آن گوشه نوشتم: انسان باش و کمتر خرج کن برای پرینت گرفتن! حالا هم اینجا مینویسم: مرد باش! باور کن کسانی که برایشان پرینت میبری، به فساد همچو منی آگاه هستند. اگر نبودند، اوضاع بهتر از این بود. گرچه ایمان دارم که آدمفروشها و آدمبخرها، از یک تبارند: منفعتطلب و کاسب! نوبت تو هم میرسد. من باکی ندارم. همین کارهایی که میکنم، اگر نباشد هم مهم نیست. وضع من، خرابتر از آن است که فکر "عدم تایید صلاحیت" باشم. میبینی که از روی خستگی و سرخوردگی است که کمکم دارم نمینویسم. اهل معنایی و اهل دانستن: پس یادت باشد که با چهارخط "نوشتهء ادبی" نه جماع اتفاق میافتد، نه زنا صورت میگیرد، نه لواط. این وبلاگ سقف ندارد که زیر آن، پنبه و آتش یکجا بنشینند. اگر دنبال اینهایی، برو دور و برت را بگرد که مفصل پیدا خواهی کرد. ببین رفیق قدیم! بنزین سهمیه شده، تو کسری خرجات را داری از اینراه جبران میکنی؟ پسرت بزرگ شده؟ سعی کن برایاش بگویی که به اینجور آدمها چی میگویند.
این پست را، وقتی که بخوانی، برمیدارم؛ به هوای اینصفحه نمیخورد. قربانت برای روزهای دوستی.
از مجموعهء «امروز جمعه است سرهنگ» / در دست ارشاد
وقتی که باید بکَنی بروی، دنبال دلیل نگرد. بهقدر ِ تمام ِ رفتهها، دلیل هست برای دلکندن. ما میرویم که بازآییم. فکر کن نشستهای توی خیابانی به اسم گلسرخ مثلا. به ایران نگاه نمیکنی؟ چرا!
فکر کن تمام دنیا زیر پای تو باشد؛ چه میکنی؟ من که این دلتنگیها را با خودم خواهم برد به هرکجای جهان. دلتنگی، مال ِ دل ِ تنگ است. دلتنگی، صاحب دارد. دلتنگی، چیزیاست شبیه نوستالژی ِ نوار کاست؛ اینهمه ابزار تازه آمدهاست، هنوز هم کاستهای بنان و ستار و دیگران، توی هر اسبابکشی، با دقت بستهبندی میشود.
دنیا، همین است. مُردهها را هنوز با احترام وُ اشک، دفن میکنیم، زندهها را با نکبت و دوستی. آدم ِ دلتنگ، بهقدر تمام دلتنگیهاش، مرگ در چنته دارد؛ هرچه دلتنگتر، بهتر. دلتنگی، شبیه هدیهایاست که از پس ِ یک رابطهء تمامشده، از راه میرسد: نوستالژی ِ تمام قدمزدنها، و خیابانهای دراز و دور تهران. در عبورهای برلین، در کافههای پاریس، توی خیابانهای لندن، توی کوچههای مادرید، در ساحل مراکش، در تمام جهنمها، بگو کجا پنجشنبهای دلگیرتر از این شهر دارد؟ کجا اینهمه تنهایی را فقط میشود توی خودت ریخت؟ خیال نکن که این، نعمت ِ دوردستهاست.. نه! روزهای زیادی بودهاست که همین دلتنگی لعنتی، میان خوشیها گم شده، و یکروز دیدهای که حتی فرصتی نداشتی یک دل ِ سیر، دلتنگ باشی. تو آنجا غم اقامت داری، من اینجا غصهء احمدینژاد را. تو آنجا ترس غربت داری، من اینجا هراس ِ اینکه یکروز بلند شوم و مادرم رفته باشد ... ولی بگو کجا وقتی که خیابانی را یکشبه، یکطرفه اعلام میکنند، دلات خواهد گرفت از اینکه روزگاری در مسیر ِ ممنوع خیابان، کسی را داشتهای؟ ( توی خیابون ولیعصر،پایین میدون، یه کوچهای بود که گاهی آژانس میاومد ازش. یادت نرفته که؟ اونجا رو سرش رو بستن؛ نمیدونم چرا...)
بعداز ظهر، خواب دیدم مادربزرگام را. توی هیچ باغ باصفایی نبود، نشسته بود پشت همان صندلی توی شهرک واوان، داشت از پنجره بیرون را نگاه میکرد. نزدیک شدم، محل نگذاشت. روزهای آخر، یکبار توی تمام عمرم، بحثام شد با این طفلی. گذشت؛ دو روز بعد، وقتی که نبودم، سکته کرد وُ یکماه بعد تمام ... این، از آن دلتنگیهایی است که میترسم جای دیگر، فراموش کنم.
عجب پنجشنبهء تلخی.
آسمان، هرکجا، همین رنگ نیست. اینرا، منی میگویم که دارم خط به خط تهران را به حافظه میسپارم. برای چی؟ هیچ ... باور کن حتی فحش دادن به رژیم هم فقط توی همین ایران لعنتی، صفا دارد؛ جای دیگر، فحش، حتی باد ِ هوا هم نیست. رانندهء کدام تاکسی، توی جهان همپای تو زبان میگیرد به دلتنگی زمانه؟ و هی راه برو، هی غصه بخور، هی سیگار ...
غصه، مال آدم ِ دلتنگ است. دلتنگی، سهم ما از این وطن، که هنوز سهمیهبندی نشده....
شعرهایی از روی حس ِ وطنپرستی (1) و (2) + شعری برای شهرهای دیگر + معامله با تنات، زنات، وطنات
موزیکفلشهای اونطرف رو خاموش کن، بشین یهکم صفا کنیم.
داریوش ملکوتی زحمت این فلش را کشیده و با اجازهء خودش برای این پست گذاشتم. ممنون از لطفاش. "تا بیکران۱" کیهان کلهر
آلبا، سيزده سال توی يك فاحشهخانه زندگی كردهاست. بعيد است كه حتی يك دقيقه با آلبا همنشين باشی و نفهمی كه تا به حال با چند زن خوابيدهاست. فراموش نمیكند كه هميشه، زنها، نقش مهمی در زندگیاش داشتهاند. میگويد هر زنی به تنهايی، مركز ِ اتفاقات مهمیاست كه شخصيت يك آلبا را شكل میدهد. آلبا، خوب میداند كه زنها را بايد دوست داشت. هميشه چهرهء غمگين ِ زنهايی را كه با آنها خوابيده، به خاطر دارد. اينکه اولينبار، كِی و كجا با زنی همخوابه شده، اهميتی ندارد؛ مهم اين است كه آلبا، وقتی پایاش را گذاشته در فاحشهخانه، پیه ِ همه چيز را به تناش ماليده. چهبسيار زنانی را ديده كه شلاق می زنند وقت ِ سكس. چه زنهايی كه آرامش را در سكس مییابند وُ سكس را در آرامش. آلبا هيچوقت اما اين گونه نبوده؛ تا به حال عاشق نشده، آنطور كه از شدت عشق يا دوری، آوازهای غمگين بخواند. خيلی جاها رفته و زنهای بسياری ديده، اما هيچگاه از عشق، بهرهای جز يك ساعت آرامش در حضور ِ كادسوی ِ ويتنامی نبردهاست. يا حتی روزگاری به شلاق ِ اَرميس ِ يهودی هم رضايت داده تا يك شب ِ ديگر به آلبا اضافه شود. آلبا میگويد ناماش را توی نبرد ِالجزيره از يك عرب وام گرفته. پيش از آن، هميشه نامهای متفاوتی داشته: اَرميس، كانته، روژيغ، و نامهايی كه خودش میگويد تلخ است. میگويد الجزيره را دوست ندارد اما بخش مهمی از شخصيتاش آنجا شكل گرفته. آلبا معتقد است نام ِ هر انسانی را بايد از گذشتهاش بيرون كشيد و گذشته را از نام هر انسان. میگويد در الجزيره هيچ گاه كسی از گذشتهاش چيزی نپرسيد. الجزيره را گاهی اما دوست داشت به خاطر آرامش عميقی كه در روزهايی از آلبا مانده بود؛ حتی در روزهای جنگ. روزگاری كه آنجا سپری كرده بود، بیخاطرهترين فصل زندگی ِ آلبا بوده. خودش میگويد كه خاطرهای با خود نياورده جز يك نام برای آلبا. میگويد آنجا چيزی برای برداشتن و نگه داشتن نيست. الجزيره را با نام ِ خودش میشناسد و نام ِ خودش را از گذشتهاش. يكبار گفته بود كه مادر بزرگاش اجنه بوده. پيش از آنكه به الجزيره سفر كند، يك روز وقتی كه داشته سر ِ چاه آب می خورده، ديده كه مادربزرگاش خم میشود توی چاه وُ تا تَه ِ آن گردناش را دراز میكند. آلبا نمیتواند اين راز را نگه دارد. تصميم میگيرد به همه بگويد آنچه را كه ديده است. فقط يادش میآيد كه ناگهان انگار پایاش را قفل كرده باشند؛ میگويد انگار طاعون آمده باشد: همه مرده بودند توی ناحيهء شرقی رودخانهء ليفتينا. آلبا ترس ِ هنوز ِ خود را پنهان نمیكند. يادش نمیرود حتی پدربزرگ را ديده بود كه بر سرِ لاشهای دريده شده، داشته با لاشخوری عو عو میكرده. آلبا همه چيز را به چشم خود ديده است. میگويد حتی توی الجزيره هم وقتی كه هنگ اول و سوم حمله كرده وُ همهجا را به آتش كشيده بودند، يكچنين صحنهای نديده بوده. از هراسهایاش میگويد. میترسد كه مادربزرگاش را دوباره ببيند. تنها با زنان است كه آرامش میگيرد و همهء آن روزها را تنها برای يك ساعت فراموش میكند. میگويد نام ِ هر انسانی، از شكلگيری ِ شخصيتاش پرده برمیدارد؛ برای همين است كه اغلب ِ انسانها و بعضی از موجودات ِ ديگر، نام ِ واقعی ندارند. نام ِ آرميس را يادش هست كه از يك كتاب ِ جلدسفيد انتخاب كرده بوده و نام ِ الجزيره را از يك جايی توی اطلس جغرافيا. و شايد همين حقيقت ِ بهظاهر ساختگی باشد كه موجب شده تا آلبا هرگز به زنهايی كه با آنها خوابيده، خيانت نكند. آلبا به روح بزرگی كه در پس ِ هر نام ايستاده، اعتقاد دارد همان قدر كه به كليسا و به سيزده سالی كه با فاحشهها روزگار گذرانده. روزی عكسی را نشان داده وُ گفته بود عكس ِ شهریاست در كنار درياچه، در الجزيره. آلبا، پنهانی میگويد يكبار در الجزيره عاشق شده و آنوقت تصوير مادربزرگاش را در حالیكه گردناش را تا انتهای چاه دراز كرده، ديدهاست كه تا افق ِ درياچه كِش آمده. آلبا میگويد شخصيت هر انسانی، به روزهايی كه گذرانده نيست، به آدمهايی است كه فراموش میكند . میگويد سيزده سال است كه درياچه، كِش میآيد تا مادربزرگاش را تماشا كند و حتی يكبار شنيده است كه يك ماهی، آلبا را به نام حقيقیاش صدا میكرده.
از مجموعه «امروز جمعه است سرهنگ» / نشر سوم شخص / در دست ارشاد! پیشتر اینجا هم بود.
روزی، روزگاری دور از اینجا هنوز گوشیهای موبایل، به زیبایی زنها چیزی اضافه نکردهاست
رفتن، انتخاب نیست، معامله است. دست دادن با مرگ است در خیابانی به نام ولیعصر. برج، آژانس، گالری ، زن و مردی که سایههاشان دارند با هم پچپچ میکنند.
رفتن، تختخوابیاست که سفارش ندادهای، نوبتیاست، و باید که دراز بکشی. دارند درازمان میکنند. انتخاب نکرده بودیم، انتخابمان کردند؛ ما، قرار بود نویسنده باشیم فقط ... کجای ِ جهان ایستادهایم؟
نوشتن از زن، با تصور ِ تختخواب و سوتین فرق دارد. رابطه با مادر و تجاوز به خواهر، مال «قلم»های دیگر است؛ یعنی کسی که نشستهاست پشت دستگاههای اریکسون، این را نمیفهمد؟ لابد باید بروم توی وزارتخانهاش، تفهیماش کنم که من «سکسپرداز» نیستم!؟
ببین! اگر دوستی، لهله میزند که فیلتر شود، شهرتی برای کسب تختخواب بیشتر میجوید؛ شهرت وُ تختخوابهای جهان از آن او، وبلاگ ما را پس بدهید!
دقیقا روی همین «ما» تاکید دارم. ما، دو نفر آدم، دو تا کفتر، دوتا احمق، دوتا هرچی که دوست داری بخوانیمان، هستیم که یکروز، یکیمان در ِ هرچی وبلاگنویسی را تخته کرد وُ نشست به «تکنگاری یک زن». کتاب نوشت، مجوز نگرفت، مثل شهروندان خوب، آمد نشست به نوشتن برای «خودشان». بعد، یکروز دستگاههای هوشمند ِ مخابراتی، بدون هیچ دلیلی، در بعضی جاها، برق اینجا را قطع کردند. ما، یکیمان که فکر میکرد اینجا، یگانه جایی است که میشود نوشت، حالاش گرفته شد.
تکنولوژی، قرار بوده در خدمت آسایش باشد؛ زیبایی، بخشی از آسایش است، نوشتن از زیبایی، گسترش آسایش. پس ما نتیجه میگیریم که کارشان را خوب بلدند این کودکان تکنولوژی.
من شهرتی ندارم، دو تا شلوار دارم که تقریبا مشهورتر از خود حسین نوروزی است: چهار سال است که با سیاهشان سر میکنم و سه سال با سورمهای. سیاه را هفت هزار تومان دادم به دستفروش وُ گرفتم؛ سورمهای هم به یمن روزی بود که بانو داشت برای اولینبار توی این خیابان قدم میزد. سرمهای را از بانو دارم و سیاه، خاطرات روزهای تلخ است. این دوتا را به تناوب میبرم مهمانی و گردش، میبرم سر کار. می بینید که نیازی به شهرت ِ اضافه ندارم. توی ایران قطعا «تک»ام: چرا که فقط یک «حسین نوروزی، فرزند محمد و پروین» وجود خارجی دارد. فقط یک حسین نوروزی، در اسفند ماه سال فلان ازدواج کرده و فقط همین حسین نوروزی، دو سال بعد در روز 16 از یک ماه مسخره، جدا شده. بروید ثبت احوال وُ سرچ کنید. تکنولوژی ِ سرچکردن، برای همین مواقع خوب است. و بعد فکر کنید آدمی را که دوتا شلوار ِ مشهور دارد، به شهرت نیازی هست؟
به شیوهء فیلمهای تلویزیونی، دوستانه تو را خطاب میکنم: دوست جوان من! من مبارز نیستم. حتی اگر زیبایی هم سهمیهبندی شود، نمیروم پمپ ِ شهرزیبا را آتش بکشم. لابد دقت کردهاید که شمایل دستگاهای پمپهای بنزین، چهقدر مردانه و سکسیاست؟ قرار نیست برای آسایش بیشتر بانوان، فکری برای شکل این دستگاهها بشود؟
من، مبارز نیستم؛ نه دوست دارم از«بستن» شهرتی کسب کنم، نه از«باز کردن». اهل بازیبازی هم نیستم. دلیل ِ اینکه مینویسم، تنها ابراز عشق است و بعد هم انشاالله ازدواج. خدا میداند آنهم خیلی شرعی؛ چون مادرم، نمیگذرد از من اگر غیرشرعی باشد. اینجا، محل مُخزنی نیست. خیابان نیست که یکهو عدهای تحت تاثیر قرار بگیرند، بریزند توی مغازهها غارت کنند. اگر کسی از نوشتهء اینجا متاثر شود، فکر میکنی چه میکند؟ هیچ! من چه کردم وقتی که اولینبار مثلا «تماما مخصوص» را خواندم؟ هیچ به علی! رفتم توی چتروم وُ گفتم :«بیا اول مادرت رو بده من و بعد هم بریم بنزین هدر بدیم»؟ نه! نع!! رفتم، ولی توی چتروم نه. رفتم بقالی آقا اسماعیل، مثل هر روز دو پاکت کنت لعنتی خریدم، و حالا هم به مدد همین قرمز ِ دوستداشتنی و همیشههمراه، دارم نفسنفس میزنم. میبینی؟ اینجا اگر بسته شود، میروم دیگر کاری نکنم، چیزی ننویسم، و مثل آدم بمیرم. من دشمن نیستم. من حسینام. عمو...
نوشتن، از تعداد ِ ما میکاهد، به زیبایی کمک میکند که نابود شود، و البته وقتی دوتابچه کافی نیست، به ضررهای نوشتن، افزوده میشود. پیشنهاد میکنم برای ارتقای امنیت اجتماعی، سیگاریها را آفتابه به سر بچرخانند که ریشهء این دهسانتی از روی زمین حذف شود، و دیگر از خواندن و نوشتن لذتی حاصل نشود. و چه زیباست که به مدد تکنولوژی، هر روز در بستهبندی تازه، جای اینکه مرگ را هدیه بدهند، دارند کامهای تلختر میدهند و نوشتن را شیرین میکنند. هی تویی که نشستهای پشت دستگاههای مخابراتی! خداوکیلی الآن، تا اینجای متن، یک سیگار نطلبیده؟ روشن کن به سلامتی سه تن: اسیر، بیکس، وطن!
تکنولوژی را میبینی؟ خوب است، ولی مثلا نمیشود باهاش نشست و یک کام سیگار رفاقتی گرفت. از قاتلات پیش از مرگ، اما میتوانی فرصتی بگیری برای سیگار ِ دونفره، از برنامه و نرمافزار و اینها نه!
به خیابان برو، و خوب دقت کن: هنوز گوشیهای موبایل، به زیبایی زنها چیزی اضافه نکردهاست. وبلاگ ما را نبند. تنها خلوتیاست که ماندهاست میان ما دو تا نرهخر ِ عشق. عاشقجماعت، برای هیچکس ضرر ندارد. تنها با خرید بسیار ِ سیگار، بر رونق اقتصاد میافزاید.
دست، فرصت ِ آخرین ديدار است كه دارد تكان میخورد آرام. لعنت به امروز، لعنت به همهچی. کابوسهای روزهای بد، تمامی ندارد. شنیدن بعضی حرفها، دیدن آنهایی که نمیخواهی، فهمیدن ِ اینکه چهقدر خری گاهی و زودباور. تو هم، همیشه وقتیکه باید، نیستی که بزنی توی دهان این مادرجندهها اگر حرفشان مفت است! روز و شب تلخی بود؛ روزهای تلختری در پیش. مادر این دنیا را .......
عکسی از مادر دنیا ندارم برای این پست.
شهرها را ساختیم که راه نروند. به خیابان نگاه کن: زن زیبا راه نمیرود، عشوهای در راه رفتناش نیست، به بوقهای پیاپی دل بسته است. حالا تو هی بیا بگو که«بانوی محترم! لطفا برای صرفهجویی در مصرف بنزین، با اولین بوق سوار شوید!» شهر یعنی همین عزیز من.
نشانههای بسیاری دارد شهر، از روزگاری که عاشق میشوی.
با هومن بودیم. دو تا نرهخر، رسیدند به دوتا دافی. نرهخرها، یکیشان، خیلی مودب، رفت جلو:«عذر میخوام خانم، کافی شاپ اینورها کجاست؟» دافیها، هردوشان، مودب و شیک گفتند:«خواهش میکنیم.. همین روبهرو!» نرهخر دومی هم با لبخند گفت:«پس ما شما را به صرف یک فنجان قهوه دعوت میکنیم!» کارد میزدی خونشان درنمیآمد دافیها. ذهن ِ ایرانی، خلاق است، حتی وقتی قرار ِ متلک دارد.
شهرها، خلاقیت را توامان با لذت و خواری هدیه میدهند. شهری نیست، مگر با چهرههای رنگپریدهء زناناش توی خیابان. و دختری که دارد روی لبهء جوي آب، قدم میزند. شهر، خوب است که بزرگ باشد، ولی وقتی که جهانی شد، وقتی که شد شهر مدرن، در قبال زنها و چهرههای رنگارنگاش، زیباترین زن را از تو میدزدد. شهرها، خیابانهای دور از اینجا، از توی دست ِ تو دستی را بیرون میآورند و در دست آوارگی رها میکنند. شهر، خوب است که کمی بزرگ باشد؛ به قدری که «چارتا خیابون اونطرفتر»ی هم داشته باشد، فقط همین.
شهرها که آمدند، توی خیابان قهر کردی و راه خود را گرفتی رفتی. لعنت به خیابانهایی که زود تو را گم کردند.
دست توی دست هم بودیم روبهروی آن رستوران نفرینشده. کارگر شهرداری از کنارمان رد شد و چهرهات رفت توی هم. گفتم چیزی گفت؟ گفتی، لبات را شیرین جمع کردی و گفتی:«میگه جووون!» و نفسات را شهوتی دادی از لای دندانها تو، که مثلا دقیقا بگویی که چی گفت و چه جوری. چه باید میکردم؟ غیرت؟ بیخیال.... قند توی دلام آب شد از «جوون»گفتنات. بیناموسترین روز عمرم بود، و شیرینترین ادایی که درآوردی. ( و خواستم هزاربار، که تکراری کنیش) توضیح ضروری: این تکه قصهء بیناموسمآبانه، در آمریکای شمالی اتفاق افتاده و هرگونه تشابه، اتفاقیاست.
در آغاز، اساماس نبود؛ تنها کلمه بود و کلمه، میتوانست هرچیز باشد، حتی یک زن. اولیناش را نگهداشتهام:«سلام خب!
» و آخریناش را:«برمیگردم یه روز...
» . توی هر دوتا داری شیطنت میکنی. شهرها، شیطنتها را فراموش نمیکنند؛ حتی اگر شرکت تلفن همراه، عاشقانهها را پاک کند.
توو شهری که تو نیستی، خیابون شده خالی
دیگه هرچی میبینم، دارن رنگ خیالی
تو که نیستی منوُ وِیلون توو خیابون ببینی
تو که نیستی منوُ با این دل داغون ببینی
بیتو غمگینم از این فاصلهء سال وُ زمونا
تا تو برگردی، میشم دود وُ میرم توو آسمونا ....
( شعر:؟ /آهنگ: تورج شعبانخانی/ خواننده: سوسن)
پینوشت: شاید جایی خوانده بودم که تورج شعبانخانی گفتهاست: فرهاد مهراد، عاشق این آهنگ با همین صدای سوسن بودهاست ....

بوسهء بیشرم؟ آنهم توی خیابانهای تهران؟ بدتر از آن را داشتیم: زن من میشی؟ آررررره!!
زنی خیره در حلقههای دود: من دیوونهء سیگار کشیدن توام!
زنها همیشه خیلی تلخ غصه میخورند
در پس هر زن ِ زیبایی، مرد ِ غمگینی هست
نامهای زمین، یکی یحیا، و دیگری گُلیاست. با اینهمه، هرکس قهوهاش را یکجور مینوشد. فقط زنهای زیبا، زیبا به سیگارشان پُک میزنند. زنها در سیگار غرقه نیستند؛ سیگار، برایشان حکم گذشتن از یک لحظه تا لحظهء دیگر است. مردها اما توی هر کامی که میکشند، میمیرند و دودی که بیرون میدهند، مرد دیگری را به جهان هدیه میدهد: یک عوضی مثل من!
زنهای زیبا، بوی سیگار نمیدهند. کام کارگری ندارند. مردهای عوضی مثل من، اما با هر پُکی که میزنند، حکم خلاص یکی را در خود میدهند و دریغ که همیشه آنکه کشته میشود، زنیاست خیره در حلقههای دود: «من دیوونهء سیگار کشیدن توام!»
یکبار برای تو گفته بودم: پسرعمهام ( اینجا نیست؛ زنجان زندگی میکند) هروقت به زناش نگاه میکرد، ذوق را توی چشمهاش میدیدی. دندان به هم میفشرد و زیر لب میگفت:«آی جنده!» و میخندید؛ خندهای که خیلی عاشقکُش بود، خیلی! شاید از نظر روزگار پاستوریزهای که در آن، نگاه، توی لای پای زنان است و کلام، از تعالی و اخلاق میگوید، زشت باشد. ولی باور کن گاهی حتی همین پلشتیها، حکم رختخوابی را دارد که لذت ِ عمری معاشقه را به خود میگیرد.
نامهای زمین، یکی یحیا و دیگری، گلی، زنی در دوردستها. دوستاش دارم.

زنها همیشه خیلی تلخ غصه میخورند در پس هر زن ِ زیبایی، مرد ِ غمگینی هست آوارگی، سرزمین ندارد
... یکبار شنیده که یک ماهی، آلبا را به نام حقیقیاش صدا میکرده (یک داستان قدیمی)
آوارگی، سرزمین ندارد؛ وقتی که قرار است توی آینه چشم بیندازی ببینی پیر شدهای. آدمیزاده، اسیر دیوارها نیست، آوارهء این چشمهای لعنتیاست که از یاد نمیرود. هرکجا آوارهای هست، در نزدیکتر فاصلهای، زنی دارد به سیگارش پُک میزند و مدتهاست که قهوهاش آرام گرفته در تلخی.
رفیق! داریم حبس میکشیم توی تمام غربتهای جهان.

اسبهای ما را بردهاند ...
زنها همیشه خیلی تلخ غصه میخورند در پس هر زن ِ زیبایی، مرد ِ غمگینی هست
زنی در آیینه مردهاست
و کودکان بازیگوش
خواب شاهماهی میبینند
چهقدر دوستات دارم
وقتی که سرخ میپوشی
در آیینه زنی بود
که یک روز تابستان
به رگهای برآمدهاش نگاه کرد
و جاودان شد به ناگهان
چهقدر دوست میدارمات
وقتی که آیینه را میکُشی
در آیینهام زنی بودی
که یکروز در میان رگهام ریختی
و زیبا شدی در من
چهقدر دوستات میدارم
وقتی که مینویسم تو
بینهایت
و امروز
نوشتم آیینه از تو پیدا میشد اگر نبود
چهقدر دوستداشتن
چهقدر دوستداشتن
چهقدر ...
و تو!
غمگینی، چهره ندارد. و مردان، همیشه توی تاریکی گریه میکنند. بهقدر هرچه فرودگاه که توی دنیا هست، میشود زنی را از دست داد. و تف به ذات دنیا که درست جایی زندگی به تو هدیه میشود که از دست دادهایش : فرودگاه!
کسی هست توی دوردستهای این خاک، که دوستاش دارم. حرف میزنم و میگوید از کی چه خبر؟ میگویم امروز دخترهای زیادی دیدم که شبیه تو نبودند. میگوید چه خوب! و باور میکنم که کسی شبیه بانو نیست. آدمیزاده، فقط یکبار میمیرد؛ چرا توی دست و لای این و آن؟ من اینجوری دوست دارم: زن ِ من! کفش ِ من! خانهء من! مادر من! تقویم ِ من! دارایی ِ من! همینقدر سنتی و آنتی فلان! و حتی احمقانه!
تو که بال داری، بپر پرنده باش ...
زنها همیشه خیلی تلخ غصه میخورند.... مثل تو!
در پس هر زن ِ زیبایی، مرد ِ غمگینی هست تنهایی، همیشه تنهاست آوارگی، سرزمین ندارد
همیشه در پس هر زن ِ زیبایی، مرد ِ غمگینی هست. زنهای زیبا، یا دور میشوند، یا می بارند، آب میشوند میروند توی زمین. دنیای زنهای زیبا، همینقدر تلخ است. دلام سفر میخواهد .... و یکبار ِ دیگر بلند شدن از خواب در یک روز آبانی؛ روزهای آبان، حال خدا هم گرفته بوده که این من، تُف شدهام توی دنیا. و اینقدر دلتنگی .... و اینقدر دلتنگی... و اینقدر دلتنگی .. غمگینی، چهره ندارد. آی خدای متعال! شکرت باد!

*برای فقط تو... چهگونهای؟ خوبم من؛ با کلی غصه .... خیلی ... و این روزها...
کودکان ساحلی
ابرها را فراموش نمیکنند
گربهها
سقفهای کوتاه را
و مردان ماهیگیر
خیال صید مروارید در آبهای دور را
تنهایی، همیشه تنهاست
فقط گاهی
اشک میریزند راه میروند میخندند
و یکروز تو را در میان ابرهای کوتاه
لای صدفهای سبز/آبی/سپید
پیدا میکنند
کودکان ِ سقفهای کوتاه
زنان زیبای مروارید
و مردان ماهیگیر
و مردان ماهیگیر
و مردان
ماهیگیر .....
* برای تنها تو / و تنهایی ِ تو / و تویی که دوستات دارم
ساعت باران: باید از دوباره اینجا بنویسم. و مینویسم باران، شاید که باریدی و دل کندم از این تهران تخم حرام!
دلتنگیهای آدمی را جایی نشانی نیست: لعنت به حسین نوروزی
و زيبايی
چيزیاست شبيه يكروز بالای اين بلندی تو
خداحافظی از ديوار وُ رفتن به هوا
پريدن هميشه تلخ است
و پلهها وُ پلها وُ نردهها هم حتی
فراموشی هميشه بد بوده تا موسی وُ عيسی وُ خدا هم از توی كتاب ....
براي تمام ِ آنچه پله، شعری خواهم سرود به نام تو از بالا وُ بالاتر
و بالاها تر از تو هميشه هيچ زنی نيست ...
«مُثلهشدهء شعری از مجموعهء روزی زنان میمیرند * »
تصورات باطل، میتوانند آدمی را تا مرگ بکشانند؛ چندتا قرص ِ مثلا خواب بدهند به دستات، بگویند بخور و بمیر! چه باید گفت به آنها؟
عزیز من! دنیا این روزها شبیه یک تکه سیگاری ِ پونصدی است؛ چشم برهم میزنی، رفتهای هوای خدا. اینروزها بدون ِ آن هم انگار روی هواییم. قرصهایم کو سهراب؟
بعداز تحریر: نباید حتی شوخیها و حرفهای بیرون از اینجا، توی این صفحه نوشته میشد. از پاک کردن بدم میآید؛ این پست را پس گرفتم. حسین
و تو خوب میفهمی یعنی چه... هنوز هم حافظهء عاشقانهام، تنها چیزیاست که زندهاست؛ دوستاش داری و من خوب یادم هست.
آسمان ِ خالی از پرنده
آسمان ِ بیپرنده
آسمان ِ بیپر از پرنده
آسمان ِ بیپر
آسمان ِ بیپرند
آسمان ِ بی
آسمان ِ با
آسمان ِ بال
آسمان ِ خالی آسمان ِ خال
آسمان ِ یک پرنده
یک پرنده خال ِ آسمان
و تمام ِ آسمان ِ بیپرنده مثل یک پرنده خال ِ آسمان
خال ِ یک پرنده آسمان خیال ِ یک پرنده آسمان
یک پرنده در خیال ِ آسمان
یک پرنده یال ِ آسمان
آسمان خیال ِ یک پرنده
در خیال ِ یک پرنده آسمان
بی یک آسمان پرنده
با یک آسمان پرنده
آسمان ِ بی
آسمان ِ با
یدالله رویایی ـ از دفتر لبریختههای صبح پاریس ـ پائیز 1369
ایناست زندگی ای وطن ِ غریب!
پیشاز آخرین میله، فرصت دادند بگویم چه میخواهم. گفتم: کمی راه بروم، قدری راه بروم، راه بروم کمی فقط. راه رفتم، و میلهها نزدیکتر شدند. حالا، پشت میلهام.
«از خاطرات یک مرد ِ عجیب در تابستان سالی که گذشت»
حتی میتوانم بگویم پشت کدام میز با چه لباسی نشسته بودی، و چه شکلی میخندیدی، چه کسانی را دیدی و چه لباسی داشتی تنات. به کی خندیدی، و چه لباسی داشتی تنات. حتی میتوانم بگویم وقتی که از اتاق رفتی بیرون، مردک جوان، پشت سرت چی گفت. دنیا خیلی کوچک است و آدمها، همهجا هستند؛ کافیاست که یکیشان را بشناسی.
«از روزهای عینک ِ مرموز و مردی که با خدا رابطه داشت»
خوب است: سیگارم از دو بسته گذشت؛ و زندگی دارد دود میشود. خوب نیستم.
«از حسین نوروزی، یک اتفاق معمولی»