تیزهوش، مقتدر، درونگرا، شوخطبع، مجلسآرا و موجودی بهشدت عاصی و سرکش. {والله!!}جذابیت مغناطیسی او سبب میشود كه جهان از چرخش حول محور خود باز بایستد و در جهت مخالف بچرخد. او خیلی قوی است.{دیگه گفتن نداره؛ ثابت کردیم} او كسی است كه همه، بهویژه زنان تقریباً هركاری برایش انجام میدهند. بعضی از دخترها همهجا به دنبال او میگردند،حتی شما. مردان متولد برج آبان، رؤسای شركت، مؤسسه یا سازمانها هستند. دوست دارند همیشه مقام اول باشند.
او پوستی به رنگ سبزه تیره، مویی مشكی و چشمانی سیاه دارد. البته شاید كسی هم پیدا شود كه بور باشد.{شعر میگه} اما تعداد این گروه در مقایسه با گروه قبل خیلی كم است. او حتی وقتی صورت خود را اصلاح میكند{عمرا!!}، به نظر میرسد كه چند روز است اصلاح نكرده.{طفلی.. راست میگه خب} او چشمانی نافذ دارد، آنچنانكه اگر مستقیم به چشمهای شما نگاه كند، آشفته خواهید شد! اغلب زن و مرد متولد برج آبان با عینك ورزشی عجیب و غریب و یا لنزهای آنچنانی، چشمهای خود را بیشتر به نمایش میگذارند.{شعر فرموده!} خیلی ناراحتكننده است كه نوروز او را لباس گرم و عینك آفتابی ببینید.{لباس گرم رو راست میگه}
وی احتمالاً غذا هم زیاد میخورد{شعر} گاهی اضافه وزن پیدا میكند.{جیک ثانیه برطرف میشه} هرچند عمیقاً میخواهد خوش هیكل باشد.{هست!!} او در روابطش بسیار صادق است.{دقیقا} به طور ایدهآل زن ظریف و پُر جنب و جوش، {اخلاق، مرضیه، هیکل، فوزیه!!} شریكی مناسب برای اوست. اگر همسر شما متولد برج آبان است، باید به او كاملاً اعتماد كنید و حتی وقتی اشتباه میكند، معتقد باشید كه او درست میگوید و اشتباه نكرده است. او به هیچ وجه نمیخواهد شما رقیب او باشید. {بُلدوزر است و از روی رقیب عبور میکند}
تا زمانی كه بتواند حسادت خود را كنترل كند، پدر خوبی است. او بیش از دیگر مردان متولد برجهای تیر یا اسفند احساسات خود را نسبت به بچهها نشان میدهد. او با خوشحالی به شما اجازه میدهد كه از نوزاد مراقبت كنید.{ببین!! چه خوبام!!!} او مشغله ذهنی را در روابطش دخالت میدهد.
قبول كنید كه بیشتر متولدین برج آبان معنی كامل آشفتگی و آشوب هستند است. آنها اعتماد به نفس دارند و خود را چنان تشویق و ترغیب میكنند كه حتماً بهتزده خواهید شد و آرزو میكنید كه مثل او باشید، علیرغم همه اینها، او نگرانی، ترس و اوهام زیادی دارد. فراموش نكنید كه او آدمی جنجالی است.
شاید یک نویسنده، کارآگاه، یا مردی برای حل معماهای پیچیده. بههمهچیز مشکوک است. نباید حتی اندازهء سرسوزنی به دل او شک وارد کنید، چراکه تا ابد مانند شیری زخمی، به تجسس خواهد پرداخت.
بعضی از متولدین این برج، گوش موسیقایی بینظیری دارند.
در روابط عاشقانه، تا حد مرگ پیش میروند. شعرهای عاشقانه میگویند و شببیداری را میستایند. اهل ریاضت هستند. شخصیتی عجیب و در عینحال، دوستداشتنی دارند. {ای بابا.. خواهش میکنم}
ای صاحبفال، از اینکه زن او میشوی، به خودت غره باش و بدان و آگاه باش که این اتفاق، شاید همان بهشت معهود خداوند است که نصیب تو شدهاست.
متولدین این برج، مهریه نمیدهند، مهمانی تحت هیچ شرایطی نمیروند، دست ِبزن دارند، پلاک 79 میروند و اهل تسامح در مسایل سیاسی هستند. برخیشان، چپ ِ متمایل به راست لیبرال هستند!!
مادرشان، شمارهء پرسنلی پدر مرتضا، 48131 را دوست دارند.
مهریه هم نمیدهند. اصلا!! حتی یکسکه!! به آنها نباید گیر داد که با کی بگو بخند کن، با کی نکن!! خیلی عصب میشوند و میروند یکهو زن دیگری میگیرند از لجشان!!
اجازه بدهید شما را تا میخورید، کتک بزنند. سعی کنید همیشه شاکر باشید در برابر این کتکهای جزیی و یا کلی.
حالشان، مدتهاست خوب نیست. لطفا، شما که همسرشان هستید، حال مبسوط و ویژهای به لحاظ عرفانی بهشان بدهید.
و باور کنید، که همچین جنسی، در صورت رعایت این نکات، و صد و سی و هشت نکتهء دیگر، با دارا بودن اختیار تام و تمام در طلاق، حتما شوهر ایدهآلی خواهد بود برایتان!!! زود باش، به خوشبختی اعتراف کن عزیزم.
قربانات.

این سطرها را، نه برای خودم، برای تو بهخاطر تو نوشتم. پس هیچ تبریکی را دوست ندارم.. هیچ تبریکی! نوشتم که ببینی فقط تو یادت بود.. حتی زودتر از اساماس ماشینی شرکت اینترنتی.. اما تو!
من چه میدانم از شکستهای تو؟
ترانههای عاشقانه، حکایت شکست را میگویند سرکار خانم بانو. هیچ دقت کردهای که تو وقتی عاشق میشوی، داری من را میخوانی؟ یعنی، تو، بانویی که یک زن است، ترانهای ندارد برای زمزمه کردن. «ستار» ِ تو، همان ستار ِ من است. بنان ِ من، همان بنان ِ من، که با تو به اشتراک گذاشتهام. به این دقت کرده بودی؟ نگو که من هم هایدهء تو را وام گرفتهام؛ هایدهء تو، همان جاذبهء پنهان ِ جنسیای را در صداش دارد، که ستار ِ من، برای تو.
ببین، مثلا هایده وقتی میخواند، چیزی نمیخواند که من را از حال ِ «هایده» باخبر کند؛ همانچیزی را میگوید که صدای زمختتری به نام «ستار» میگوید. روایت ِ هر دو از شکست، روایت مردانهاست.
یکجور دیگر: من، هایده را، صدای زنانهاش را دوست میدارم، تو، ستار را، هوای مردانهاش را. بنان، بنان ِ زبان ِ حال من است، تا زبان ِ شکستهای تو. جنسیت را کنار بگذار: هر دو دارند از یک موضع میخوانند. یعنی، ترانهسراها، حتی وقتی زنی هستند، نشستهاند روی سکویی که جای من است.
شکستها تو. شکستهای تو، جنساش با تقدیر من متفاوت است؛ شادیها و شادزیهای تو، فرق دارد با ذوقکردنهای من. پس، تو ترانهای باید داشته باشی، من هم. ولی نداریم. تو، ترانهء من را میخوانی. بدون اینکه بدانی، مینشینی روی سکوی «کی اشکاتو پاک میکنه، شبا که غصه داری؟». ولی این، جای تو نیست، هست؟ نیست.
شکست میخوری، و زود برمیگردی توی دالانی به نام خودت، و حدیث شکستهای من را زمزمه میکنی. پس تو، ترانهات را گم کردهای. داری از ترانهء من استفاده میکنی. غصهء اینکه کی اشکهای من را پاک خواهد کرد، غم ِ تو نیست. نباید باشد! هرچیکه هست، غم ِ تو لابد، غم خود توست، از جنس تو. ولی نگاه کن به اینهمه ترانهء شکست: همهشان از من میگویند در فراغ تو.
شکست میخوری، و داری ترانهء «من در فراغ تو» را میخوانی؛ خندهدار نیست؟ داری شریک وضعیت من میشوی در حسای لعنتی به نام شکستن. ولی باور کن، این، حس تو نیست. هایدهء تو دارد حرف ِ ستار ِ من را میزند. ستار من، دارد حرف من را میزند. و تو این وسط، سالهاست بدون آنکه بدانی، در شکستهات، داری حدیث غم من را تکرار میکنی که تسکین بیابی.
ترانهسرا؟ فرقی ندارد مرد و زناش؛ ترانهسرا، هر که باشد، ناخواسته از «میخونه»ای میگوید که تو، توی آن مست نکردهای. از «شب ِ عاشقون»ی میگوید که روز پریود تو بودهاست، و اصلا حس و حال ِ عاشقانهات دیگر بودهاست. میفهمی؟ یعنی، ناخواسته، ترانهنویس هم دارد با «دل ِ شکست خوردهء من ِ مرد» میسراید.
از چند تا تمرین و استثنا سخن نمیگویم، عموما در ترانهها، چیزی از غم تو نمیشنوم. تو هم به فکر اشکهای منی، ولی نیستی. تو، غصههای دیگری داری، که باید تو بنویسیشان.
ولی روال ترانهها، همیشه روی من گشته است. نگو جامعهء مردسالار. ترانه را میدهم تو بنویسی از شکستهات، جوری مینویسی که زبان حال من میشود. خب! یعنی تو دقیقا، نعل به نعل ِ من غصه میخوری؟ بعید است. تو مثل خودت، چای دم میکنی، پس مثل خودت غصه میخوری. به همین سادگی. تو پریودهای زماندار داری، من قلیان{غلیان}های آنی!!! پس فرق داریم. لازم هم نیست فرقاش را توی چشم هم بکنیم!
همین میشود که هی از خودت میپرسی چرا مردها زودتر فراموش میکنند!؟ تو، روایتی نداری در ترانهها از شکستنات. من هرچه ندارم، روایت شکستام را خودم و دنیایی از بر هستند. آنقدر میخوانمشان که یادم برود. تو سرگردانی میان روایتهایی که فکر میکنی آرامات خواهند کرد، و نمیکنند. چرا؟ چون داری درس من را به روزگار پس میدهی. چون ناخواسته، داری غمی را میخوری که از جنس تو نیست، سهم من است. پس، غمهای مردانه، سبکتر هستند، چون زنان هم در آن شریک میشوند.
من چه میدانم از شکستهای تو؟ هیچ. ترانههای تو چیست پس؟ شاید من دارم اشتباه میکنم. شاید... ولی بدم نمیآید مدتی هم به غصههای تو دل بدهم. غصهها هم البته جنگ مردسالاری و زنستیزی نیست. غصه، غصههای وقتی است که غیرتیترینها، از همهچیز میگذرند که «فقط او برگردد» و فمنیستترینها، غم «کی رختهاتو پهن میکنه وقتی منو نداری» را دارند. منظورم این است که این، دعوای مرد و زن نیست: حدیث یک نقطهء پنهان است، که در غصههای تو گم شدهاست. تو داری فقط در ترانههای من شکست میخوری.
من از شکستهای عاشقانهات، در ترانهها چیزی نمیبینم. نه وقتی ستار میخواند، نه هایده.
باز هم برای تو مینویسم، خیلی زود. فقط یادم هست که من بیانیه و مانیفست نمیدهم، داریم با تو، با هم حرف میزنیم، در همینحد. خوبی؟
یادآوری: میتوانستم از خیلیها مثال بیاورم. ولی خب، من و تو با ستار و هایده، زندگیها کردهایم. تازه، شهره را هم فاکتور گرفتم که یکطرفه نشود!!
سید ِ آل ِ خدا: سید جلال مولوی، مجموعه شعر«دیوان شمس»

از مردی سوال کردند، آخرینبار کی بانویات را دیدی؟ گفت هشت سال قبل. پرسیدند یادت هست رنگ زیرپوشاش را؟ گفت یک سیاه ِ نخی، که دقیقا انداماش را در بر گرفته بود. گفتند از کجا اینهمه مطمئن هستی؟ گفت چون هشت سال قبل، بهشدت عاشق زیرپوش سیاه بودم، ترجیح میدهم سیاه بوده باشد.
تکمله:
- بعضیها، چشم بازار را درمیآورند با سوالاتشان.
- جواب دادن، خود، نوعی از هنر است. ما هنرمند نیستایم، نویسندهایم.
- بعضیها، اصلا مهم نیست که چی نوشتهای یا مینویسی، عاشق بخش سکسی ماجرا هستند.
- احمقها، دور و بر آدم زیادند؛ باید کمی تادیبشان کنم.
- مثل خر دارم مینویسم. چی؟ سورپرایز است.
- دارم مرغابی میشوم.. یواش یواش دارم مرغابی میشوم. خیلی بیصدا و آرام.
- حالا که دختر خوبی بودم، زود بگو برام چی میخری؟ { این دیالوگ ِ پُرخرج را وحشتناک دوست میدارم}
- دارم میزنم بیرون از خانه؛ خیلی بیرونتر از خانه.
- کارت ملی تمام اعضای خانواده آمدهاست، الا من!
- چرا از بین اینهمه دوست و دوشمن، حتی توی آن خرابشده، یک دشمن هم ندارم برای همچین روزی؟ من که آخر روابط هستم... چه بد!
- برای کیا ایمیل رفت. برای آنیکی هم. بهشدت همهچیز خوب پیش میرود.
- چرا وقتی همهچیز خوب پیش میرود، اصلا پیش نمیرود؟
- تغییرات آب و هوا!! climate change آه خدای من، دم ِ زمین چه گرم است!!
- توی خونهتون آکواریوم دارید؟ ما نداریم. پس خواهر تو مشکل داره احتمالا دوست عزیز! {کمتر سوال کن!}
- در گویش عاشقانهء تبار ما، سخن شیرینی وجود دارد که ترجمهء فارسیاش این است:«بالاخره میگیرمت مادر سگ!» میبینی چه عشقی در آن نهفته؟
- من برم دنبال چند لقمه نون. به لقمههای بزرگ میاندیشم، از کم و پایین بدم میآد.
- رسما نشسته توی اینترنت؛ مگه کار نداره؟ محل سگ هم نمیده به من! ایضا به این صفحه. فقط هر روز چک میکنه اینجا رو. من هم هر اون رو! بیحساب!
- احمدرضا احمدی: عشق، سوءتفاهمیاست که با ازدواج برطرف میشود! من: پس این سوء تفاهم ما کی برطرف میشه؟ سکه هم همون پنجتا کافیه.
- بهزودی در یک موضوع خاص، یک سایت راهاندازی میشود که به گنجینهء «برای اولینبار های حسین نوروزی» افزوده خواهد شد. مطمئن باش بینظیر خواهد بود. یک کمی ناجور است، ایناست که فعلا تقدیم نمیکنم به تو، تا خودت نظر بدهی.
- پسر دایی، مسعود، از دست اصفهانیها آزاد شد. بچه رو بخشید و اومد! چهقدر ما از این اصفهانیها باید ضربه بخوریم!! طلاق!!
- هیچ دقت کردهای که اره و اوره و شمسی کوره، شدهاند نویسنده و شاعر؟ تا دیروز، آسفالتکار بودند، دیشب شدند هنرمند، امروز هم شاعر! شکر...
- آدمها در دو حالت، خیلی عصبی میشوند: الآن هیچکدام از دو حالت ممکن را یادم نیست. پس کلی خوشحال میباشم.
- یکی از آشناهای من، دارد روزینامه راه میاندازد؛ منتها آنقدر اینروزها سرسنگین است، که از ترس، نمیتوانم به خودش یا اطرافیاناش زنگی بزنم، حالی بپرسم. ترجیح میدهم وقتی منتشر شد، تبریک بگویم که شایبهای پیش نیاید. آشنای خوبیاست، فقط نمیفهمم چرا با من سنگین شده... لابد حق دارد. اینروزها اغلب، حق دارند سرسنگین برخورد کنند. بدبخت من...
- پاپی میرود استرخ!! چه شود!!
- مامی جایی نمیرود، پس میرود به بهشت.
- میگویند یکی از زعمای قوم، با یک بانوی مکرمه، ریخته است روی هم. کاش بههمینجا ختم شود!
- بله! من زن دارم.
- بله! زنام رو هم دوست دارم. زن ِ تو رو دوست ندارم! اوکی؟
- شیطنت، اصلا مزه ندارد... همهچی صفایاش را از دست داده فعلا!
- 48131
- ایضا من هم تو رو دوست دارم و میفهمم که چهقدر از اینکه زن من هستی، به خودت میبالی. خب اینها، پاداش خداوند به توست!
- اغلب جاهای این نوشته، دو نقطه/دی دارد! ![]()
- من برم که دیر شد.... لطفا کمی بیشتر به من توجه کن!
- پول بده، ماچ بده، آدم باش!
- آه ای خدای بزرگ... یعنی میشه؟ خدای بزرگ : بله! حتما میشه پسرم. من: قربانات خدایا، آقام ابوالفضل نگهدارت باشه.
- نفس!!!
به: حُسیم
توی این شهر، خاک مُرده پاشیدهاند؛ با صدای پیانویی که از دورها میآید همیشه. خاطرات آدم، لابد باید صدایی داشته باشند. خاطرات من، پُر از«خوابهایی طلایی»است.
بچه که بودم، اسمها آدمها صداها، همهچیز رنگ داشت توی ذهنام. اسمها، مزه هم داشت. ولی چیزی جز صدای موتور سیکلت، صدا نبود. شوخیشوخی، بزرگتر شدم، صاحب خاطره شدم، و حالا همهچیز فقط صدا دارد؛ نه بویی، نه مزهای، نه رنگی.
مادرم، منجوقدوزی میکرد. پنجسالام بود. استادکار بود، ولی روزگارمان سخت میگذشت. خیلی سخت. ایستگاه اتوبوس شرکت واحد، هفتهای دوبار: میرفتیم با اتوبوس، دو سه ایستگاه دورتر، خانهای بود که خیلیها مثل مادرم میآمدند برای گرفتن کار. خانهای بود همیشه پُر از زنان بیسرپرست ِ در پی نان. هر لباس منجوقدوزیشده، مثلا دو تومان/هر هشت ساعت، یکی! سوی چشمهاش را توی همین خانه و در فاصلهء دو سه ایستگاه اتوبوس گذاشت، و جوانیش را توی طرحهای خطکشیشدهای که باید پُر میشد.
همیشه توی راهپله مینشستم. کارها را تحویل میگرفتیم برمیگشتیم. مادرم، آنروزها کمکخرج خانه بود. خیلی سخت میگذشت زندگی. باور میکنی حتی سالی یکدست لباس هم نمیشد خرید؟ حتی برای فقط یکیمان مثلا... ما پنجنفر بودیم.
از جایی که من مینشستم، چهرهء مرد صاحبکار، آشکارا دیده میشد. تمام سعی من آنروزها این بود که قیافهاش را حفظ کنم. از ته ِ دل آرزو داشتم روزی با چاقو سرش را بیخ تا بیخ ببُرم. نان ما ولی دستاش بود؛ میفهمی؟
ما، آدمهای غمگینی بودیم. «خوابهای طلایی» پُر شده بود توی دقیقههامان. آنروزها، روزهای تماشا بود و صدا. برای حکومت، آمریکا استعمارگر بود، برای من فقط مرد صاحبکار. پدرم تا اهواز و جزیرهء مجنون میرفت که عراقی بکشد، من دوسه ایستگاه دورتر، خرخرهء صاحبکار را به یاد میسپردم برای روز عمل. توی تمام راههای کودکی، توی تمام کودکیم، توی تمام آنسالها، هیچ کس عراقیتر از مردی نبود که عینک را به مادرم هدیه میداد.
عادت کردم، عادتام داد آنسالهای تلخ، که همهچیز را از بر کنم. خوابهای طلایی، دنیا را سیاه و سفید کرد، آدمها را سیاه. هدیهء آنهمه روز کودکی، نه کتاب بود، نه ادبیات، نه قصههای شیرین مادربزرگان. کادوی من از کودکی، سر بریدهء مردی بود که جوانی مادرم را سوزن میزد روی نقشهای خطکشیشده بر پارچه.
صدای آنروزها، معروفی بود ولی از خیلی دورها؛ هزار ایستگاه آنطرفتر. سعی کردم گوش کنم، سعی کردم خوب گوش کنم. سالها حرف نمیزدم، حتی با دعانویسها با روانپزشکها. تودار شدم، و جوانی مادرم را دیدم که سوزنسوزن میشد.
کودکیم، توی قصههای دیگران بزرگ شد. توی زندگی مهدی، که برادرش سرباز بود و لابد میتوانست حقشان را از ظالم بگیرد. کودکیم، توی راهپلهای جاماند که نانمان از آن میگذشت. شروع نوجوانیم، عراقیهای دیگری آمدند: روانپزشکان و روانپریشان این شهر، که ایندرال و پوکساید و فلوکستین را ریختند توی سکوت خوابهای طلاییم. قرصها، شوکها، تختهای روانی، چشاییم را خراب کردند، مزهها از یادم رفت. مسافر تختها که باشی، فقط صدا میشنوی؛ صدای نفسنفس زدنهای رو به اتمام. صدای مردی که داد میزند«من مارادونا هستم دکتر، بازم کنید برم، امروز فیناله!!!». تختخواب، یعنی لالایی، یعنی صدا. فکر میکنی چرا بعد از سکس، آدمیزاده غمگین میشود؟ جواد معروفی توی تمام تختخوابهای جهان، خوابهای طلایی میزند.
اگر هاشمی رفسنجانی نبود، من همان پسر دهسالهای بودم که گاهی حشیش اینور آنور میکرد، گاهی توی کیسههای نایلونی، عرق سگی برای کسی میبرد، و گاهی توی عربدهها، سکوت کودکیش را جبران میکرد. داشت دنبال بزرگ شدن میگشت. مثل تمام هممحلیها. حضرت آیتالله هاشمی بهرمانی بود که زندگی ما را ساخت. ما پنج نفر بودیم، که خیلی چیزها را دادیم، افتادیم توی قطار سازندگی. تلویزیون رنگی، یخچال، ضبط صوت دو بانده، آه ای خدای من.. چهقدر خوشبختی!
حضرت آیتالله هاشمی بهرمانی، خیلی چیزها را از ما گرفت، ما خیلی چیزها را دادیم. مادرم را اما پس گرفتیم از راهپلههای تلخ، سوزنهای منجوقدوزی را پس گرفتیم از نقشهای خطکشیشده، زورمان به دلتنگی نرسید، حرف زدیم که یادمان برود. رفت؟
پنج نفر، من و مریم و میثم، مادرم و پدرم، ما. ما برای دوران جدید ِ سازندگی حاضر شدیم: مریم شد بچهالمپیادی تیزهوشان، میثم شد طفلک معصوم تپلی ِ بامزه، پدرم کارگر سربهراه کارخانه، مادرم زن ِ در سکوت ِ خانه، و من غصههای تازه برای خودم تراشیدم: عینکی که جوانیش بود. صداها داشتند میآمدند...
من بچهء لب خط بودم: ریلهای راهآهن، بچهبازها، معتادها، موادفروشها. من بچهء شبهای پایگاه بسیج بودم، بچهبازیها، کشیکها، دشمن! صداها احاطهمان کرده بود: سوت قطار، آخرین نعرهء مردی که هر هفته خودش را زیر چرخهای خشمگین قطار تمام میکرد، چاقویی که به حرمت ناموس شکم پاره میکرد، سری که به سوءظنای از تن جدا میشد، و زنی چادرسیاه، که در تمام کودکیم راه میرود تا ابد.
صداها، فرصت بزرگ شدن را گرفتند، بچهبازها را پیر کردند، بچهها بزرگ شدند. ریل ماند و قطارهای بسیار از یادش رفت. ما ماندیم و سلامتی سه تن: ناموس، بیکس، وطن!
حضرت آیتالله هاشمی بهرمانی، یک آپارتمان به ما هدیه کرد. با کرایهای بسیار. صداها را دور کرد، فاصلهء ایستگاهها را کمتر کرد. کرباسچی را بردند، خاتمی را آورند. یک هفته بعد از انتخابات بود که شنیدم مرد صاحبکار، مُرده است. فجیع؟ نه. بهسادگی: خودش را از بالای همان خانهء سهطبقه، پرت کردهاست پایین؛ یا شاید افتادهاست، انداختهاند.. کسی چه میداند. فقط صدای نعرهاش را شنیدهاند وُ بعد، تمام.
صداها را رها کردم، بزرگ شدم، قرصها را ریختم توی کمد، نشستم نوشتم:
«بیست و یک سالام بود. ازدواج کردم. توی آپارتمانی که از روزگار ِ تازه، سهم هر جوان ازدواجکردهای بود، با کرایهای که سالانه سی درصد میآمد رویمان، با همسر سابق بودیم. همانجا، زنی میآمد برای تمیز کردن راهپلهها. زن جوان ِ نه خیلی زشت نه خیلی زیبا. یکروز، صداهای عجیبی توی خوابهام پیچیده بود. چیزی شبیه نعرهء چاقویی که به حرمت ناموس، شکم پاره میکند. او رفته بود پی نان. من هم باید میرفتم. راهپله با زن جوان، رسیده بود طبقهای که ما بودیم. روبهروی در ورودیمان، پسری چهارپنج ساله نشسته بود. به من گفت: سلام آقا! و بلند شد، سرش پایین بود. برگشتم توی خانه. ساعت هشت و نیم بود. راهپله، زن جوان را تا پشتبام کشاند، و پسر همانجا نشسته بود. خیره بود توی چشمی ما، و چشمی ما، داشت تماشاش میکرد... داشت تماشا میکرد... داشت تماشا میکرد ... داشت تماشا میکرد ...میفهمی؟»
خاطرات، لابد باید صدایی داشته باشند. خاطرات من، پُراز خوابهای طلاییاست؛ صدایی از قیصر نیست، داشآکلای ندارم توی صداهام. من فقط صدای دور و آرام یک پیانو را زمزمه میکنم، که جوانی مادرم بود. و فکر میکنم هنوز میتوانم چاقو را تیز کنم برای مردی که عینک را به بخت ِ جوانیش هدیه میداد. و آن پسر، که یکجا، کودکیم را، به «آقا/من» تُف کرد.
برای همین صداهاست که من: از اتوبوس شرکت واحد نفرت دارم، از عینک نفرت دارم، و از سوزن و نخ!
از امشب از تمام «خاک»ها هم! این را فقط تو خواهی فهمید... و چهقدر دوست داشتم که گفتی.
خاک، خاک، خاک. یادم میماند.
این نوشته، تماما مخصوص ِ مخصوص برای حضرت بانو
یاسین نمکچیان خبر داده که «ديروز پيكر بیجان «تيرداد نصری» در يكی از پياده روهای لندن پيدا شد. فقط همين. تيرداد نصری مُرد. » چه غریبانه مردی دوست کامنتگذار و اهل بحث... یادت هست بانو؟ تیرداد نصری... وسط مرگ قیصر، این طفلی غریبتر از هرکسی رفت. مرگ، زودتر از جنگ و آوار، به سراغ این جماعت آمده..... کسی خبری دارد از تیرداد؟
مهرداد فلاح راست میگوید: مرگ در لندن، مرگ بر لندن!
بعد از تحریر: پرهام شهرجردی و علی عبدالرضایی در لندن هستند. هیچکدام هم آنلاین نیستند. ولی اینجا مطلبی نوشتهاند در تایید فوت این شاعر و منتقد؛ کاش اطلاعات بیشتری داشتم... گرچه حالا فرقی هم نمیکند. مزدک پنجهای هم در همینباره نوشته است. فوت بر اثر سکته، همین.
بخشی از شعر ایستگاه آخرین
پس از بارانهای بسيار
بارانهای بسيار
بارانهای بسيار
از قطار پياده شديم، گفتيم:
« ….. ايستگاه آخرِمان اين بود»
دربارهء تیرداد، به قلم خودش:
هفت سال اول را معلم بودم
۲۴ بعد را:
شاگرد مکانیک
جورابفروش کنار خیابان
ظرفشوی رستوران
راننده پیتزا فروشی
کارمند تعاونی دانشگاه
پرواز دهنده کبوترهام
بیکار
عضو انجمن شعر
نقاش ساختمان
دلال پاکت و کیسه نایلونی
سیگار فروش کنار صبح تا ساعت ۴ میدان
مغازهدار
سیاسی
فراری دهنده
فراری
حیرتزده سرگذشت «هاید پارک» لندن
خیابان به خیابان
شهر به شهر
قاره به قاره
زندگی مرا فرستاد.
به آدرس عوضی.
فقط مجسم کن: شعر تیتراژ پایانی برنامهء پارازیت رادیو جوان از قیصر امینپور است(ناگهان چهقدر زود دیر میشود). نمیدانم، ولی با شناختی که از تهیهکنندههای سازمان دارم/داریم، بعید است اجازه گرفتهباشند برای اینکار. نه فقط شعر قیصر، که تمام شعرها و آواهای این سرزمین را بدون اذن و اجازه دارند مُثله میکنند. بماند...
دختری با احساس( واقعا با احساس) شعر قیصر را میخواند و در پایان، «یادی میکند از شاعر خوب و مهربان، و اینک مرحوم، قیصر امینخواه»!!!
مجری تلویزیون هم شعر قیصر را میخواند و خیلی شیک، از آقای «قصیر»امینپور تشکر میکند. شاید من دارم خواب میبینم، نمیدانم.
قیصر طفلی، به قول محمد آقازاده، هرچه بود، شاعر بود. دولتی بود، نزدیک به حکومت بود، ولی شاعر بود. ببین چهقدر غیردولتی داریم که فقط نان و کباب!!! ادبیات را میخورند! من بهجز دوسهتا شعرش، خیلی دغدغهء شعرهای اینسالهاش را ندارم. ولی روزگاری با آرش ابوترابی، و چندتا از بچههای هنرستان سینمایی، توی خوابگاه میماندیم و بعد از جنگ دربارهء فروغ، شاملو، اخوان و سپهری، قطعا پر طرفدارترین شاعر مورد بحث بود. این شعر، شعر مورد علاقهء آرش بود. و روزگاری دوست داشتم این غزل را... راستی تو کدام شعرش را دوست داشتی؟
باران گرفت نیزه و قصد مصاف کرد
آتش نشست و خنجر خود را غلاف کرد
گویی که آسمان سر نطقی فصیح داشت
با رعد-صرفههای گران، سینه صاف کرد
تا راز عشق ما به تمامی بیان شود
با آب ِ دیده، آتش دل ائتلاف کرد
جایی دگر برای عبادت نیافت عشق
آمد به گرد طایفهء ما طواف کرد
اشراق هر چه گشت ضریحی دگر نیافت
در گوشهای ز مسجد دل اعتکاف کرد
تقصیر عشق بود که خون کرد بیشمار
باید به بیگناهی دل اعتراف کرد
نمیدانم شاعرش قصیر امینخواه بود یا دیگری. خداش بیامرزد. عاشق اسمات بودم قیصر!
گزارش تصویری جام جم در ادامه
ناگهان چهقدر زود
چهقدر زود 
چهقدر زود
چهقدر زود
چهقدر زود
چهقدر زود
چهقدر زود
چهقدر زود
چهقدر زود
چهقدر زود
چهقدر زود
چهقدر زود
چهقدر زود دیر میشود ...........
قیصر امینپور را دوست داشتم؛ تنها برای بعضی از دقایق شعرش. و برای چندباری که کمکام کرد. دو هفته قبل، آخرین دیدار بود. امروز صبح کفتر شد و پرید. بخشی از نوجوانیام بود در بحثهای خوابگاه هنرستان، بین دوستانی که حالا اغلب فیلمساز شده و قیصر را فراموش کردهاند. ما هم خوابگاه را فراموش کردهایم. و قیصر امروز صبح مُرده است.
عاشق اسمات بودم دیوانه! چرا مُردی پس؟ حیف از اسم تو...
و قاف
حرف آخر عشق است
آنجایی که نام کوچک من
آغاز میشود
قصیر امینپور، ۲/۲/۱۳۳۸ روستای گتوند دزفول ۸/۸/۱۳۸۶ ساعت ۳ بامداد، بیمارستان دی، ایست قلبی
گزارش تصویری جام جم + خبرگزاری فارس + خبرگزاری مهر + خبرگزاری ایسنا
همزمان با قیصر امینپور، قصیر امینخواه هم درگذشت !!!!
با سلام و آروزی قبولی طاعات و عبادات
ازآنجاییکه حقیر، هیچ از این یارو کرهایه، خوشام نمیآید، همچنان بر سر میثاقام با حضرتعالی بوده و شما را دبیرکل تمام اعصار سازمان ملل میدانم. لذا عاجزانه اجازه میخواهم که با شما راحت بوده و به نامی که دوست دارم، خطابتان کنم.
و حال که موافقت آن مقام را میبینم، با صدای بلند عرض میکنم:
کوفی!! سیدی ِ خصوصیت با رضا کرمرضایی دراومده بدبخت!!! تکذیب نکن داداش! مالیدی...
رادیو شاملو پخش میکنه، تلویزیون مسعود کیمیایی میآره، امین تارخ میزنه توی حال فرزاد بیچاره، لاریجانی استعفا میده، متکی استعفا میده ولی تقدیم نمیکنه، من به تبریکات دوستان و دشمنان جواب میدم، پدرم با شوفاژ ساختمان درگیر شده و ممکنه کشته هم بدیم، اون بابا هر روز من رو سرچ میکنه ولی نمیکنه آدرسام رو ثبت کنه یهجا، مسوول مخابرات میگه «بیزینکس!! این دردسرها رو هم داره دیگه»، دانیال میگه زن میخواد اونهم مربی مهدش رو!، پدربزرگام میآد به خواب من و میگه برو اکبر رو بکش!! {اصلا نمیدونم کیه؟}، هوا بارونیه، تهران بده، همهء اینا هست... ولی من به جفتگیری گلها میاندیشم. ناموسام رو هم دوست میدارم با رضایت کامل. فعلا همینها. برمیگردم.
{به اینجا سر بزن + یاهو برای موبایل +یاهو مسنجر برای موبایل برای دوستی که ایرانسلاش را هی میزند توی سر من!!!! } اینهم نسخهء مخصوص موبایل «گاوخونی؛ ازاینروزهای حسین نوروزی و بانو»
دوستی میگفت موبایلاش را یکطرفه کردهاند؛ قبض میاندورهایاش شده: ۷۱۲۰۰۰ تومان!!!! آنهم فقط برای یک ماه، مهرماه!!!!!! و به دلیل اینکه از پول یک خط موبایل هم بیشتر شده، یکطرفهاش کردهاند{یعنی میتواند جواب بدهد، شماره نمیتواند بگیرد؛البته برای چهار روز این آبباریکه هم میماند} تا وقتی که از گور مردهای، این پول را فراهم کند. عیششان کم بود، این هم اضافه شد. باورکردنی نیست، مگر اینکه سری به مخابرات زده شود .... «قصهء تخیلی مرد و موبایل»
دوستم به هر دری خواهد زد.... و منتظر.