تقدیم به دود غلیظ سیگارمان، به دوست داشتنی که هرگز تمام نمی شود، و دنیایی که تو را با خود دارد؛ زندگی ام را مدیون تو ام.
امروز ۲۹ خرداد بود. قرارم با خودم بود که تا امشب، اگر روزگارم تکانی نخورد، خلاص کنم خودم را. تصمیم ام را شکستم. نه امروز و نه مثلا دو سه دقیقه قبل. نه این که ترس و هراسی بیاید دم آخری ... دیروز بود که مطمئن شدم همیشهء دنیا هم که بیاید، تنها نیستم. روزگارم تکانی خورده به بزرگی همین زلزله. حالا خیلی فرق است بین بودن ام با نبودن ام. مرگ، حق من نیست! دیروز تصمیم گرفتم که می خواهم زنده باشم. هی تویی که حالا ماههاست دوری وُ یک گوشه از این دنیا دلی به یادت می تپد!
هرگز مباد که این همه بی مرام و دور باشی که نبینی اش، عاشقی اش را، مِهرش را، خواستن اش را، بودن اش را در تمام دقایق این سال های بی کس و کاری! کم تلخی نکشیدم این سال ها. قدر هزار سال مجبور شدم که بزرگ شوم. رنج کشیدم. از در خوردم و از دیوار. حالا، از رهگذر این همه درد و درماندگی است که فریاد می زنم:«دوست اش دارم چراکه اگر کسی ماندگار باشد، اوست». زندگی ام پر از عاشقانه ها بوده. خبر مرگم همیشه عاشق بوده ام ولی فقط تا سر خیابان مان. حالا تا تمام دنیا تا آن جاها که دست استکبار است، عاشق ام. نه این که بنشینم فکر کنم عشق! نه! راه می روم، می دوم، و می رسم به تمامی اجزای دنیا. دنیا مال من نیست، ولی یک نفر از این دنیا سهم من است که نفس می کشم با او. کدامین دست می خواهد بگیردش از من؟ دستی این همه نمی بینم!! من حسین نوروزی هستم که روی زانوی خودم دست گذاشتم آمدم بالا، و هرگز کسی را نمی بینم در اندازه ای که داشته های ام را از من بدزدد! حتی شده در تنهاترین روز خدا هم بعد از این جلو می روم! حرف ِ من نیست که می شود یا نه. می شود به بدیهی ترین شکل ممکن! چون خواسته ام. وقت ِ خواستن، هرگز جلوداری نمی بینم! هرگز! همهء دوستان و دوستان بسیارم از این اداره تا آن شرکت، از این عزلت گزیده تا آن بَزمی ِ شوخ و شنگ، همه و همه، امروز، همین امروز ۲۹ خرداد تنهام گذاشتند در حالی که برای زنده بودن حتی به صدای شان نیاز داشتم. دنیای روشنفکری را دوست دارم، خدا را ولی بیشتر از هرچیز و هرکس. کتمان نمی کنم که به شدت خدا را می پرستم. بعد از خدا، امروز فقط یک صدا با من ماند و بود. شاید باید ۲۹ خرداد از راه می رسید تا بفهمم ارزش هر آدم چه قدر است. بفهمم که هنوز هم می شود به یک جنس دیگر، اطمینان کرد و دل داد. می روم پی ِ دلداگی، نمی ایستم. از این که دوستان ام، آن ها که می توانستند، تنهام گذاشتند، دلخور شدم... ولی من به خدا ایمان دارم. و صدای آن بنده هایی که امروز گفتند:«تا آخر خط هستیم!!» مادرم، که بهترین دوستی های عالم را عطا می کند، پدرم که همیشه دیوانگی هاش خلع صلاح ام می کند، برادرم و خواهر عزیزتر از جان ام.... این ها کس و کار من اند. دار و ندارم. و یک صدای زیبای زنانهء امیدوار.... صدایی هست که امروز باید می رسید تا بفهمم که چه قدر عزیزم توی دنیا. خدا شاهد همین لحظه است که مسیر زندگی م را خیلی عوض کرد. همین خدا شاهد است که حق ام را با چنگ و دندان خواهم گرفت!
این وبلاگ، بعد از این خیلی به روز خواهد شد. قدرشناس عشق ام. می روم که ثابت کنم.
سه شنبه: ۲۹ خرداد ۱۳۸۶ ساعت ۲۲:۴۵
بانو هم از این پس این جا خواهد نوشت. بانو، دار و ندار حسین نوروزی است. دوست اش دارم و به داشتن اش تحت هر شرایطی می نازم به خودم. زندگی من است بانو. زندگی من!
از برگشتن به دوران شیرین کودکی نفرت دارم: کمبودها، عقده ها، هزار و یک مرض و درد بی درمان. حتی از روزهای اول ِ شاعری هم نفرت دارم. از شاعری نفرت دارم. از ازدواج ام، از خاطرات ازدواج ام، از عکس های به فاک ِ فنا رفته ام، از هرچه سال که تلف کردم پای زندگی. زندگی، یک چیز دراز است که گاهی تا بُن ِ دندان فرو می رود، رفته است. لعنتی! من ولی مدتی بود که خاطره جمع می کردم ...
گاهی، بعض ِ خاطرات، حکایت اولین عشق است: مثل دختر همسایه در یک بعدازظهر ِ کِسِل. مثل اولین بوسیدن زوری، مثل حتی تجاوز به حریم کسی در پیاده روی خیابان ولی عصر. بعضی از خاطرات، کاش می ماندند؛ خودشان می ماندند، نه به مَدَد این وُ آن. خاطرات، تنها چیزی است که دست ِ خودم بود. گاهی کم رنگ شان می کردم گاهی بایگانی شان، گاهی آن ها مرا. دست خودم بود ولی. خاطره، تیغی است که روی زخم می کشی، دوست داری ش، عادت می کنی.
عاشق که می شوی، هیچ چیز دست تو نیست. دیگران، غرور دیگران، خود بینی ِ دیگران، دیگران حتی خاطرات ِ تو را با خود می برند. این وسط آن قدر دل ام گرفته است که ترجیح می دهم از میهن - وطن- این خاک بایر دفاع کنم. چرا؟ چون که امروز خیلی از «بودن» ها را نمی بینم دیگر. راستی چرا؟ فکر نمی کردم این همه اثر کند. خاطرات، خاک آدمی است. به خاک من تجاوز کردی و توی خیابان نگاه کردم توی چشم های تو. چشم های تو و چشم های تو. چشم های تو. همه چیز از این چشم ها جاری شد. تو شدی وطن من، من خاطرات ام را روی تن تو کاشتم، و حالا از من می گیری. چرا؟ خودی و غیر خودی شده ایمُ درست! اما خاک به درون خود خنجر نمی کشد. امروز بغض دارم، و تن یعنی خاک و خاک من تویی که این همه دم دستی تانک می رانی روی خاطرات خوب. نکن، دل نشکن. اگر بزنی توی گوش کسی، یک روزی شاید آشتی کردی. بردار یک عکس قدیمی را - یک تک نسخه را- آتش بزن: برمی گردد؟ خاطرات مردم تن ات را چرا گرفتی؟ {خیلی راه رفتم. خیلی. حال خوبی ندارم.. دعا کن}
من وطن ام را دوست دارم. تن های وطن را دوست دارم. وطن ام، پارهء تن ِ من است اما تن ام پاره شده؛ درست از جایی که زندگی شروع می شود: زندگی یک چیز دراز است که گاهی تا بُن ِ دندان فرو می رود.... تن شناسی، کسب و کار خلوت ماست. اگر دست ات می رسید این خاطرات را هم ...؟ نه. کمی فکر کن به کاری که کردی. من گذشتم. اما زخم ها را تا نوازش نکنی، می سوزند...
آرزوها دست من نیست. هرچه پیش آید، می آید وُ تا دسته فرو می رود این زندگی ِ زیبا. و این وسط، همه چیز خاطره می شود، و خاطرات دیگر دست من نیستند: گاهی ردّشان را پاک می کنند که دل ات را بسوزانند....
عزیزم، عزیز من! خاطرات آدم ها را دستمالی نمی کنند، بی ارزش نمی کنند، هیچ وقت. فکر کن به وقتی که این جا درش به روی همه باز باشد و مخاطب آن همه! حتما دل ات می گیرد، چون مدت هاست که این جا یک مخاطب دارد ، یک صاحب. دل صاحب جایی را سوزاندن، هنر نیست. هرگز! دیروز را هرگز فراموش نکن. من نه، تو! هرگز فراموش نکن!
دارم عین شعری رو که تویی، به سادگی می نویسم
کشورم رو دوست ندارم
زن هاش رو چرا
تو ، زن ِ من از این کشور
بیا دستت رو بده امضا کنم .......... {این شعر رو یادت هست؟ دوستش دارم}
امروز، حال این شعر رو دارم. حال خوشی نیست. تو دوری و حال این شعر را دارم. دل ام سوخت واسهء هرچه خاطره که سر هر بزنگاه، دم دست ترین شده اند. طفلی اون همه عشق. ولش کن .. فقط چیزهای عزیز دیگری هنوز مانده از پس خشم ها، که برگشتنی ندارند. {دیگه! خب؟! خب!} حالا بیا دو خط شعر رَوون بخونیم به یاد خاطرات اون همه شعر که دم دستی ترین کردی شون حالا. تقدیم به فقط تو. تو. تو. تو. تو. و تمام تو.
.....................
شعرهایی از روی حس وطن پرستی
۱- جای دیگه
کشورای زیادی رو گشتم
همه بوی غربتیرو داشتن که اسمش وطن ِ من بود
ما وطنمون رو با چیزای غریبی عوض کردیم
میتونستیم فکر ِ اینروزا هم باشیم که عاشق میشیم
ما ولی فقط روی خاکی که اسمش وطن بود راه رفتیم
راهها تمومی نداشتن که!
به کشورت نیگا کن ببین از کِی چهقدر تنهایی رو فروخورده با خودش!؟
اسمی مونده تنها از کشور
و ایران، زنی پُر از بچهگیهای درخت ....
آقا این وطن که اسم سختی هم داره مال من پیشکش به شما
اسم خودم رو پس بیار از کوهی که دخترش عاشقم بود
عاشقیت در وطن صدای بزرگیه
صدای بزرگ ِ وطن رو دوس ندارم
کوه اگه باشه جای این سختی که من میکشم
لابد یهروزی کم میاد از نفسش
میافته میمیره!
وطن همینقدر ساده تقسیم میشه بین حرف زدنها وُ
چشمهای آبیش
مردنها
یادگاری از اسبهای چوبی / شلیک تفنگی که بچهگی بود همهش
ما به کشورای دیگه به شهرای دیگه بدجور تن میدیم
ما به آبراههای دور فکر میکنیم
فرار میکنیم فرار ميكنيم یه شب که ماه کامل نیست
ماه که تموم دربیاد
اسم سخت ِ ما رو بچهمون حتی نمیفهمه
این وطن ایرانزمین همیشه کوه داشته / همیشه ماه
راه فراره که توی هیچ کشوری نمیفروشن!
به کشورت نگاه کن بگو ایران رو چهقدر میفهمی اگه توی دلواس بود یا مراکش؟
۲-خیابون ولیعصر
کی میتونه پاهاشوُ بشمُره؟
پاهای کی اندازهء اینهمه دور از خیابون ولیعصر راه میره؟
آدم که توی ولیعصر ِ هر شهر عاشق نشه
لابد نمیفهمه ایران درازای خیابوناش به قدر ولیعصر عاشق نیست
از اینجا که رفته باشی
یه خط نامه مینویسی که دلم تنگه برای عصرا برای ولیعصر
خوب میفهمم داری با چه زبونی گریه میکنی دوست من
ولیعصر رو بیهم راه میریم
تو اونور نیگات میافته توی چشمم
من اینور دلم رو گم میکنم
و اینجوریه که اسم من چیز دیگهای میشه
پاهات رو بشمُر ببین راه میرن با هم هماهنگ یا
نه!
پای کی میتونه اینهمه عاشق راه بیفته توی بارون پای کی؟
تهران- تقدیم به تو با همون صدا و مونتاژی که دوست داری امضا:حسین
شاید ازدواج کردم. شاید همین طور ماندیم کنار هم و دوستان بهتری بودیم برای هم. ولی هرچه هست، یک اعتراف صادقانه با صدای بلند است : به خودش گفته ام. این جا را برای کسانی می نویسم که دانه می ریزند و از آب گل آلود ماهی می خواهند .... تصمیم گرفته ام که فکر نکنم به عوضی ها. حتی به پاک کردن حساب های دیرین. فاحشه ها قیمت ارزانی دارند این روزها و فراوانی هم؛ نیازی به هزینهء اضافه نیست. حتی دیگر لذت نمی برم از رودررو ایستادن با دوزای ها. می خواهم زندگی کنم، عشق بورزم، باشم! و باشد. فاحشه های ارزان قیمت هنردوست، نمی فهمند یعنی چی که برای دیگری از هرچه حتی هنر بگذری .... من آدمی زاده ای را می ستایم که وقتی توی چشمان خشمگین اش نگاه می کنم، دیوانه ام می کند... و وقتی حرف می زند، اول می پرسد:«حسینُ خوبی؟» دل ام می خواهد همیشه بگوید و بگویم:«خوبم! نه ... خوب نیستم... هستم ... تو بگو عوضی خواستنی!»
امروز به هومن و مسعود گفتم، دیروز به پروین جون. حالا اما به آشغال های لکاته می گویم : فاحشه های چند ده تومانی ِ بی سر و شکل ِ یک بار مصرف! برای کسی که اینسان بزرگوارانه از تمام لذت های دنیا (در قرن امروز در سال دوهزار و چند) می گذرد، کسی که دوست دارد- فقط چون دوست می دارد و توقعی نیست این دوست داشتن اش را، کسی که بودن اش از خیلی روز پیش تا به حال، پشتگرمی بسیار بوده و هست، کسی که دوست دارمش از دل و جان، کسی که همه چیز را با هم دارد، کسی که اهل "حرف" است و حرف می فهمد، کسی که زیباست ... برای من افتادن به پای چون اویی لذت است عزت است زیبایی است. حالا بروید بمیرید! برای داشتن اش حالا وقت کارهای بزرگ است. از کار کوچک نفرت دارم. من این زن را دوست دارم. چه قدر دور از است ... چرا؟ مهم نیست.
پيش از آن که واپسين نفس را برآرم
پيش از آن که پرده فرو افتد
پيش از پژمردن آخرين گل
برآنم که زندگی کنم
برآنم که عشق بورزم
برآنم که باشم
در اين جهان ظلمانی
در اين روزگار سرشار از فجايع
در اين دنيای پر از کينه
نزد کسانی که نيازمند من اند
کسانی که نيازمند ايشانم
کسانی که ستايش انگيزند
تا دريابم،شگفتی کنم،باز شناسم
که ام؟
که می توانم باشم؟
که می خواهم باشم؟
تا روزها بی ثمر نماند
ساعت ها جان يابد
لحظه ها گرانبار شود
هنگامی که می خندم
هنگامی که می گريم
هنگامی که لب فرو می بندم
در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی خدا
که راهيست ناشناخته
پرخار، ناهموار
راهی که باری در آن گام می گذارم
که قدم نهاده ام و سر بازگشت ندارم
بی آنکه ديده باشم شکوفايی گل ها را
بی آنکه شنيده باشم خروش رودها را
بی آنکه به شگفت درآيم از زيبايی حيات
اکنون مرگ می تواند فراز آيد
اکنون می توانم به راه افتم
اکنون می توانم بگويم که زندگی کرده ام
{مارگوت بیگل/ احمد شاملو}


