهاست؟ کاش میشد، آنوقت بلد بودم اسراییلام را از روی زمین محو کنم. قصه این است رفیق، که توی دلام، «محتسب»بستهاند! دارد مست میگیرد در رگ و پِیام. «او»ی من را برگردانید، فلسطین و تمام سرزمینهای یوسف ِ نجار برای شما.
اولاد دوستدار محیط زیست
«او»، نزد هر کس چونکه تعریفی «دیگر» دارد، مزهء «شراب»اش هم فرق میکند. «او»ی من، اگر شراب بخورد، سنگ میشود و برای همیشه از من دور. میبینی؟ «او»، صدا نیست، وهم نیست، خیال ِ عاشقانه نیست. از چله به دست نمیآید، شاید با چلهای از دست برود.. «او»ی من، همیشه با من نیست. با من نیست! مثل امروز، که دارم از صبح، بالبالاش را میزنم. نیست!
شاید اگر هفتهء قبل، میباید از «او» مینوشتم، آسمان را ریسمانی میکردم، میبافتم میآمدم بالا، میشدم سید ِ عرشنشین، حرفهای خوب میزدم. ولی قضای روزگار، حالا، امروز است؛ امروز هم روز خوبی نیست.
بهدل نگیر اگر دارم چرند میبافم. دنبال بهانهای بودم، که کمی با «او» اختلاط کنم، که دلتنگاش هستم. من، سیدهای زندگیم را گم کردهام دادا. خیلی بیمار فکر میکنم، بیمار و بیربط مینویسم...
خودم هم میفهمم که دارم از مسیر خواست تو، بیرون مینویسم. ببخش. ولی، «او»ی تو، بهانهای است در نزدیکتر فاصلهای از من، که یکامروز را بتوانم با صدای بلند داد بزنم:«سید!! دلام مَشَد میخواد!»
خب همیشه حال آدم خوب نیست، و آدم، تمام ِ دنیایاش حواست؛ دنیای من هم روی هوا/حوا.
الکی هم تیتر زدم درویشها میروند در گناباد بمیرند. فقط این تیتر را دوست داشتم. «او»ی خودت را اگر باز یافتیش، بگو که حسین نوروزی کمی پول میخواهد، کمی شادی، و یک کفش کتانی که بپوشد برود خواستگاری «او»ی خودش.
درویش
دنیای غیر درویشی ِ من، همینقدر حقیر است. باشد! ولی، تو به «او»ی خودت بگو.
یا تمام خوبیهای خوش! {اگر دوست داری، یاعلی!}
حسین نوروزی، پنجشنبهء نکبتی ِ تهران بزرگ، به شهرداری ِ سردار دکتر قالیباف