گلهای خشکیده را بر سینه فشردیم وُ
دفن شدیم
گفتوگوهای عاشقانه را بر سینه فشردیم وُ
دفن شدیم
دستها را بر سینه فشردیم وُ
دفن شدیم
ماندیم زیر تاریخ
دفن شدیم در سیارهای دیگر
آنروزها
داشتیم از شیلی تا مغرب
از ایران تا جهان
داشتیم همهجا آزادی را رواج میدادیم
ما را اعدام کردند
و تو را بر سینه فشردند
آنها آزادی میخواستند فقط
- راستی کو گردنبند و گوشوارهای که قول داده بودی؟
- روی چشم... اصلا ... اصلا یهوُ دلم خواست که ۱۵۰۰ تا سکه هم مِهرت کنم اینقدر که میخوامت .. نه نگیا!!!
- ...![]()
![]()
- نه! نه! نع!! به من فقط بگو چشم!
-.. خب
چشم... ![]()
{صحنه تاریک شده و صدای عاقد، فید این میشود}
این، دینای ششماههاست؛ فندق ِ دایی، و خواهر ِ پستهء پنجساله. نگذاشت درستدرمون عکس بگیرم...
فیلمنامهء شمارهء 29/8
آقای خونه، چشم و چراغ خونه
- پاشو بریم محضر طلاقت رو بدم، بری نزد پاپیجون!
- نه ارباب.. توروخدا !!! من بدون تو میمیرم. من هیچام بیتو ای دل ِ دریایی!
- ایبابا.. دلام به رحم اومد. بمون تو هم یه گوشهء این ملک، زندگیت رو ادامه بده.
فیلمنامهء شمارهء 110
بیکرانگی
- کجا!!؟
- با حسنآقا میرم فحشا!
- اوکی.. برگشتنی، یه پاکت کنت قرمز بگیر برام.
فیلمنامهء شمارهء 48131
بار هستی بر شانههای این مرد
- نِینیسن؟
- چُورک پیشیریرم، سوزونچی صوبانا گءتیرم.
- عیبی یوخ. گَ منیم جوُرابلاریمی چیخات کوُپَگین قیزی!
فیلمنامهء شمارهء 44088
021
- شما هنوز همونجا میشینین؟
- نه، اونجا میخ کاشتن.
شاید ادامه دارد...
رمانها، نوشته میشوند که واقعیت را از بین ببرند. حقیقتی وجود ندارد. هرچه میخواهی، میخوانی. میتوانی تا دلات میخواهد، بپرسی«یعنی چی میشه آخرش؟» و وقتی گره از نامعلوم باز شد، غمگین بگویی«چرا اینجوری شد پس؟».
امشب، اگرچه خیلی دیر، به این نتیجه رسیدم که بیرون از این کتابها، زندگی زیباتر است؛ زندگی وقتی نوشته میشود، امکان تغییر ندارد. سنگ میشود. من، بیرون خطوط سُربی، با احتمال ِ«ممکنه سهم ما، این نباشه!» زندهام.
و خوشحالام که هنوز داریم بیرون رمانها، با نکبت و دلهره نفس میکشیم؛ و بیدغدغه میپرسیم «یعنی چی میشه آخرش؟» و خیلی غمگین میگوییم «چرا اینجوری شد پس؟». سیگاری میگیرانیم و خود را دلخوش میکنیم که «ممکنه سهم ما، این نباشه!».
بیرون رمانها، خیلی پیشازآنکه«دایی نات»۱ به مغزش تکان بدهد، میرفتم سراغ «روری»۲ و از دست آن دیوانه نجاتاش میدادم. باور کن که این کار را میکردم. گرچه، حتی بیرون رمانها و داستانها هم، باز، میگذاشتم رستم جان سهراب را بگیرد؛ ما تراژدی واقعی کم داریم برای الهام گرفتن و غصه خوردن.
خوب است که بیرون ِ متن داریم جان میدهیم.
۱و۲ شخصیتهای رمان دیوانگی در بروکلین/ نوشتهء پل اُوستر
دستگاه شور / شعر و آهنگ از عارف قزوینی/ اجرای اقبال آذر و بنان را بیابید و بشنوید
میگویند داری آبشورهات را از دست میدهی گربهء عزیز. جای آرش ابوترابی خالیاست که زیرلب این شعر را زمزمه کند. هربار که قطعهای از«دوش این گربهء عزیز» برداشته میشود، ما، دو سه نفری، راه میافتیم توی خیابان میزنیم زیر آواز. خاک، کسانی را که سکوت میکنند، نمیبخشد.
شعرهایی از روی حس وطنپرستی + شعری برای شهرهای دیگر + بازی کثیف وطن
«این گربهء عزیز»، مجموعهای از علی عبدالرضایی
آخ...
کاشکی که تو فکر خونه موندهباشی...
تو فکر آب و دونه موندهباشی
کاشکی تو طوقیای روی گنبد
پر بزنی، کلاغسیاه ِ حیرون
دلم میخواد یه شب با بیل کیلینتون
پر بزنی، بیای به شهر تهرون
زنم بشی، پاشیم بریم به محضر
خاک تو سرم با این ترانهء خر......
مغزم بدجور تکون خورده. امشب، همین.
در باب مسایل حاشیهای ادبیات کودک و نوجوان فرمودهایم: تهران امروز شرمندهء خود، و خدای خود هستیم بدجور.
نشان ِ داغ ِ دل ِ ماست، لالهای که شکفت
به سوگواری ِ زلف تو این بنفشه دمید
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
ز بس که خون دل از چشم ِ انتظار چکید........
سیاهمشق4 / ه.الف.سایه
رادیو میگه، ماه آکتبر، ماه جهانی ِ مبارزه با سرطان سینهاست و باید خانمها خودشون رو آزمایش کنن توی خونه! میگم به نظرت واگیردار که نیست.. هست؟ عجب روزگاری داریمها. ایدز کم بود، حالا باید مواظب اینهم باشیم. از خواب و «خوراک» افتادیم والله!
توجه داری که رادیو، به جای سینه، داره میگه پستان! بعد اگر من بنویسم، میگی بیادب! غم و غصه یکیدوتا نیست که. راستی ساعاتی قبل رفتم توی دیوار با بینی!!!!!! بیهوشی و از اینحرفا!! صفا کن! گمونم دیگه باید برم عمل بینی و اینا. داشتم توی آینه در خودم فنافیالله میشدم که ناگهان در باز شد و من برگشت و اون برنگشت و .. خلاصه در رفت توی بینی من. الآن هم قاتی کردم بر اثر ضربه. قربانت. به من بیشتر برس. چای بریز. جارو بزن. آدم باش. شناسنامهت رو میدم دستت، خونهء بابا ها!!! حواست باشه. اگه میخوای این اتفاقات نیفته، من هفتهای یکبار حق دارم برم پلاک ۷۹ بغل اون انتشاراتی! آها.. از من گفتن!
راستی بدجور مغزم تکون خورد. پروینجون هم که گلپسر قند عسلش رو در اون حال دید، وای!!! طبق معمول خیلی عادی و یکنواخت گفت:«هیچچی نشد داداش.. پا شو!» پس کی/چهکسی قراره از غش کردن من بمیره؟ رسما بدحالیه ها....
پاشو برو چای بریز، شام درست کن، اتاق رو هم جارو کن، آدم باش وگرنه طلاق میدم بری وَر ِ دل بابا! در حال حاضر، درد دارم و مُخام رفته هوا. به من برس .. بیشتر!!!!!!!!!!!
از کسی مگر دعوت شده بیاید اینجا؟ مگر توی دعوتنامهاش، نوشتهام که «لطفا بیا بخوان و نظرت را بگو»؟ واقعا برای کسی ایمیل زدهام که منتظر نظراتاش هستم؟ در دنیای بیدر و پیکر اینترنت، که اینهمه بزدل ِ آشنا و ناآشنا، نشستهاند در پس چند تا آیدی پنهان، و بیهنری و هراس خود را فریاد میزنند، حق ندارم یک صفحه را که ملک شخصی من است، بدون امکان نظردهی داشته باشم؟ اگر اینقدر مهم است نظر دادن پای نوشتههای من، که دم خودم گرم با نوشتههام. و اگر اصلا مهم نیست، خب چرا دارید در وبلاگ دوستان دور و نزدیک پاره میشوید؟ تخم، یک نعمت الهیاست: جایی در وسط پا. لطفا از آن استفاده کنید، ناموستان را از حراج بیرون بکشید، و صریح، با اسم و رسم روشن، نالهتان را بخوانید با صدای بلند و با نام حقیقی. در دنیای مجازی هم که تا دلتان بخواهد، فضای رایگان هست و امکان، برای پنهان شدن!
سیاهپوشان شاخهء القاعدهء وبلاگستان را کاری ندارم؛ از دوستانام گلهمندم. من، به دلایل آنها نیست اگر وبلاگ مینویسم. از آنها نمیپرسم برای چی/کی مینویسند. دلایل شخصیام هم به کسی آسیبی نزده، جای کسی را تنگ نکردهاست. نوشتن ِ همچو منی، جای کسی را تنگ کردهاست؟ معلوم است که هرگز. ولی خب گاهی «زنک»ها و «مردک»های فاحشه، بزدلیشان را اینجا و آنجا خالی میکنند. از آنها گلهای نیست. از دوستانام گله دارم که گاهی، حرمت دوستی را حفظ نمیکنند، و به اسم آزادی بیان، اجازه میدهند که اسامی پنهان، سعید امامیهای اینترنت، هفتتیرهای خالیشان را خالیتر کنند... یادم نمیآید حتی روزهایی که بخش نظرات اینجا باز بوده، به کسی جز خودم، توهین شدهباشد و من با سکوتام و باقی گذاشتن نظرات اینگونه، تاییدشان کرده باشم.
کاش یادمان باشد، حافظ آزادی، حفظ حریم شخصی دیگران است. وقتی اینجا بستهاست، یعنی دلام نمیخواهد نظر کسی را در تعریف یا توبیخ نوشتهام بدانم. پس حداقل از دوستان نزدیکام توقع دارم که حرمتی برای سلام و علیک قائل باشند؛ برای صفحهء خودشان حرمت قائل باشند، و بدانند که اعتبار وبلاگ آنها پایین میآید اگر کسی در آنجا، پیغام برای صفحهء دیگری بگذارد... توهین که جای خود دارد.
از دوستان خوبام دلگیرم. فقط همین.
نفرین همسایههای شمالی را
گذاشتیم روی دوشمان
و راه افتادیم به سمت جنوب
ما
هرگز
عاقبت بهخیر نبودیم
2
عاشقات شدیم
و آمدیم به سمت ِ شرق
در پس ِ ما، خورشید را خفه کردی
و ما راهمان را بلد نبودیم
دریاچهها
دریاچههای غمگین
و ماهیها
هیچکدام نام تو نمیدانستند
اینروزها، سالهاست که میگذرد از وقتیکه توی باغ ِ سرهنگ چشمام توی چشمات افتاد. و تویی که میفهمی چهطور زیادم کنی؛ زیادم کن! بغلام کن! (اینا رو، من، بانو، گفته، با حق دخل و تصرف! ![]()
) برمیگردم باز...
دوریس لسینگ، برندهء نوبل ادبیات ۲۰۰۷، از پدر و مادری انگلیسی و زاده شده در کرمانشاه است؛ کجای این آدم ایرانیالاصل میشود؟ یک انگلیسی دیگر هم نوبل را برد... گویا نوبل با آمریکای جنوبی قهر کردهاست. باری؛ رسانههای داخلی، ایشان را "ایرانیالاصل" خواندهاند و کرمانشاهی! نمیفهمم دیگر که "اصلیت" یعنی چی؟ از این شیرزن کرمانشاهی!!!!! چیزی نخواندهام بانو. یک سر بزن بهش بگو حسین گفت:"کتاب خوب، چی آوردی؟" برای بیشتر: سایت نویسنده + خبرگزاری فارس + خبرگزاری مهر + سیب گاز زده ... + آلبوم تصاویر این نویسندهء انگلیسی، به روایت سایت شخصیش، در ادامه مطلب.
قتلها، کار ِ ما نبود. ما، ماموران سازمانی بودیم؛ وظیفهای که بر دوشمان گذاشته بودند، در میان کُدهای رمز، تعاریف عجیبی داشت. به من میگفتند مَرداس. سه پسر داشتم: الیاس، ادریس، اسحاق. ادریس ِ من، عاشق ماهیها بود. الیاس، زیاد راه میرفت. اسحاق ِ من، توی خیابان بوذرجمهر، فروشگاه لوازم یدکی ماشینهای راهسازی داشت. ادریس، زیاد خواب میدید. اسبها در خواب ادریس، همیشه به سمت غرب میگریختند. و ما مامور بودیم بفهمیم کیست که شبانه گله را رَم میدهد. یکبار از الیاس پرسیدم، تا بهحال کسی را دیدهاست که از نزدیک عاشق باشد؟ گفته بود دیدهاست؛ از نزدیک ِ نزدیک. حسودیم شده بود. اسحاق ِ من، بیمار بود و میدانستم اینروزها تمام میکند. مامور بودم هنوز آنوقتها. روزی از روزهای بهار، رفتم از کِشوُی اداره، پروندهء ادریس را برداشتم: سفید بود. جرمی نداشت. با خودکار سبز، بالای اولین صفحه نوشتم:«بهنام خداوند آفریدگار. ادریس، زناکار است؛ ریشهایاش را تراشیده؛ زنا با محاسن کردهاست.» کُلت ِ کمری را برداشتم، و توی خوابهای ادریس شلیک کردم.
من، مامور سازمانی بودم. کمونیست بودم. ولی هنوز قید و بندهایی داشتم: راه رفتن، توی تاریکی، فرزندان آدم را به راههای تازهای میکشاند. از توی خواب ادریس، یکنفر به سمت الیاس تیری رها کرد. یقین داشتم اسحاق ِ من از غصه خواهد مرد. روی محل اثر انگشت، نوشتم این قتل کار اسحاق است، و اسحاق، تنها اسحاق میتوانسته اسبها را رَم داده باشد.
فردا، پیش از آنکه مراسم تیرباران را بهجا بیاورند، اسبها را به سمت روشنای سپیده رَم دادم. و روی جای پاشان نوشتم: فرزندان ِ یک مامور سازمانی، غصههای بلندی دارند.
پسرانام... پسرانام.. پسرانام، یکیشان، عاشق ماهیها بود. ماهیهایی که سالهاست در لابهلای لوازم یدکی خیابان بوذرجمهر، ایندست وُ آندست میشوند.
اسحاق ِ من، از دست رفته بود با اسبهای رَم کرده. در تعاریف سازمانی، هر قتل، فرزند تازهای است که آدم را تنهاتر میکند.
قرار است چهار روز زن ِ این خانه باشم؛ اینجور که توی ِ برنامهام نوشتهاند. حرفی از پول نبوده، پس قرار نیست که فاحشه باشم. روزهام را به پنج بخش ِ مُجزّا تقسیم کردهاند، اما فقط سر فصلهای چهار بخش را نوشتهاند. معقول هم به نظر میرسد؛ من فقط قرار است چهار روز زن ِ این خانه باشم، پس سرفصل ِ پنجم احتمالا" یک اشتباه یا اهمال نوشتاری بوده. برای اینکه اطمینان پیدا کنم، یکبار دیگر کاغذی را که شبیه ِ این کاهیهای روسی است، از روی میز برمیدارم و نگاهی میاندازم که مبادا اشتباه از من بوده باشد؛ نه! همهچیز درست به نظر میرسد:
1- روز اول: شما امروز چشم وُ چراغ ِ این خانه خواهید بود
2- روز دوم : شما امروز رونق ِ این خانه خواهید بود
3- روز سوم : شما امروز موجبات ِ دلگرمی ِ این خانه خواهید بود
4- روز چهارم : شما امروز صرفا" زن ِ این خانه خواهید بود
5- روز پنجم : ....
میتوانم به راز بزرگ این پنج فکر کنم، اما ترجیح میدهم فقط به آنچه در برنامهام نوشتهاند، فکر کنم؛ نه بیشتر نه کمتر. پس، به روز پنجم اصلا" فکر نمیکنم. سعی میکنم به ترتیبی که برنامهام برایام مشخص کرده، روزها را بگذرانم و خلاص!
پس :
1 - روز اول : چشم وُ چراغ ِ این خانه میشوم
2 - روز دوم : رونق ِ این خانه میشوم
3 - روز سوم : موجبات ِ دلگرمی ِ این خانه میشوم
4 - روز چهارم : صرفا" زن ِ این خانه میشوم
و تمام! حرفی از پول نبوده، پس میتوانم جلوی سرفصل ِ پنج بنویسم:
5 - روز پنجم : قرار نیست که فاحشه باشم
حالا از در میزنم بیرون و به همان خانۀ قبلی بر میگردم و فکر میکنم به اینکه کار بعدیام کجاست و چی. همین.
از مجموعهء در دست ارشاد ِ «امروز جمعه است سرهنگ» / پیشتر اینجا منتشر شدهبود و یکیدوجای دیگر گویا!!
پدرم میخواسته برود سهراه آذری خرید کند. حتی کفش هم میپوشد. و فقط خدا میتوانسته از توی حیاط، برش گرداند.
اگر رفته بود، اگر یادش نیفتاده بود برگردد، در ِ زودپز را بردارد که واشری برایاش بخرد، اگر رفته بود، الآن سالها میگذشت از روزی که با تو آشنا نبودم... پدرم برگشت، ناگهان هوس کرد امروز، روز خوبی برای رفتن به سهراه آذری نیست، و مادرم باردار شد برای همیشه.
زندگی، گاهی لنگ ِ واشر سیاه ِ زودپزی قدیمی میشود. هوس، بهانه است؛ نامی که ما میگذاریم روی بودنمان. و شهوت، اینوسط، واقعا بیتقصیر است.
پینوشت: بارانهای پاییزی، نفرتانگیز است. کاش پاییز، هرگز نبود. علیالخصوص اینروزها. کمی دلتنگ و بیحوصلهام.. و ظاهرا همین است غصه.
راستی تو چیستی؟
همیشه چند قهوهخانه بینراه
همیشه چند خانه بینراه
همیشه راهها آدم را سرگرم میکنند
دوردستهای تو را گم کردهام ای بیراههای غرب
گاهی
برای یک فنجان چای
میایستیم
چه میدانیم تو چیستی راستی..
2
داریم به گناه دیگران اعتراف میکنیم
دستهامان روی سر میرود
و شلیک میکنی
در هر مرگ
زنی را سنگسار میکنند
و خواب میبینند کودکان ِ بازیگوش
و راه میروند در خوابهای ماه
و روسپیهای جوان
و روسپیهای جوان
و روسپیهای جوان
3
همه میمیریم
باور کن
به خوانندگانی که هم دوست هستند هم نیستند، سلام.
و به خوانندهای که دشمن است:
میل شدیدت را حس میکنم که چهقدر دوست داشتی بانوی اینجا باشی؛ نیستی! و خوشحالم که نیستی ...
فعلا همین دو سه خط، تا برگردم.
دنیا
همینقدر غمگین است
رضا میگوید: تمام ایستگاههای جهان، فقط مال من هستند! میگویم: ایستگاهها برای تو.. من منتظر قطارم، باید بروم.
میتوانی زنی باشی، با پرندهای بر سینه
عاشقات خواهم شد!
میتوانی زنی باشی، با سینهبندی بر سینه
عاشقات خواهم شد!
میتوانی کلمهای باشی
میتوانی پرندهای باشی
میتوانی سینهبندی باشی
عاشقات خواهم شد!
من
کلمهها را
پرندهها را
سینهبند ها را
دوست نخواهم داشت
عاشقات خواهم شد
بر همین سینه !
یعنی توی این زمین خدا، یک آدم نیست که هنوز بتواند؟ اویی که نفساش حق بود کجاست؟ آدمهای بزرگ، سوار اسبهاشان شدند رفتند... ای تُف به روزگار کوتوله. خستهام از اینکه نتوانستم. من، تو، ما فقط ما را داریم. گاهی فکر میکنم که دیگر آن آدمی نیستام که اراده میکرد و میشد... بریدهام.
بعداز تحریر: و همچنان تُف به ذات روزگار کوتوله. کو مردی که میتوانست میشد؟ دارم فریاد میزنم که بریدهام.... ولی نگاه میکنم میبینم من آدم قدرشناسی بودهام؛ باید به همین "ما"یی که هنوز دارم، بیشتر اعتماد کنم. این یکی هنوز باقی مانده. چرا حفظ نکنماش؟
آخر ِ تحریر: گور بابای نتوانستن! باید بشود، حتی اگر دستام از زانوی خودم هم سُر بخورد، باید پا شوم. و میشوم. این رسم ماست که تنها بلند شویم. میشوم!!
معمولا ساعت هشت و نیم برای یک زندانی شام میآورند. ساعت که هشت و بیست و هفت دقیقه شد، برو پشت در بایست، دو دقیقه فکر کن. ساعت هشت و بیست و نه دقیقه، نفسهای عمیق بکش. بیست ثانیه مانده به هشت و نیم، چشمهات را برای هشت ثانیه ببند. هشت ثانیه، زمان مناسبیاست برای مجسم کردن ِ نحوهء ورود ِ طرف. فرصت اینرا هم داری که تمرکز کنی. صدای پایاش را هم خواهی شنید. و صدای انداختن کلید در قفل. چشمهات را باز کن. نفسات را حبس کن. دو ثانیه است کلاش. زندانبان، برایات غذا آورده. صدایات را پرتاب کن بیرون ِ حنجره، فریاد بزن بگو «یاعلی»/«یا مسیح»/«یاالله» و .... محکم بکوب توی سرش.
تو
آزادی!
به همین راحتی.
بلیط بگیر برو بندرعباس. سوار لنج شو، برو بحرین. بگو جزایر سهگانه را پسآوردهای. درخواست اقامت کن. بعد برو سفارت آمریکا. بگو قاضی مقدس را تو ترور کردهای. بنشین توی اتاق انتظار تا درخواست پناهندگیت را بررسی کنند. سرت را بگذار روی پُشتی ِ صندلی. کمی سعی کن آرام بگیری. چشمهات را ببند برای دو ثانیه. حالا باز کن.
تو
آزادی!
توی فرودگاه مهرآباد هستی و داری میروی زندان؛ و این اصلا ساده نیست.
حالا کمی بنشین آنطرفتر، هی!! بیدار شو بابا .. تاکسیه! خونهء بابات که نیست. پیاده شو، رسیدیم.
چشم باز نکن، نفس نکش.
تو
آزادی!
برای همیشه آزادی. برو صفا کن جوون.
عالیه، اقدس و طیبهءِ عزیز
متاسفانه دیگر نمیتوانم به عشق پاک و رابطهء افلاطونیام با شما ادامه بدهم. چونکه زنام فهمیده و اوضاع، بههم ریخته است. بهزودی سراغ شما هم میآید. لطفا جان خود را نجات دهید. قربان روی همهء شما.
شمسالله وردینژاد – آن رند ِ عالمسوز
ما، پای خیلی از نوشتههامان اسم دیگری میگذاریم. همیشه، حسین نوروزی، حسین نوروزی را بازی نمیکند.
راستی چرا وقتی میگوییم«زن» جوان، حتما باید منظورمان یک مادرمردهء چهل پنجاه ساله باشد و نه یک بانوی نزدیکتر، عین{و البته فریبندهتر از} همینها که شما «دخترهای جینگیلیمستون» مینامیدهشان؟ ( البته بحث، کیفیاست و کیفیت و تازگی، هدیهء الهیاست و به همه نمیدهد) خب شاید عادت کردهایم که به هر«عشق»ی بگوییم مثلا دوستدختر. بین«دختر» و«زن»، بین این دو لفظ، تفاوتهای ماهویای هست؛ نه مثلا تفاوت، از جنس پردهء بکارت، که اینروزها کمیاب شده{بود. و به مدد تعمیرات پزشکی، این کمبود برطرف شدهاست}.
عشق را، حتی اگر مونثی چهاردهساله باشد، ترجیح میدهم با لفظ «زن» خطاباش کنم. وقت ِ تلفظ ِ «دختر»، دقیقا یاد«دختربچههای نچسب ِ دبیرستانی ِ درحال بلوغ» و «کالینابلانکا» میافتم....
به دنبال مکان آرامی بودم که در آن بمیرم. کسی بروکلین را پیشنهاد کرد و فردای آنروز از وستچستر به آنجا رفتم...
پل استر/ دیوانگی در بروکلین
... پرسیدم هیچ میداند که فرق موسولینی با هیتلر چیست؟ سیگارش را لای انگشتاناش فشرد و با دو دست، صورتاش را برد لای سینهاش. خودم جواب دادم، خب معلوم است که نمیداند، چون این یک راز درونسازمانی است و طبیعی هم هست که او نداند. بلافاصله ادامه دادم که موسولینی و هیتلر، هر دو، همیشه یک جعبه پُر از سیگار توی جیب ِ لباس نظامیشان دارند؛ هر دو، یک جعبه! با این تفاوت که هیتلر وقتی سیگاری را درمیآورد، حتما" روشناش میکند و تندتند پُک میزند، اما موسولینی همیشه با سیگار لاس میزند. حرفام را قطع کردم و دوباره از پنجره بیرون را نگاه کردم. خیابان داشت تاریک میشد و هوا ابر بود کمی. برگشتم دوباره به سمت زنیکه و کمی به تخت نزدیک شدم. سیگار دیگری درآورد و اینبار بدون معطلی آن را گیراند. آرام و منقطع خطابهء سازمانیم را تمام کردم: موسولینی هیچ وقت سیگارش را روشن نمیکند، فقط با آن ملامسه میکند. لبهاش را که حالا جمع و جور تر شده بود، غنچه کرد و دود سیگار را حلقهحلقه داد بیرون.
دیشب: گربهء بختبرگشته، داشت از آنطرف خیابان، میدوید به این سمت؛ سر پیچ ِ جمالزاده، کنار ماشینهای آریاشهر. یک سواری آمد و ... از لحظهای که خیز برداشت برای خیابان، تا آنی که از زیر چرخ رد شد، دقایق کوتاهی که به خود پیچید، و آخرین تکاناش؛ تلخ بود. و تمام اینها را دیدم.
یاد این کتاب طفلی افتادم که سالها قبل نوشتم و چهار سال قبل، منتشر شد. هفتهء قبل شنیدم که تجدید چاپ شده، ولی حوصلهای برای دیدن دوبارهاش نداشتم/ندارم. از تمام نوشتههای گذشته، نفرت دارم؛ همینجوری!
امیرکبیر-کتابهای شکوفه-۱۳۸۳ تصویرساز: علیرضا گلدوزیان
خب همیناست دیگر؛ پیکر تکیدهء حسین ابراهیمی(اِلوند) امروز، چهارشنبه ۴ شهریور، از مقابل تالار وحدت تشییع شد و در قطعهء هنرمندان در خاک آرمید. خیلیها آمده بودند: احمد مسجدجامعی، وزیر پیشین ارشاد و عضو فعلی شورای شهر تهران، اعضای هیئت مدیره انجمن نویسندگان کودک و نوجوان(مهدی حجوانی، فرهاد حسنزاده، جواد جزینی، فرمهر منجزی، محمود برآبادی و ..)، توران میرهادی، نوشآفرین انصاری و محمدهادی محمدی اعضای هیئت مدیره شورای کتاب کودک، فریدون عموزاده خلیلی، مصطفی رحماندوست، بهزاد غریبپور، رضی هیرمندی، محمدرضا یوسفی، پیروز قاسمی، علیاصغر سیدآبادی، محسن هجری، اسدالله امرایی، سیدعلی کاشفی خوانساری، محسن پرویز، علیاصغر محمدخانی، مصطفی خرامان، مجتبی رحماندوست، محبوبه نجفخانی، محمود جوانبخت، رضا هاشمینژاد، نادر قدیانی، علی خاکبازان، شهرام اقبالزاده، حسین فتاحی، عباس جهانگیریان، شیدا رنجبر، بابک نیکطلب، فاطمه زمانی، هادی خورشاهیان، شقایق قندهاری، و .... و خیلیها هم نخواستند که باشند. همین است دیگر. پیروز، جواد، محسن هجری و مهدی حجوانی، تمام زحمات این مراسم را بر عهده گرفتند؛ دوستان خوب و نزدیک حسین.
حسین ابراهیمی (الوند)، معلم زبان، مترجم، و معلم سادهای بود که باور دارم این سالها خیلی زحمت کشیده بود. آدم مهربانی که با هم سفر رفته بودیم، سر یک میز نشسته بودیم، جوکهای دستهاول گفته و شنیده بودیم... و یک دوست خوب بود. امروز، بعد از شش سال بیماری سرطان ریه، درگذشت، و رفت.
کانون پرورش فکری بودم، با کیان جوادی. اساماس زدند..