در تاریخ 83/11/27 در دومین پست، از دورهء دوم!! ِ این وبلاگ، فرموده بودیم:
هر که خورد از جام عشقات قطرهای
تا قیامت مست و حیران خوشتر است
عطار
نفرت دارم از اینکه برای روزه بودن هم باید دلایل عقلی داشتهباشی! سالبهسال هم دارد بدتر میشود این وضع. دیروز به دوستی میگفتم مدتهاست دیگر نوستالژیها هم رنگ باخته؛ این مردم چیرا حفظ میکنند پس؟
برای من ِ نوستالژیپرست، هرچیزی حکم یک زندگی ِ مستقل را دارد. دیوانهء تمام سحریهایی هستم کنار مادرم بودهام، غمگین ِ تمام افطارهایی که در تلخی تلف شد.
نوستالژی ِ چراغهای روشن وقت ِ سحر، نوستالژی میهمانیهای افطاری (جمعهایی که همیشه از دور، دوستشان دارم)، نوستالژی ِ بغض کردنهای ِ وقت اذان... چیرا حفظ کردهایم؟
18سپتامبر ... من، توی هواپیمایی که فردا میپرد، نیستم. امروز، بلیطها کنسل شد. قرار بود با گروهی دوستداشتنی، برای تهیه یک مستند ِ تصویری، پرنده شویم؛ نشد. از امروز، هر پرندهای، هر هواپیمایی که میپرد، هر چراغ روشنی در آسمان، یادم میآورد قرار بود پرنده باشم.... چرا؟ چونکه!
اذان ِ افطاری امسال، هنوز هم غمگین است.
مدتی میخواهم جواب تلفن ندهم{به جز کسی که دوست دارم زنگ بزند}؛ با چراغ روشن آنلاین باشم، ولی جواب کسی را ندهم؛ دلتنگ باشم ....
مرزها، عجیبترین خلقت خداوند هستند: نفرت دارم از هرچه مرز و هرچه مسافت!
اینجا را تعطیل نمیکنم.
بعد از تحریر: اگر به اینجا لینک میدهی، بنویس: حسین نوروزی و بانو یا گاوخونی
من که دیگر نیستم، حالا چه فرقی میکند؟
بی حضور یک نفر، دنیا چه فرقی میکند؟
لا بهلای ازدحام اینهمه بود وُ نبود
هستیام با نیستی آیا چه فرقی میکند؟
با شما هستم ... شما یی که مرا نشنیدهاید
با شما خانم و یا آقا ... چه فرقی میکند؟
اینکه هرشب یک نفر از خویش خالی میشود
واقعا در چشم آدمها چه فرقی میکند؟
من به هر حال آمدهام تا با تو باشم مهربان
واقعیت باش یا رویا ... چه فرقی میکند؟
واقعیت باش رویا باش، اصلا نباش! من
که دیگر نیستم ... حالا چه فرقی میکند؟
«غزل از: مهدی میچانی» به نقل از وبلاگ ِ هادی
امروز، این شعر را بسیار دوست داشتم. فقط همین!
آری مازالمای ِپیر
با تو این همه مِه را به سکوت می آویزم
شب هایت را
نگاه خواهم داشت
و روز را
به خواب دِلواس خواهم رفت
آه ای رودخانهء معمولی
از تو شعری خواهم نوشت
چشم هاش را بست وُ روی ِ ساقه های پاییزی ِ گندمزار دراز کشید و اینبار به نام ِ آرطور ِ پیر فکر کرد. تصمیم نداشت که به راز تازهای تن بدهد:
بگذار آن پیر سگ را با تمام رازهاش
از یاد ببرم
و فردا
توی ِ بابالمندب به اینکه چه غمگن چه تلخ، شاعرت خواهم بود
اشک بریزم
و شعری
هرچند ساده
از تو بگویم
بلند شد و نگاهاش را از آسمان گرفت وُ به سمت دهکده نگاه کرد: از دودکش ِ کلیسای آرطور پیر، دود سفید ِ غلیظی بیرون میآمد که با غبار وُ مِه صبحگاهی، آمیخته بود وُ تا بالای مرداب دِلواس، همۀ آسمان ِدهکده را پوشانده بود. برای الیوت، این لحظه هیچ حس ِ تازهای نداشت، اما تمام عمرش را با همین لحظه سر کرده بود. دوباره نشست و کلوخی از روی زمین برداشت وُ پرت کرد توی رودخانه وُ بعد، چشم بسته شروع کرد به شمارش از بیست وُ هفت به بعد: مازالما ... مازالما ... مازالما ... مازالما ...
آه رودخانهء دائمی
بگذار با تو شعری بسرایم از این صبح پاییزی
+ بخشی از داستان «ترانهء غمگین مازالما» از مجموعهء در دست ارشاد ِ «امروز جمعهاست سرهنگ»
+قبلتر، اینجا آمدهبود.
پیشنهاد این کتاب را، سه ماه قبل دادهبودم خانه کتاب؛ مجموعهای از یادداشتهای خبرنگاران و روزنامهنگارانی که در حوزهء کتاب فعالیت کردهاند.
از روزی که پیشنهاد تصویب شد تا روزی که کار، رسما استارت خورد، کلی بالا و پایین داشتیم. و در نهایت، ده روزی فرصت به ما دادند برای گردآوری این مجموعه. قرار بود برای روز خبرنگار منتشر شود، جشن رونمایی را هم ترتیب دادهبودند. ولی مشکلات همیشهء سیستمهای اداری، باعث شد انتشار این کتاب، تا دیروز طول بکشد.
حالا منتشر شدهاست. نزدیک به نود نفر از همکاران، دوستان، دشمنان و دیگران، در این مجموعه یادداشت دارند. اسمها زیاد است و حوصله تایپ همه را ندارم. چند تا توضیح فقط باید بدهم:
- مجموعهء حاضر، دقیقا چیزی نیست که دوست داشتیم باشد. چرا؟ .......
- اسمها؛ برای اسمها هیچ دفاعی ندارم. خیلیها بهحق حضور دارند و شاید بعضیها هنوز زود بود که در مجموعهای اینچنینی نامشان بیاید. این مجموعه، ادعایی ندارد. تنها قرار بود به این بهانه، یادی از همکاران این حوزه کرده باشیم. امیدوارم در سالهای بعد، شخص دیگری، کار بهتر و مستندتری درآورد.
- چهار پنج نفر، نوشتههاشان بعد از مراحل فنی حذف شد. یکیدو نفر را توانستیم زور بزنیم و تصمیمگیرندگان را قانع کنیم. حالا که کار تمام شده، دو سه یادداشت را نمیبینم. حیف شد. زورمان را زدیم. حذف اینها، دلایل مختلف هم داشت. ولی به هرحال، توی زمان ده روزه، نمیتوانستیم تلاش دیگری بکنیم؛ مثلا یادداشت را برای بازنویسی بفرستیم یا ... نشد. خیلیها هم که هستند، مثل خود من، کمی مزخرف نوشتهاند!
- خیلیها، نام و نوشتهشان در این مجموعه نیست. مشخصا، سید فرید قاسمی عزیز، که همکاران ما خودشان را کشتند و نیافتند ایشان را. و بسیار حیف. سایر محمدی هم همینطور. یادم نیست که یادداشت داد یا ... ولی حالا میبینم که نیست. برای چاپهای بعدی، امید دارم که از حضور دوستانی از ایندست، که قدیمی ِ این حوزه هستند، استفاده کنند. بعضیها هم، مثل مهدی حجوانی محترم، هاشم اکبریانی خیلی عزیز و سیدعلی کاشفیخوانساری همیشه شاکی، نخواستند در این مجموعه باشند. به هرحال، بودن ِ این دوستان، به قول ادبا، به غنای مجموعه میافزود و به قول ما، کلاس کار را بالاتر میبرد. نصف همین تعداد، مثلا، باید به این اسمها اضافه میشد. وقت خیلی کم بود، نشد. حیف.
- یک ماه طول کشید تا کتابی که قرار بود سه روزه منتشر شود، منتشر شد! چرا؟ ..... آنروزها قرار بود به همهء کسانی که در این مجموعه هستند، دو نسخه از کتاب را در جشن رونمایی هدیه بدهند؛ حالا نمیدانم چهگونه این کار را خواهند کرد. لابد ارسال میکنند. فردا میروم و سوال میکنم که چه شد؟ .... و حتما راهی پیدا میکنم و خبر میدهم.
- از اینکتاب، نفرت دارم.
- دو سه تا دوست و همکار، در کنارم بودند و کار جمعآوری این نوشتهها به عهدهشان بود؛ ممنونشان هستم. و البته هومن بابک، رسما بیشتر از خود من زحمت ِ این کار را کشید. از هومن بیشتر ممنونام. شاید اگر نبود، نمیتوانستیم به تعهدمان عمل کنیم به موقع. دوستان دیگری هم بودند که لطف کردند و کمک کردند. در مقدمه تشکر کرده بودم، ولی حالا میبینم حذف شده. چرا؟ نمیدانم. ممنون از همه.
- از این کتاب، نفرت دارم؛ هیچچیزش نشد آنی که باید میبود؛ حاصل، چیزیاست در حد یک ویژهنامه مثلا. و البته بیش ازاین هم توقعی نداشتیم از ابتدا.
- خانه کتاب، واقع در خیابان انقلاب- بین فلسطین و صبا – شماره 1178 ناشر این کتاب بود.
- برای هیچ سوالی، جوابی ندارم. میپرسم، و همینجا، یا از طریق دیگری خبر میدهم.
- بعدالتحریر عصر: امروز عصر دیدم که بخش فنی، مطالب چهار نفر را جا انداخته: عباس حبیبی، حمیدرضا داداشی و دو نفر دیگر. برای ایندو دوست، مخصوصا عباس حبیبی، که منت گذاشت و مطلب خیلی خوبی داد، دلگیر شدم. فقط باید امیدوار چاپ بعدی باشم و ... چی بگم؟ بد شد.
خبر انتشار کتاب، در خبرگزاری مهر - به لطف بیتا + خبر در فارس- گمانم به مدد مصطفی
پدرم، رازهای بزرگی داشت؛ یکیش اینکه در جوانی، عاشق یک مادهگُرگ میشود. یکروز از خواب برمیخیزد، میبیند که نیست. میگوید«مادهگُرگها را نمیشود توی خانه زندانی کرد. چشمهاشان، دزد است» ما، راز بزرگاش را میدانیم، و هرگز با کسی نگفتهایم که یکروز ِ بارانی، یک زن ِ گُرجی، دستهایاش را بُریدهاست بُردهاست دورها.
پدرم، راز دیگری داشت، که تا پیش از جنگ، راز نبود؛ هفت سال، خواب میدیده دارد میرود کربلا. یکروز از خواب بلند میشود، میبیند زنی چادرسیاه، دارد خمپارهای را بر دوش میبرد. دیگر هرگز خواب تازهای نمیبیند. میرود جنگ، وقت ِ برگشتن، چیزی را جا میگذارد؛ از خودش میپرسد: قبلا هم با همین یک لِنگ زندگی میکردی، نه؟
زن ِ گُرجی.
زن ِ گُرجی، یعنی همان پاییز متروک، که رفتیم آن شهرک لعنتی در حومه. همیشه باد بود. باور میکنی؟ همیشه باد میآمد میپیچید توی مغزت، تمامات میکرد. پاییز بدی بود آنسال. خیابان بود، ولی مثل خیابان نبود. راه میرفتیم، ولی زیر پایمان باور کن آسفالت نبود؛ چیزی شبیه کاه بود که باد بلند میکرد آوار میشد روی سرت. هرگز به غربت ِ آن قصابخانه عادت نکردم. ده سال عمرم رفت توی تاریکی ِ شبهاش، بیهیچ دوستی. و زن ِ گُرجی، تمام خوابهای ما بود.
طرف، نه میرآب بود نه میر مرگ. چیزی بود بین انسان و حیوان. گُرگزادهای که فقط شبهای زمستان، پای کُرسی ذغالی، وقتی که برق میرفت، خمپاره را روی دوش زنی چادرسیاه میگذاشت، و چشمهاش را تاریکتر میکرد میگفت من گُرگزادهام. پدربزرگام بود. میگفت گُرگزادهام. از سکس و جنایت میگفت، از مردی که دستاش را کرده توی زیبایی دخترش، مبادا که دیگری پایاش را بکند توی .... سفیر بود، کاردار مرگ در زمینی که فقط باد بود وُ گاهی خورشیدش، ظهر کربلا را به یادت میآورد. پدرم، روزی رسید که دیگر خواب ندید. کربلا را نیمهکاره زیارت کرد برگشت روی تخت بیمارستان، دراز شد تا روزهای پاییزی، و النگوهای زن ِ گُرجی. دیگر خواب ندید. وقت ِ برگشتن، با خودش گفت: قبلا هم با همین یک چشم زندگی را میکردی، نه؟
گُرگها.
گُرگها، تمام زندگیمان را بردند. جنگ شد، رفتیم. تمام شد، آمدیم. از قزاقی ِ رضاخان تا نیروی مردمی. از زن ِ گُرجی، تا چادرسیاه ِ شهرک متروک. ما، آدمهای سادهای بودیم که تنها خواب میدیدیم. روزی شد که از خواب برخاستیم، دیدیم، کدام جنگ؟ کدام خمپاره؟ جنگ ِ ما، چیزی بود میان همین کابوسهای نقرهداغ، چیزی شبیه پدرم وقت ِ برگشتن.
پدربزرگ را، تاریکی آن کوچه بُرد با خودش. آخرین باری که دیدماش، نگاهام کرد. هیچ حرف فیلسوفانهای در چشمهاش نبود. و باور کن که تلخی، همیشه در حرفهای بهیادماندنی نیست. گاهی راه میروی، و زنهای گُرجی، النگوهاشان را در باد رها میکنند، و در کوچهای متروک در حومهء شهر، جنازهای از یک گُرگزاده تحویلات میدهند.
حالا، هی راه برو.. هی راه برو.. هی راه برو ...
آلبا، مردی تا افقهای کِشآمدهء دریاچه + مرگ، در میزند + تنهایی، همیشه تنهاست
۱
یک راهاش این است که برگردی، بگویی نمیتوانم. خب این هم راهیاست. ولی نه برای من!
بلند شو، سیگار تازهای روشن کن، یادت باشد که قول دادهای کم بکشی، و فکر کن به اینکه «خب، این، فقط یکچشمه از تو بود... هنوز کلی مانده، کلی فکر نکرده، کلی از انرژی ِ تو!»
من، شکست را دوست ندارم، توی کَتام نمیرود. بلند میشوم و از دوباره، از جایی دیگر....
۲
شاید خیلیها نمیدونن چی شده، ولی من و تو خوب میفهمیم. حتی نزدیکترین دوستها هم فکر میکنن یه اتفاق ساده بوده. ولی من و تو میدونیم که اصلا اتفاق و اصلا ساده نبود... ارزش بعضی چیزها رو خود ما تعیین میکنیم دیگه. فقط این وسط یه چیز هست: یادت هست گفته بودم من حتی غصه خوردنم هم سرعتیه؟ اینه! کافی بود دو هفته... داغونم کرد، و حالا دیگه کافیه. وقت ِ یه کار تازهاس! منتظر باش و ببین. باید از فردا به یه راه جدید فکر کنم. یادت باشه اون زیرمیرا، همیشه من در حال اجرای یه نقشه هستم. از سکون و سکوت نفرت دارم.
۳
کاری رو که تصمیم گرفتم، میکنم! و با عزت نفس هم!!! اینو تو و همه یادشون باشه! به من اطمینان کن دیوونه! ( راستی میبینی؟ مدتهاست نمیتونم بنویسم.... باید واسه این هم فکری کنم؛ یه کم از تو کم دارم. به من برس ضعیفه!)
فقط یک هموطن میتواند شما را، زناش را، مادرش را، خواهرش را، و بود و نبودش را بفروشد به کسانی که حتی علاقهای هم برای این خرید ندارند؛ یکجور خودشیرینی. فقط یک ایرانی، اینهمه همت دارد به حراج ِ خواهر و مادرش. مرحبا هموطن.
نشد! فقط به خاطر اینکه همهجا، چند ایرانی ِ خواهرجنده حضور دارند. خدایا این وطن را با مردماناش محو کن برای همیشه. دوباره شروع میکنم با دیگران ....
روزگاری فرموده بودم:
اگر پرنده بودم وُ هوای تن نداشتم
دوباره بال میشدم، غم ِ وطن نداشتم
مدتیاست که دُر وُ گوهر نمیبارم. چرا؟ مشغول کارهای بزرگ هستم. تجربهء تلخ ِ روزهای رفته، نشان داد که «نوشتن»، در روز ِ سختی، به درد لای جرز هم نمیخورد. پس پول را عشق است که حتی از جنیفر لوپز و زرشتپلو با مرغ هم بهتر است. پول ... پول... پول.... قربون ِ اون پول-پول گفتنات برم که اصلا آهنگین خرج میکنی... باید جملات قصاری از بزرگان در باب معرفتشناسی ِ پول گردآوری کنم. انشاالله.
میفرماید:«گروههای تحصیلکرده، اغلب به تبع آموزشهای مدرن، اعتقاد خود به وجود خداوند را از دست میدهند، اما اطمینان و خواستشان همواره با بود وُ نبود خداوند درگیر است. در باب وجود خداوند سکوت میکنند، اما گاه حسشان به شدت درگیر اطمینان به وجود خداست. احساس تنهایی میکنند، با شدت ِ دلتنگی میپرسند "واقعاً خدا هست؟" و مقصودشان این است که خدا کند که باشد.....»
بینظیری دکتر غلامرضا کاشی!
1
اتوبوسها
هرگز نمیمیرند
ماهیهای قرمز را میبلعند
و زنی در دوردستهای تو زیبا میشود
۲
زیبایی
سهم ِ تو بود از تهران ِ بزرگ
سهم ِ ما
قرارهای بعدی زیر درختان دکتر حسابی
سهم ِ ما زیر دکتر حسابی
سهم ِ ما
و سهم ِ ماهیهای قرمز
همیناست که تنهاییم
و شعرهای تلخ
همیناست که تنهاییم
که شعرهای تلخ
همیناست شعرهای تلخ
و تنهاییم
۳
عاقبت
دلتنگ میشوی
و روسپی برای ِ همیشه غمگین است
حتی فراموش میکنی که داشتی راه میرفتی؛ تهران، کشور ِ بیوفاییست. نشدهاست زنی را بسپاری به امان ِ این شهر ِ غریبه، برگردی پس بگیری. آنقدر بوق میزند این شهر، که این نه/ آنیکی، یکی را سوار میشود. تهران، فقط دلتنگی به آدم افزودهاست، و هرچه زیبایی را سوار ماشینهای سفید، بُردهاست خانهء بخت. کمی بعد، پاییز میآید، و تنها سیگارهای لعنتی، به پای تو میسوزند. این شهر، همینی که توش عاشق میشوی، فراموش میکنی، از یاد میروی. تهران، خیابان ولیعصری که قد کشیده: زنان زیبای ِ درحال عبور، بوقهای مکرر، و حسرتها دلتنگیها، و زیبایی. توی کافههای تاریک، سیگاری بزن رفیق، و زندگیت را فشار بده توی بغضات، بلند بخوان:«آه .. روزگاری دوستات میداشتم». بگذار تماشات کنند دختران زیبای شهری که هرگز نمیخواهیش.
بلند شو، راه برو، نگاه کن، و اطمینان داشتهباش که پردهای نمانده برای کندن. همیشه پیش از تو، یکی پاره کردهاست، و دیگری، دارد سیگاری از جیباش بیرون میکشد. کامی بگیر و دنیا را حواله کن به آنجات. و راه برو. خیال کن: دو تا آدم، دو تا کبوتر داشتند میرفتند. اولی به دومی گفت:«به کوهها نگاه کن! صخرهها، کسی را نمیگیرند، میبلعند برای همیشه.» دومی غمگین بود؛ چیزی نگفت و نزدیک شدند...
زنی خیره در حلقههای دود: من دیوونهء سیگار کشیدن توام!
زنها همیشه خیلی تلخ غصه میخورند + عاشقانههایی برای تن ِ تهران، پایتخت ِ جهان
در پس هر زن ِ زیبایی، مرد ِ غمگینی هست + آوارگی، سرزمین ندارد
هنوز گوشیهای موبایل، به زیبایی زنها چیزی اضافه نکردهاست
حافظ میگه: دل ما غلام عشقه / همهچی به نام عشقه / با عشق زنده بودن / ختم کلام ِ عشقه! من هم میفرمایم: خودت رو عشقه که اینوقت صبح هنوز بیداری... تو کاری نداری؟ چرا!! بخواب لطفا!!
شعر را برای چی مینویسیم؟ نه برای اینکه زبانبازی کنیم؟ من که فکر میکنم همیناست. زبان ِ بازیمان دارد تغییر میکند. روبهروی یک زن ِ زیبا، نایست! بنشین، یا بگو که «خانم ِ زیبا! با چه زبانی دوست داری شعر بشنوی؟»، یا دچار ادبیات باش برو بمیر!
ادیب ِ فرزانه، عمری در حسرت ِ خیال یک زن جان میدهد، و شاعر، مینشیند روبهروی آیینه با زنی زیبا، و هر روز با زبان ِ زنی در روبهرو حرف میزند. ما فرق کردهایم.
شاعری که حتی نمیتواند دو خط بنویسد برای آیینهء روبهرو، لایق ِ دیوار است و سُماق! بمک، بدبخت ِ دربهدر!
جهان، شعر را گرفتهاست که بازی کند؛ تو داری هنوز توی چهارراهها، پَر وُ پاچه حسرت میکشی. یعنی شعر، اینقدر مهم است؟ نیست!
«از بیانات خودم، در محضر خودم»
راهها، دو کار میکنند: میبرند، میآورند. و اینمیان، گاهی، میبرند وُ نمیآورند....
چهقدر دختران ِ تو را خواستم تهران ِ بزرگ!
2
اقیانوسها
نامهای آرامی دارند
دریاها
آرزوهای شور، پسران نوح در آیینه
و زنان
سیاهبختی خود را با کشتیها میفرستند آفریقا
پس کِی قصههای شهر تمام میشود؟
3
تنات
اروپای این خاک ِلعنتی بود
و شهر ِ من
آخرین پلاک در تنات دوستات میداشتم
کاش بالی داشتی پَری میزدم تنی به آبهای تو در رودخانههای مرکزی
فراموش میکردم
و میآمدم شهرم را ببرم آمریکا
توی منهتن
تنات را تماشا میکردم کاش
4
تهران؛ تمام ِ آنچه بستهاند به رخت ِ ما فاحشههای ارزان
بخت ِ ما را
پایتخت ِ ایران بستهاست
میخواهم دکمههات را خودم باز کنم
5
شهر ِ خاطرات ِ پراکنده!
نفرت دارم از تو!
امروز، پاییز بود. از پاییز از زمستان، از پاییز نفرت دارم. کاش باد و باران، میمُردند. لعنت به این شهر ِ همیشهتلخ، لعنت به درختان ِ همیشه پاییز ِ خیابان ولیعصر. و لعنت به تهران، وقتهایی که دوستاش نداری....
* سطری از شعر رسول یونان
قبلها، در «خداحافظ گاریکوپر» آمده بود؛ حالا در دست ارشاد است.
پدربزرگام، بیش از صد و بیست سال عمر کرد؛ مرد روستاییای که با احمدشاه همدوره بود و قزاق رضاخانی. شنیدهای که میگوید«از کودکی، قصههای پدربزرگ/مادربزرگ را به گوش جان شنیدم و این آغاز ِ قصه بود برایم...»؟ ما چی شندیدیم از پدربزرگ؟ قصههای سکسی، ناجوانمردی و تلخی.
- کجا رفتم با هنگ، دستور دادم به تازهعروسی تجاوز کنند .. کلی خندیدیم.
- دختر دهسالهای را ... خیلی خوش گذشت.
- پیرمرد را الکی دادم سه روز از درخت آویزان کنند ... چه خوب بود.
خیلی تلخ مُرد، خیلی. امروز یاد مرگاش بودم. از هم، دور بودیم و خدا میداند قدر هفتاد تا آدم زنده بغض دارم الآن که مینویسم.
تنهایی، تلخی مرگاش را رقم نزد، حافظهء خوباش بود که مرگ را سالها بُرد و آورد پیش چشمهاش. تا وقت رفتن، هرگز چیزی را فراموش نکرد: دخترش رفت پیش از او، زناش رفت، بسیاری از جوانان و پیران رفتند، و اینکه گذشتهاش مثل یک نوار با کیفیت میآمد وُ میرفت، دقمرگ ِ تمام نامردیهاش شد. نوهاش هستم، خدا میداند نخواستهام نامردی کنم به کسی، حافظهام ولی خوب است.
همیشه توی گوشه و کنار کار کردهام؛ مدعی هم بودم و هستم. مدعیام که کارم بهترین است و اینکارهام. ولی قرار است که بقیه هم اینجور فکر کنند؟
حافظهء خیلی خوبی دارم. یکروز، رفتم توی لاک خودم، و وقتی برگشتم نفسی تازه کنم، حتی همان دو سه نفری که باید یادشان میبود که روزگاری همکار ِ هم بودیم، یادشان رفت یا سعی کردند فراموش کنند: از پشت چند تا میز، جدا شدیم و یکهو، بعضیمان رفتند بالاتر. چرا باید سطح خود را برای دوست قدیمی پایین میآوردند؟ مگر نه اینکه «هر آشنا، اندوه ِ تازهای است»؟ روزهای بدی بود.
روزهای خوبی ندارم همین حالا هم. ولی حتی بلند کردن گیس و یاس فلسفی روشنفکرانه هم نتوانست حرمت نان و نمک و دوستی را از یادم ببرد. خدایام شاهد است که هنوز هم خراب چند تا رفاقتام هستم... رضا ولیزاده مطلبی نوشت. نه در جواباش، که قصدم بود در کنارش، چیزکی بنویسم. مثل دیوانهها نوشتم و ارسال کردم. چه سودی داشت؟ خودم را اثبات کنم؟ تُف به ذات هرچی غرور ِ بیموقع.
رضا ولیزاده را دلگیر کردم. ولی یادم نرفته که روزگاری بود روزی بود .... دوستان و همکاران قدیمی در جواب سلامام،«عذر خواه بودند که به جا نمیآورندم». رضا اتفاقا دیگر آن رضای همسطح آنروزها نبود؛ کار میکرد و سری داشت بین اینهمه سر. کاری برای هم نکرده بودیم، کاری هم نکردیم. فقط وقتی بعد از گمانام پنج سال، سلام کردم، آشناتر از بسیاری از دوستانام، دست دراز کرد، دست دادیم، گفت:«تو که عشق خودمی، چهطوری رفیق؟» عین همین جملهها را گفت. رویاش را هم هرگز برنگرداند.
رضای همیشه رفیق!
من، آدم رفاقتام. هنوز یادم نرفته آن شب ِ شالگردنی را که نتوانستی ازش استفادهء دلخواه را کنی، و چه شبی بود، آن ظهر جمعهای که ششتایی از نمایشگاه نشستیم توی یک تاکسی و برای یک ربع، از ته دل خندیدیم. آنشبی من «رفتهای» داشتم و پْر از بغض بودم، و دیزی ِ خانهء تو خدا میداند کلی غصهام را کم کرد. حافظهام خوب است: با بانوی اینجا، همین امروز صبح تلخی کردم، و تا شب، مثل سگ پشیمان بودم. میفهمد که من گاهی، حتی برای گرفتن ِ حقام، احمقانهترین لحن را انتخاب میکنم. و این را باید یادم باشد که دلشکستن، مردی نیست. آدم ضعیفی هستم، ضعیفتر میشوم گاهی.
من یادم نرفته و نمیرود که وقتی دوباره خواستم بنویسم، تنها کسی که خودش را به فراموش کردن نزد، تو بودی رضا. یادم هم نمیرود که چهقدر به دادم رسیدی توی روزهایی که رفقا پنهان شدند، مبادا که جواب سلام ِ آدم ِ تنهایی همچون من را بدهند. و یادم نمیرود که غمگین بودم و با هم قدمی زدیم توی خیابان انقلاب، و یادت بود که روزگاری دوست بودیم. ایمیلات را از آلمان هنوز دارم توی اورکات، که از ایستگاه مترو فرستاده بودی. تو اگر یادت باشد، توی ماجرای شارژ ِ آپارتمانتان، خواستم که بفهمی حافظهام عالیاست... پس شک نکن که مثلا نان قرض نمیدهم به خودم یا دیگری. اگر برگردیم به دو شب قبل، فقط پای پُستی که نوشته بودی، مینویسم:«نمیدونم رضا.. شاید ما کمکاری کردیم.. شاید..» و تمام.
به جان بانو، به جان کسی که این وبلاگ را فقط و فقط و فقط برای او و به نام او مینویسم، به جان مادرم که رفیق ِ همیشهء زندگیم بوده و هست، مثل پُتک بود اینکه امشب آمدم دیدم که برای یک شب، یادم رفت دارم با کی حرف میزنم.
اگر آن پُست را برنمیدارم، میخواهم آینهای باشد پیشرویام، که دچار آلزایمر نشوم. وگرنه، حالا جدا از راست و غلط اش، گذشته از درست و نادرستاش، برای تکتک سطرهاش، دلگیرم از خودم. توی همین پُست هم آمدم فقط یک جمله بنویسم«ببخش اگر به خطا، تندی کردم» که نشد. حالام خوب نیست با خودم. بگذار روی حساب ِ حرافیهای همیشهام.
پُشت این ریش و سبیل، هرگز حتی سعی نکردم گریهام را پنهان کنم. سه بار قشنگ داشتم گریه میکردم که وارد کافه شدم. یکبارش را خیره شدی توی چشمهام. یادم هست. و نگفتی که چیه مثل زنها ..؟ مردی، و میفهمی که گریه، گاهی مردانهترین سلاح است در روزهایی که از بدرقهء یک فرودگاه برگشته باشی. خیره شدی، و فقط خیره بودی وُ رفتی. من، بار ِ نگاهها را مثل بار ِ رفاقت، حس میکنم رضا. و به خاطرم میماند تا ابد. باید مینوشتم فقط که از دربند بودن یادعلی، ناراحتام، و ... چرا اینهمه نوشتم؟
رفیق قدیم! الیاس و ادریس، نوکرت هستند و دستبوس. دلگیر نشو. آنها دستات را میبوسند، من تخمات را. هنوز آنقدر بیماری، بیهمهچیزم نکردهاست که یادم برود روزی روزگاری بود، رفیقی بعد از پنج سال، رفیقاش را به یاد داشت. دستام را گرفتی، دستات را میبوسم.
دوست تو: حسین
چرا توی هیچکاری، نشدم آنی که دلام میخواست؟ شاید چون خیلی «زود»م، خیلی!
باید اینجا را بردارم ببرم یکجای آرام ِ دیگر؛ یکجای پنهان با یک اسم پنهان. خدا را چه دیدی؟ شاید کراوات هم زدم و اسمام را گذاشتم مهرداد یا کامبیز، و حتی علیاشرف.
تنها حس ِ خوب ِ اینروزها، همیناست که کنار ِ هم ماندهایم؛ باقی، بهانههای روزمرگیاست. میخواهم مثل بچهء آدم، کمی بنویسم. و کمی آرام باشم.
گفتم«اینایی که روی بستهها نوشته چیه؟» بیحوصله جواب داد:«وزن هر بسته رو روش نوشتهم.» پرسیدم:«واسه چی؟» جواب داد:«واسه اینکه وقتی مُردههات اومدن سر ِ قبرت، بدونم که هر بسته، جواب چند نفر رو میده ... خلاص؟» به رضا نگاه کردم که حالا از دستهای رفعت بیچاره آویزان مانده بود و صدای جیغ وُ داد ِ پروانه...
«چند سطر از یک داستان ِ قدیمی»
بیا یعقوب یادعلی را از زندان بیرون بیاوریم، منتقلاش کنیم به تهران که جاناش در امان بماند، و شغلاش را برگردانیم بهاش. بعد، بنشین حرف بزنیم کمی.
رضا
فکر کن ما نتوانستیم یادعلی را از زندان بیرون بیاوریم؛ قدرتی نداریم، خستهایم. نتوانستیم! فقط فکر کن! بعد فکر کن که یعقوب یادعلی را آنقدر زدند که علاوه بر نشر اکاذیب، و توهین به یک قومیت، به پنهان کردن آدرس خانهء مادر ِ«هاچ، زنبور عسل» در طی سالهایی که هاچ، در پیاش بود، اعتراف کرد. و از آنجا که اینجا، وطن ِ ماست، فکر نکن، مطمئن باش که برای همین جرم، فردا در تاکستان سنگسار شد. خب، ما غمهای بزرگی داریم؛ یکیش همین است که داریم توی خیابانی قدم میزنیم که دیگر از آن ِ ما نیست... برای یعقوب یادعلی، ناراحتام، و نگران. کتاباش اگر توقیف میشد، مرحبا میگفتم؛ برای آیندهاش خوب بود. ولی وقتی جان کسی، هر کسی، در خطر و آزار است، نمیشود بحثهای تُخمی-تخصصی به راه انداخت و از این گفت که «شایسته چیست و بایسته کدام» ما، به نظرم همهء ما، ناراحتایم و هر کدام به قدر همت و قدرتی که نداریم، شریکایم در این «بزرگترین رویداد ادبی کشور».
اتوبوسی که به دره میغلتد خیلی اتفاقی، بلیط اش در اجبار ِ تکتک ماست. همه شریکایم. نوبتیاست؛ امروز یادعلی، فردا دیگرانی از همین 120 وبلاگ ادبی بازنگار. و روزهای دیگر، مردمان دیگر. داری پدرسوختگی میکنی رضا! فکر نکنی خرم و نمیفهمم!
حالا سیگاری آتش بزن، یادعلی را از زندان بیرون بیاور، و انگار کن که ما خستهایم و داریم در باب شخصی در آمریکای شمالی حرف میزنیم. نمیشود یادعلی توی زندان باشد، جاناش در خطر و آیندهاش در ابهام، و ما بحث کنیم در باب فضیلت و جایگاه وبلاگهای ادبی. یعقوب را بکش بیرون زندان، بنشین کنار من توی اتوبان، حرف داریم با هم.
از ابتدای این ماجرا، از ابتدای آوردن و بردنها، از همانروزی که یادعلی به زندان رفت، نشنیدم حتی از نویسندگان آنطرفیتر کسی موافق این برخورد بوده باشد. شاید بوده، من ندیدهام. گفتم که بگویم، بعید است کسی دو خط توی عمرش نوشته باشد، و موافق این برخورد باشد از اساس. البته، این، فرض من است. وگرنه شاید بعضی جور دیگرتر ببینند.
اینجاست که میپرسی چرا وبلاگهای ادبی که در بازنگار ثبت شده، و 120 تا هم تا امروز بوده، و از امروز 119 تا، سکوت کردهاند؟ (راستی رضا هوا برت داشته که این ۱۲۰ تا حکما، بخش مهمی از وبلاگهای ادبی هستند؟ توهم زدهای رفیق. این، بازی من و توست، مثل بازیهای دیگر ِ وبلاگستان. ادبیات، جای دیگری دارد مرور میشود) جواب من این است: این مساله، مربوط میشود به حدود صد و نوزده نفر! تکتکشان باید نظر بدهند. و البته اجباری هم نیست به نظر دادن. نوشتهات هم، این را نخواسته. میفهمم. منظورم این است که تو میپرسی و باز هم احتمالا فقط چند نفر جواب میدهند. ما، غصهء دیگری هم داریم؛ داریم توی بزرگراهی قدم میزنیم که سهم ِ همهء ماست. احمدینژاد با تقلب رییسجمهور شد؟ من به سند و مدرک دسترسی ندارم رضا، ولی ایمان دارم که در دوُر دوم، رای آورد نوشجانی! تصمیم جمعی بود. تصمیم جمعی درست است؟ نمیدانم. باید به دموکراسی به تصمیم جمعی احترام گذاشت، اما حق غُر زدن را کسی نمیتواند از کسی بگیرد. من، سرخود عمل میکنم و خیلی جاها به دموکراسی هم علاقهای ندارم. ولی واقعیت این است که دیدی.
حالا، حالا که نشستهایم و انگار کردهایم که یادعلی به سلامت، بیرون از زندان است، بیا کمی راحتتر حرف بزنیم.
رضا
از کدام موضع به نوشتن ِ این پُست برخاستی؟ مدیر بازنگار /یک روزنامهنگار/یک شاعر؟ من، تریبون تو را میبینم و زبان ِ گفتوگویت را: به عنوان یک وبلاگنویس؟ نه! تو داری از موضع مدیر بازنگار حرف میزنی. یادداشتات را «تیتر ِ یک بازنگار» کردهای، به عنوان «یادداشت یک» گروه ادبیات بازنگار و با نام «مدیر سایت» گذاشتهایش که در واقع، روی سخنات با اعضای این گروه باشد{دیدم که برداشتهایش؛ ممنون}، و دایرهء نگاهات، گروه ادبیات بازنگار است فقط: 120 تا از این بسیاران. از مطالبی که بیشترین بازدیدها را دارند یاد کردهای، و تلویحا و تحقیقا، زرد خواندهای آنها را. یادت هست که حدود یک ماه و نیم قبل، ادبیات بازنگار را سپردی به من. گمانم حدود سی و اندی مثلا، وبلاگ داشت. کمیت، کیفیت نمیآورد؟ شاید. به هرحال، رشد کمی داشته در این مدت. رشد کیفی هم کم نبوده در این بین. تازه اینهمه را من «اضافه» نکردهام. ده برابر این، «درخواست ِثبت» بوده، و این تعداد را من فقط «تیک ِ تایید و نمایش در سایت» زدهام. ادبی نیستند؟ خب شاید دربارهء بعضیها اشتباه کردهام. مدتی طول کشید تا وبلاگها را به اسامی افراد برگردانم؛ به اسم وبلاگ خیلی معتقد نیستم. با نویسنده طرفایم: با یادعلی. نگاه تو هم، همین است. وگرنه دلیلی نداشت که 120 وبلاگ را میدان بحث بگیری، و مثالهای دقیقتر را از میان «نام افراد» انتخاب کنی. روی صحبت تو، با افراد است. و این، درست است.
از میان آن 120 تای دیروز، من یکیش؛ جوابام ساده است: وبلاگام، شخصیترین وبلاگ ادبیاست. لینکدونی ندارم، کامنتینگ را بستهام، روی سخنام با بانو و تنها با اوست. و اگر توهینی کنم، فردا تمام بانوهای ایران و کشورهای مشترکالمنافع، میتوانند مدعی باشند به «بانویت» بر وزن قومیت، توهین شده و باید بروم با یادعلی سیگار روشن کنم. کبریت داری؟
داری عوضیگری میکنی و میفهمم رضا!
میبینی؟ نویسندهام. ادبیات را نزدیک به دو هفته قبل، شناختهام و در این دو هفته، توهم این را دارم که ادبیتر از خیلی نامها،«وبلاگ مینویسم». در مقام ادیب فرزانه و مبارز سیاسی، نمینویسم. ترجیح میدهم به این سوال زیبای رفقای اهل ادبیات ِ وبلاگدار فکر کنم که«حسین نوروزی! داری مُخ کی رو میزنی با این آب و تاب؟» مهم است؟ نیست به جان رضا. روشنی که؟
رضای رفیق!
کی، دقیقا چهکسی حکم میکند که وبلاگ ادبی، موظف است در برابر اتفاقات ادبی موضع بگیرد؟ من به وبلاگ، مثل تو نگاه نمیکنم. الزاما مثل تو و هابرماس نگاه نمیکنم. من، توی وبلاگام، نقش ِ «من، توی وبلاگام» را بازی میکنم. فکر کردهای به زیرتیتر وبلاگها؟ تفاوت من، با سید ِ خوابگرد با حسین درخشان، در همین زیرتیترهاست. من دارم «ازاینروزهای خودم با بانو» را بازی میکنم. نگاه انتقادی ندارم به فرهنگ، شوک الکترونیکی به کسی نمیدهم.نقش هر کسی، نقش آنکس است. نقشهامان را خودمان انتخاب کردهایم. کسی حق دارد بپرسد چرا این نقشها چرا ما؟
چرا حالا توی گروه ادبیات بازنگار ماندم و حذف نکردم خودم را؟ خب ساده است: توی دو ماه گذشته، نزدیک به 16 شعر و داستان کوتاه و طرح داستان توی ِ اینروزهام، منتشر کردم؛ یعنی هفتهای تقریبا یکی. فعالیتترین وبلاگهای ادبی هم در همین اندازهها به روز میشوند؟ کیفیت ادبی ندارد؟ این، جوابسرخود است: چه کسی تعیین میکند؟ قطعا کلیکها نمیتوانند این نقش را ایفا کنند. دارم چیرا توضیح میدهم رضا؟ راستی، هرکس که وبلاگ ادبی میگرداند یا مینویسد، و این دوتا فرقها دارند، الزما باید از صنف ِ نانوشتهء نویسندگان باشد؟ لابد! منطقیش این است. نمیدانم.
بیا یک سیگار روشن کنیم گپ بزنیم.
رضای عزیز
از یک نویسندهء معاصر ِ کمی مشهور، نفرت دارم! فرض کن فردا به دلیل نوشتن یک رمان، بازداشت شد؛ باید شاد شوم؟ نمیشوم. اِفه ندارم که من اهل ِ «هرچیز جای خود» هستم. نیستم. فقط به عنوان یک نویسنده، که از قضای آمده، مجموعهء شعر و مجموعهء داستانهاش وقتهاست که «در دست ارشاد»است، دلگیر میشوم. و محکوم میکنم. چه کسی تعیین میکند که من چی بنویسم و تازه بعد از اینکه معین کرد، چه کسی حق دارد که مرا بابت ِ اجازهء دیگری، بازداشت و بازخواست کند؟ هیچکس خب. پس وقتی در برابر هر حذف و ظلمی، سکوت کنم، راه برای روزهای مشابه در حق خود ِ نویسندهام هموار کردهام. اینها را میفهمم. دلام هم میخواهد اینها را توی مغز 120 وبلاگنویس عضو بازنگار کنم که «ما یک شخصیت حقیقی داریم، و یک شخصیت حقوقی و صنفی: تعرض به شخصیت حقوقی ما، بهخاطر فعالیت صنفیمان، مسالهء شخصی نیست.» اصلا این حق را دارم که دلام بخواهد؟ اگر نخواهد چه؟ فاشیستام؟ بیرگام نسبت به ادبیات؟ باید تلاشهام، دغدغههام، نگرانیهام برای اتفاقاتی از ایندست، حتما نمود وبلاگی داشته باشد؟ راستی چرا وقت ِ امضا کردن بیانیههای لازم، کسی سراغ این ۱۲۰ تا نرفته؟ نیست که اهالی قدرت ِ ادبیات، هر وقت که لازم است میآیند به عیادت وبلاگنویس جوان؟
نمیدانم.
بیا این کبریت: روشن کن به سلامتی زندانی ِ در وطن. حرف میزنیم.
رضای عزیز
اینکه مطالب ِ همچو منی، زرد به نظرت بیاید و خارج از دایرهء ادبیات، یا اینکه مثلا دوستانی اینور و آنور، به قدر شخصیت ِ همین وبلاگ، اظهار لطف میکنند و بعد، احساس شرم دارند نسبت به فرهنگ بازدیدها، به جان عزیزت، اصلا به تخم ِ الیاس و ادریسام هم نیست( اسم دو تا پسرم در خوابهام)؛ من، «خوانندهء خودم» را دارم. و مثل خودم، سیگار روشن میکنم. نه «اخبار پشت پرده» دارم نه «توضیح اختصاصی». توی بازیهای وبلاگی هم شریک نیستم. با بازیشان هم مشکلی ندارم؛ انتخاب امروز ِ من نبوده فقط. به قول احمدرضا احمدی ِ شاعر ِ شوخ:«در کمال فروتنی عرض میکنم که من قدرت کارم را میدانم». میفهمم که جایام در ادبیات، کجاست، و از ادبیات، چی میخواهم. وبلاگ نوشتن، برای من، بازی با ویرگولهاست؛ بازی با نقطهویرگولها. دلیل وبلاگنویسیام هم برای خودم کاملا مشخص است. دارم معاشقه میکنم با خودم و اگر«نخواهد»، مطمئن باش بدون فوت دقیقهای، کل این صفحه را دیلیت میکنم. میتواند امتحان کند! (الآن خدمت ایشان هم عرض شد)
امشب از بازنگار، لینک خودم را حذف کردم؛(میدانی که فقط با حذف وبلاگ، و اضافه کردن مجدد، میشود به سرعت کلیکهای مطالب قبلی را صفر کرد. این راه را الآن یاد گرفتی، قول میدهم! برو و دربارهء زردهای دیگر، اقدام کن!) خب، حالا ببین بعد از این کدام مطالب بیشترین بازدیدها را دارد. سخیفاند؟ نه! نع! من هم مثل بعضی دیگر، تعداد کلیک و اندازهء ویزیتور را هرگز دلیل قوت و ضعف وبلاگ نمیدانم. به دو یادداشتی که به عنوان دبیر گروه ادبیات نوشتهام، دقت کن: تیترنویسی برای من مهم است. لیدنویسی برای من مهم است. در یک خبرخوان، که شاید به زور دو سه جملهء ابتدایی یک نوشته را بیاورد جلوی چشم بازدیدکننده، دو سه جملهء اول خیلی مهم است. تقصیر من چیست که تیتر مطلب دیگری ِ مشهورتر، «... افسوس» است و دو سه جملهء اولاش و اصولا بیشتر حجم نوشتهاش، سلامی به گرمی آفتاب است به دوستان خوباش؟ زرد بودن هنر نیست؟ نه رفیق! نیست. من، اینجوری تیتر میزنم و تا ابد هم. و فکر هم نمیکنم تیترهام، زرد است(ر.ک به تخم الیاس و ادریس) راستی اگر مطلبی دربارهء یادعلی نوشته بودم با تیتری که جذاب باشد، باز هم زرد بود؟ خب باز هم مهم نیست. مهم این است که آن طفلی، بدون اینکه وبلاگی داشته باشد، الآن حتی از فکر کردن به غصههای شخصیش( از قبیل همینها که من نوشتهاش میکنم اینجا) محروم است. مهم، فقط ایناست. کاش میتوانستیم، بیاوریماش بیرون.
رضا
تو مدیر بازنگاری. تیتر یکها را تعیین میکنی. مدعی هستی که 120 وبلاگ بازنگار سکوت کردند در برابر دو تیتر: ماجرای یادعلی ِ طفلی، و ماجرای شیرین عبادی ِ بینالمللی.
عکس هر دو ادعایام را ذخیره کردهام که باز پدرسوختگی نکنی. گوش کن!
دو وبلاگنویس از همین ۱۲۰ تا، فقط در هفتهء گذشته، در دو پست، مطالبی نوشتند در این باب. مریم مهتدی از یادعلی نوشته بود و مزدک پنجهای از ماجرای شیرین عبادی. مطلب اولی، سه یا چهار کلیک داشت به گمانام و مطلب دومی، تنها یک کلیک! از هر دو عکس دارم با تاریخ اکنون. کف کردی نه؟ کار من به عنوان دبیر ادبیات بازنگار، سرکشی به تکتک پستها نیست، چون من تیتریک نمیخواهم انتخاب کنم. ولی جالب است، یکی از آن سهچهار کلیک و همان یک کلیک تا اکنون، مال من بود. و میتوانم ثابت کنم به خودت. خوانندهء هیچکدام از دو وبلاگ نبوده و نیستم؛ شاید این ماجرا متقابل باشد. سلیقه است فقط. ولی وقتی «نقش دبیر ادبیات بازنگار» را بازی میکنم، وظیفهء حرفهای خود میدانم که حدالمقدور، درصد بالایی از پستهای روزانه را بخوانم. اما نقش تویی که مدعی ِ این سکوتی، چیست؟ ساده است: تو باید میدیدی حتما و اگر واقعا یادعلی، اینقدر دغدغهات بود، تیتر یک را به جای مثلا شورت آهنین یک بازیگر سینما، اختصاص میدادی به این دو تیتر. ندادی، نکردی. میبینی؟ اصلا سری به پستهای 120 وبلاگ ادبی بازنگار زدهای ببینی حرفات چهقدر مستند است؟ اصلا چند بار تا به حال، ادبیاتیها تیتر یک بازنگار بودهاند؟ همه که زرد نمینویسند. چندبار؟ میدانی که بازدیدکننده و لانسه کردن یک نوشته در بازار وبلاگ فارسی، در دست گروههاست اغلب. وقتی که تو، یکی از پدرخواندههای وبلاگستان باشی در نقش بازنگاریات، و به فلان الیاس و ادریس من نگیری این نوشتهها را، چه توقعی از وبلاگنویسان ِ اغلب خارج از این بازی داری؟ نوشتهاند؛ دیده نشده. میبینی؟ عجله میکنیم... مثل قومی باش که نشسته است تا به جایاش تصمیم بگیرند: مدعیالعموم!
فرض کن، حرف تو دقیقا دقیق است: فرق تو، با این یادداشت که دارد محکوم میکند و از «چه بنویس» و«چه ننویس» میگوید، با آن قاضی و مدعیالعموم یارعلی چیست؟
رضای بازنگار!
سیگارم تمام شد رفیق. یک پاکت، توی دو ساعت و چهل دقیقه! مثل همیشه صبح شده و دارم فکر میکنم تو بدجور عوضی هستی. وقتی را که گذاشتم پای این نوشته، اگر برنامهء یک مُخزنی میریختم (همان انگی که رفقای وبلاگنویس ادبی میزنند) باور کن مُخ چند تا لیدی را زده بودم. این چه مُخی است که تو داری؟ کمی لطیف شو بنشین حرف بزنیم.
رضا ولیزاده
من عاشق بازیبازی با نوشته، با فونت، با قالب، عاشق بازی با ویرگول و کروشه و این شکلهام. لاس میزنم با خودم و جهان اطرافام. آنقدر هم همهجوره اوضاعام بههمریخته است که اصلا فکر نکنم به اینکه بنشینم از این متن ِ بیربط احمقانه، سوتیهایام را درآورم تصحیح کنم. چراکه، در قبال سکوتی که میگویی، در این نقشی که دارم، تقصیر میبینم. از چی دفاع کنم؟ یادعلی، ماجرای یادعلی، اتوبوس دیگریاست که اینبار در درهای دیگر ترمز بریده؛ کاش ایننوبت هم کسی دستی را بکشد. بعد، مینشینیم در باب تعاریف وبلاگهای ادبی، گپ میزنیم. و میگویمات که وقتی میخواهی بحثی را داغ کنی، خودت داغ نکن! رندانهتر کمی... هم بحث را داغ کن، هم تیکهات را بنداز، هم رضا ولیزاده باش.
قربانت، به امید آزادی یعقوب یادعلی، که نویسنده است وُ اینروزهای او، دور از بانو و دلمشغولیهای دیگرش، سخت میگذرد.
بعداز تحریر: رضا! جان مادرت این بحث را تمام کن با من؛ گیر بعدی، یکی دیگر باشد. میبینی که وقت نوشتن، روی هیچچیز، حتی اسم خودم تمرکز ندارم. توی این نقشی که تو داری میدهی به من، دست و پا میزنم گیر میکنم، کار من نیست! از نوشتهام تا استدلالهام تا نقطهویرگولها و فاصلهگذاریها، پر از توبیخ و حماقت است. میتوانی صدتا سوتی و اشکل و ایراد از این نوشته بگیری. بگیر! و تمام کن. به قول سید سه عالم، من اینجا بحث را تمام شده تلقی میکنم.
آقازادهء عزیز، مطلبی نوشته در همینباره + مصطفا خلجی هم نوشتهاست + مهدی جامی هم قبلتر، نوشتهاست که موافقترم با نوشتهاش
بعدالتحریر۲: راستی رضا به دو تا چیز دقت کردی؟ سکوت معنیدار دو سه نفر آدم خاص توی همان ۱۲۰ نفر ... و اینکه فعلا کسی شرم ندارد و خجالت نمیکشد؟ بامزهاست. و یک درخواست: رضاجان! نوشتههای اینجا را بالاتر از سطح حماقت برخی از ۱۲۰ تای گروه ادبیات بازنگار میدانم. لطفا با آن برخی، همنشینام نکن. ماجرای نوشتن ِ من، حتی دفتر خاطرات هم نیست؛ دلایلام برای این نوشتهها، به خودم مربوط است. بیمایگی آدمهای دیگر، به خودشان. فدایت شوم باز سَکسی و لوند!
قحطی نیست اگر که تنهاییم؛ میجوییم، و نیستی. درد، ایناست.
عُمر را توی کافههای جهان دود میکنیم، و میخندیم. کسی چه میداند؛ توی کیف ِ مرد ِ روبهرویی، چند بسته قرص ِ خواب، کاندوم میوهای با طعم هلو، و یک عکس ... میگوید: «با دومی، شروع میکنم، سومی رو پاره میکنم، با اولی میرم اونجایی که تاریکه؛ توی تاریکی، مرد وُ زن نداره، به دومی و سومی نیازی نیست، محتاج اولی هم نیستی. حالا هی راه برو .. هی راه برو...»
مردها، حرف میزنند، و اغلب، زنی را در خود پنهان کردهاند. مردها، این حماقت ِ تنهای آفرینش. میگوید:«خواهر ِ این دنیا رو! که هرچی میکشم از این دنیاست!» نام زناش، دریاست، و دنیا، خواهر دریا. حالا به تناقضهای جملهاش فکر کن...
و توی تاریکی، راه میرویم وُ جهان را دود میکنیم در کافههای پُرعکس، با چای ِ طعم ِ هلو. به لاشههای ادبی، خودمان را اضافه میکنیم، و سیگار از پس ِ سیگار، و روزها، خیابانهای پیدرپی: کجایی پس؟
ادبیات، دروغ بزرگ مردان است؛ میگوید: سر ِ زلف ِ تو نباشد، سر ِ زلف ِ دگری! / از برای دل من، قحط پریشانی نیست .... و هنر، در دروغترین ِ زیباییهاست. زنها، دروغگوی خوب ندارند. دروغ ِ زنها، زیبا نیست. صراحت ِ زیبایی، هنر دروغ نیست. سکوت کن، و توی آینه خیره باش: تو، چهرهء تو، فریبنده است. و این دروغ ِ زیبای توست. مثل وقتی که از خواب برخاسته باشی، و صریح، زیبا شوی. از خواب که بیدار میشوم، صریح نیستم: دارم خواب دیشبام را عوض میکنم که تعریف کنم. و این، تفاوت ماست. و هی راه میروم، هی راه میروم، و طعم هلوهای خیابانی، درد قرصهای توی کیف، و بسیاری از قیافهها که مال من نیست. مردها، گاهی دردهای بزرگی دارند؛ حتما که نباید بگویند...
قحطی نیست؛ اگر که تنهاییم، تو نیستی.
هی قیصر! میخوان بکشنت! میخوان با تفنگ بکشنت... فرار کن!
زنی خیره در حلقههای دود: من دیوونهء سیگار کشیدن توام!
زنها همیشه خیلی تلخ غصه میخورند
دو سه نفری، حرفهای عجیبی زده بودند؛ یک دوست صمیمی، نوشتههای اینجا را گمانم یا به خودش گرفته بود، یا جایی از این صفحه، مورد سوء تفاهم عاطفیاش قرار گرفته بود، یا نمیدانم چی؛ به یکی دیگر گفته بود، یکی دیگر هم گفت و نگفت و با طعنه و متلک ... حرفهاش را نفهمیدم، ولی خوب بود که از اینهمه راه دور، صدای دوست خوبی را شنیدم با قطع و وصل. و حالا فکر میکنم که نباید خیلی حرفها و فکرها را جدی بگیرم.ولی خب! اذیت شدم و از دوستام، دلگیر. میگذرد البته ... شاید نوشتم، شاید روزی یا شبی، تمام خاطرات این صفحه را پنهان کردم برای همیشه. حال ِ نوشتنام را گرفتند چندین و چند دوست.
میتوانستم همین امشب اینجا را ببندم، عصبی بودم و هستم. ولی به جای آن، سیگاری روشن کردم، دامنهء www.hoseinnorouzi.com را ثبت کردم و کمی هم با شکل اکنون ِ این صفحه بازی کردم. چرا دامنه؟ شاید چون یاد دامن میافتم؛ من عاشق شلوارهای باریک هستم... همینجوری!
محسن وبگذر اگر نبود، دامنهای هم نبود. محسن، ناموس ماست.