«ــ من آوازی خسته دارم و
نمیتونم خوش باشم.
آوازی خسته دارم و
نمیتونم خوش باشم.
دیگه هیچ خوشی تو کارم نیست
کاشکی مرده بودم.»
تا دل شب این آهنگو زمزمه کرد.
ستارهها و مهتاب از آسمون رفتن.
آوازهخون سیا آوازشو تموم کرد و خوابید
و با آوازای خستهیی که تو کلهاش طنین مینداخت
مث یه مرده مث یه تیکه سنگ به خواب رفت ...
لنگستون هیوز/ شاملو
- مامان!؟
- جان ِ مامان!
- چرا دایی مثل ما دهن نداره؟
- داره پسرم ..
- پس دهن ِ دایی کوش؟
- رفته زیر ِ سبیلاش
- مثل ِ آدما که میرن زیر ِ ماشین؟
- شاید ...
دور از چمن ِ وصل، یکی مرغ اسیرم ترسم که شوی غافل و در دام بمیرم
خواهم که شوم ازنظر ِ لطف تو غایب هر چند که پُر دردم و بسیار حقیرم
گر آب فراموشی ازین بیشتر آید ترسم که فرو شوید از آن لوح ضمیرم
جان کرد وداع ِ تن وُ برخاست، که وحشی! بنشین تو که من در قدمت، مُوکب ِ میرم
وحشی بافقی
- مامان!؟
- جان ِ مامان!
- اون کسی که نتونه راه بره، لاله؟
- نه مامان؛ کسی که راه نتونه بره، فلجه. یا یه پا نداره، ناقصه.
- مثل دایی که دهن نداره!
- شاید ....