لعنت به سال نو. لعنت به هرچه تازگی، هرچه عید. تُف به ذات هرچه سال تازه وُ هرچه عیدبازی وُ خرید.
لعنت به این طراوت و تازگی، جندگی این بازی تیره این که دل ام حالا می خواهد بکشمش این میهمان ناخواسته این عید آدم فروش آدم کش.
ببین! من این روزها فقط یکی رو می خوام که کمی بفهمه کمی وقت بگذاره کمی بزنه توی دهن بقیه! آشوبم این روزها و روزهای بعد .... سال بعد .... سال تازه، سال خوبی نخواهد بود من اطمینان دارم.
۲۸ خرداد روز خوبی خواهد بود اگر قدرش را بدانم. سالروز چیزی نیست و تعطیل نیست و من که حال ام از عید به هم می خورد، و من که حال ام خوب نیست، تصمیم گرفته ام که خودکشی کنم. هرچند تو باور نمی کنی.... ولی سعی ام را می کنم.
سال تازه سال خوبی نخواهد بود گرچه من حالا تنها نیستم. دیشب توی چشم های جزایری نگاه کردم و دیدم که چه غمگین چه خراب است. دل ام سوخت. من او را الکی هم که شده، خدا می بینم و دوست اش دارم. حیف .... عید او هم مثل عید من بدترین روزهاش شد. خودم را که کشتم، تو گل ها را نگاه می کنی، بغض می کنی و زندگی ادامه دارد .... تُف به ذات اقدس سال جندهء جدید.
عباس عزیز،
بیا عضوجنسی را از میل جنسی حذف کنیم . بیا میل جنسی را از عضوجنسی برداریم . نمی شود . به هر حال یکی از این دو همیشه در حجاب می ماند . می گوئی چه بهتر، با میل ِجنسی باید مودب بود .
ولی آخر تا من بخواهم با این محجوب مودب بمانم، تمام اعضای بدن من عضوجنسی می شوند. و برمی خیزند. از لثه ها تا زانوها، و حرمت ِحجاب می شکنند.
من فکرمی کنم که تو محجوب را بخاطر کشف ِ آن است که دوست داری . واین را برای سلطۀ مردانه و نمایش آن احتیاج داری : من کشف ِمحجوب می کنم، پس هستم . می خواهی ادارۀ بستر با تو باشد. و این، چیزی جز اگوئیسم، خودخواهی، خودارضائی، و خودارضاعی، نیست. ما باید غرورهامان را جای دیگری پیاده کنیم، نه روی کون و کفل زن هامان ( ویا مردهامان؟) که چشم و گوش بسته بیایند و در" درۀ عظیم ِ بین اروتیک و پورنو ازخجالت آب شوند و صورتشان گل بیندازد"{نقل به محتوا از عباس معروفی}، تا تو فاصلۀ آن دره را " یک تار مو" کنی و، فاتح شوی .
نه عباس، غرور ِجنسی کثیف است. کثیف تر از غرور ملی .
می خواهی برای "تصویر زیبای زندگی انسان" بنویسی ؟ می خواهی بنویسی؟ برای اینکه بنویسی اول باید بلد باشی تعجب کنی. وانسان، تنها برهنه که می شود عجیب می شود.
تن ِ برهنه اما، ازما پوشیده ماند. و آنچه درما بود، برما حجاب شد. ما در میان ِممنوع ماندیم. ما از میان ممنوع گذ شتیم. ما آنچه دوست داشتیم نداشتیم. بهمین جهت هاست که ما فروید نداریم، یونگ نداریم، ولی هجویری، تا دلت بخواهد . از ری تا قم ....
تا وقت دیگر قربانت
{یدالله رویایی}
بچه که بودم
پیشانیام سفید بود
بابا به دبستان که رفتم آب داد
ما گلهای خندان شدیم و فرزندان ایران
و دفترهای ما خطخطی
بچه که بودی
آسفالت بود و یک تکه گچ
و خانهها از یک تا هشت
بعد که باران میآمد و
خطها را میبرد
تکلیف ما سفید بود
حالا بعد این همه سال
مشقهایم نمیدانم
پیشانیام پر از خط
ابوالفضل پاشا
تلفن هرچه میگوید از توست
تو: مرا ببخش
تو: من اشتباه بودهام
من: نه! تویی همیشه دروغی که گُنده بودی تو!
ما: دروغ
ما: سلام
ما: منظومهء بزرگ، سایه در سایه
نقطه!