از «جهان اندوه» بهعنوان یک صفحهء معمولی روزنامهای، خاطرهء خوشی برای من و همکارانم نماند. که لابد این ناخوشی هم شرحی دارد و قصهای. جایش اینجا نیاست اما.
آخرینصفحهاش، همآن اواسط آذرماه منتشر شد و تمام. ششصفحهاش را اینجا گذاشته بودم پیش از این، که شاید کسی دوست داشت بخواند. هفتمینصفحه ماند. برای اولین شماره و این آخرین شمارهاش چیزکی نوشته بودم. باقی زحمت دوستان دیگر بود. فکر کردم شاید بد نباشد امروز، آن آخرینصفحه را اینجا بگذارم؛ صفحهای در آن ذکر مولاعلی بود و حرفی برای پدرم و دیگری که من نوشتن را مدیون نوشتنهای او هستم.
یوریک کریممسیحی، رضا مهدوی هزاوه، مریم زهدی، رضا عبدی، علی شروقی، سرهرمس، محمد آقازاده، پدارم رضاییزاده، سپینود ناجیان، لحظه، گردباد، شاهد قدسی، شبنم کهنچی و نویسندهء دالان دل، در عمر کوتاه این صفحه سهیم بودند بیچشمداشتی.
"فکر کردم باید کسی باشد که قصهء آدمهای غیرمهم را بنویسد، لابد جایی در جهان کسانی نشستهاند منتظر، که برای ایشان مهم است که آدمهای غیرضروری، چهجور روز را شب میکنند..."
فایل پیدیاف ششصفحهء اول جهان اندوه را اینجا میشود گرفت و خواند، و آخرین صفحهاش را هم اینجا.
از «جهان اندوه» بهعنوان یک صفحهء معمولی روزنامهای، خاطرهء خوشی برای من و همکارانم نماند. که لابد این ناخوشی هم شرحی دارد و قصهای. جایش اینجا نیاست اما.
آخرینصفحهاش، همآن اواسط آذرماه منتشر شد و تمام. ششصفحهاش را اینجا گذاشته بودم پیش از این، که شاید کسی دوست داشت بخواند. هفتمینصفحه ماند. برای اولین شماره و این آخرین شمارهاش چیزکی نوشته بودم. باقی زحمت دوستان دیگر بود. فکر کردم شاید بد نباشد امروز، آن آخرینصفحه را اینجا بگذارم؛ صفحهای در آن ذکر مولاعلی بود و حرفی برای پدرم و دیگری که من نوشتن را مدیون نوشتنهای او هستم.
یوریک کریممسیحی، رضا مهدوی هزاوه، مریم زهدی، رضا عبدی، علی شروقی، سرهرمس، محمد آقازاده، پدارم رضاییزاده، سپینود ناجیان، لحظه، گردباد، شاهد قدسی، شبنم کهنچی و نویسندهء دالان دل، در عمر کوتاه این صفحه سهیم بودند بیچشمداشتی.
"فکر کردم باید کسی باشد که قصهء آدمهای غیرمهم را بنویسد، لابد جایی در جهان کسانی نشستهاند منتظر، که برای ایشان مهم است که آدمهای غیرضروری، چهجور روز را شب میکنند..."
فایل پیدیاف ششصفحهء اول جهان اندوه را اینجا میشود گرفت و خواند، و آخرین صفحهاش را هم اینجا.
او
نزدیک میدان، مرد جوانی که احتمالا همسن خودم بود، داشت به افسر راهنمایی و رانندگی التماس میکرد که موتورش را توقیف نکند. کلاه نداشته یا چی، نمیدانم. فقط میدیدم که افسر شکمگنده با آن صورت آفتابسوختهاش در اوج تقدیر نشسته بود و داشت قانون را اجرا میکرد. لبخند میزد، پوزخند میزد، مسخره میکرد، توهین میکرد.
صاحب موتور، افسر را به ناموس زهرا قسم میداد که «این وسیله رو نگیر از من؛ تمام زندگی من اه این. آبروی من اه این. شرافت من اه این... زندگی من رو خراب نکن..» و دوباره از آدم ابوالبشر تا امام غایب میآمد و برمیگشت که شاید فرجی شود. نشد. افسر مشخصات موتور را نوشت و میخواست رسید را بدهد به طرف و بعد هم لابد بار ِ آن وسیلهء نعشکش کند موتور را به مقصد پارکینگ.
الکی ایستاده بودم و مثل احمقها تماشا میکردمشان. پیامبران و امامان و معصومان، در برابر اجرای قانون، کاری از پیش نمیبردند و هر لحظه بر استیصال مرد بیچاره افزوده میشد. افتاد به پای افسر. خودم دیدم. ناگهان نشست روی زمین و افتاد به پای افسر، هماینجور هی پایش را کفشش را میبوسید. قیافهاش ساده بود، اما مغشوش نبود. لاابالی نبود. حتی ظاهرش بیشخصیت نبود؛ تعریف داشت برای خودش: یک آدم سادهء عیالوار. اوم. عیالوار. همچو قیافهای داشت مرد جوان. نمیخورد معتاد باشد یا مثلا آدم حقیری که حاضر است هرکاری بکند برای خلاصی یک موتور. نمیخورد بهاش که بازیگر باشد. اما داشت خیلی خوب بازی میکرد: نقش یک مفلوک از رمقافتاده را در بوسیدن کفشهای افسر میانسال، جوری اجرا میکرد که انگاری دارد به لبهای یار بوسه میزند شب آخرین دیدار؛ اشک میریخت و میبوسید و دست میکشید به کفشها.
به من چه مربوط بود؟ خب نبود. ولی رفتم با حرص دستش را گرفتم و بلندش کردم کشانکشان، بردم کنار جدول نشاندمش. گفتم «اینهمه ضعیف؟ واسه خاطر یه موتور، خفّت ِ این مادر.. رو میکشی؟ سرت رو بگیر آدم! تو که اینهمه هنر داری، میرفتی کفش ملّت رو لیس میزدی جلوی هتلها، شرافت داشت تا التماس این یارو رو کنی..» سیگاری روشن کردم و دادم دستش. یکی هم برای خودم آتش زدم و نشستم کنارش. موتور را سوار ماشین کرده بودند که برود پارکینگ.
حرف زدیم. تشر زدم بهاش که «حیف از آدم بودن، که بریزی روی کفشهای این باباها...». حرف زد. ازم پرسید که دختر دارم یا نه. گفتم نه. گفتم من اصلا بچه ندارم. تعریف کرد که زن دارد و یک دختر پنجساله. و یکچیزی را خیلی راحت وسط حرفهاش گفت که انگاری توی ظهر گرما، یخ بریزند روی سرت و دلت؛ یخ زدم.
گفت که کجا کار میکرده و چندماه حقوق ندادهاند و بیکار شده و.. رسیده به اختلافهای زناشویی. بعد زنش خواسته جدا بشود. جمع شدهاند اهل فامیل، پولی دادهاند که وسیلهای بخرد برای کار، که زندگی بگذرد.
بهاش گفتم که خدا بزرگ است، لااقل آنقدر بزرگ هست که تو برای یک لقمه به پابوسی این عوضی نیفتی. داشت هماینجوری حرف خودش را میزد و قصهای را میگفت و گاهی هم گریه میکرد. گفتم «اینهمه ضعیف نباش مرد! خجالت داره به مولا..» بهام خیره شد و دوباره پرسید که دختر دارم یا نه. دوباره جواب دادم که بچه ندارم، و اضافه کردم که حتی اگر داشتم هم باز نمیافتادم به پابوسی آدمها.
قصهاش تکراری بود و چون تا آخرش را میدانستم، دقیق گوش نمیدادم. فقط یک جملهاش شد آب یخ روی تمام حرفهای مفتی که داشتم تحویلش میدادم. یکجای قصهاش گفت «.. اگر باز بیکار بشم، تموم اه! میفهمی؟ من میمیرم اگر دخترم کنارم نباشه... زنم میگه میبره با خودش اگر بخواد جدا بشه.. با یه پسره دوست شده، بعض وقتا میدونم با هم میرن بیرون. البته فقط در حد بیرون رفتن، نه چیز دیگه! کادوی روز زن هم خریده بود فکر کنم. من دوس ندارم دخترم بره زیر دست اونطور آدمی.»
مثل احمقها پرسیدم «دخترت با یه پسره دوست شده؟». به طرف میدان سرش را چرخاند و بیکه نگاهم گفت، خیلی آرام و یکجور بیتفاوتی گفت «اونکه بچه اس.. زنم..»
مثل قصهها بود مثل فیلمها. دیگر اصلا فکر نکردم به حرفهاش. از صمیم قلب، از اعماق تمام شرمساریها، و با دل و جان دوست داشتم بلند شویم با هم برویم برای بوسیدن کفشهای افسر. که ایستاده بود آنطرف خیابان، و البته که موتور را برده بودند. این، اوایل خرداد بود.
تو
من نشستهام روی تخت. ساعت پنج صبح است. داری از آنطرف تلفن لعنتی که هی قطع و وصل میشود، التماس میکنی که «تو رو به جون دینا به جون دانیال فقط حرف بزن.. چنددقیقه مهربون حرف بزن.. حالم بد اه. فکر کن یکی از گربهها.. تو رو به روح عموت الآن با من حرف بزن. دارم میمیرم حسین...» سکوت کردهام. قهربازی است.
بلند داد میزنی که «فقط یهکم باهام باش عوضی.. نفس ندارم حسین.. خراب ام.. تنها ولم نکن برو الآن.. تو رو به جون هرکی دوست داری... کمی حرف مهربون بزن... داغون ام حسین.. تو رو به علی قسم..» قسم علی میدهی، و فریاد میزنم «من حرفی ندارم! نمیخوام حرف بزنم! هر حالی که داری، من / الآن / مهربونم / نمیآد! / حرفم / نمیآد! بس کن!!!!» فریاد میزنم. گریه میکنی. اعصابم خراب است. فریاد میزنم. من بُریده ام خسته ام. فریاد میزنم که حالا اینوقت شب من مهربانم نمیآید. و دیو درونم زنده شده... خشمی دارم که میتوانم حتی از جان دانیال و دینا که تو میدانی چهقدر عزیز اند، بگذرم. حتی میتوانم انگار تو را بشکنم. ای داد..
چیز زیادی نمیخواهی. اصلا چیزی نمیخواهی. تنها دوست داری حرف بزنیم، و من حوصله ندارم. حال عادی نداری. و من خوب میدانم. «نیاز» داری که حرف بزنی «با من» و من خوب میفهمم که «میتوانم اگر بخواهم، که حالت را عوض کنم». نمیکنم. من فریاد میزنم. من تهدید میکنم. تو اشک میریزی. تو حتی داری التماس میکنی. نباید! اما داری التماس میکنی. نباید تو به من التماس کنی؛ اوم؟ ولی داری التماس میکنی. من عوضی شدهام. بدجور عوضی شدهام من.
در اشک، گوشی را میگذاری، مثل خرس میخوابم. یعنی میخوابم واقعا؟ .... عوضی شدمام من، خیلی عوضی. دیوها نمیخوابند عزیز من؛ کابوس میبینند در بیداری. عذاب خودشان اند، نارفیق دیگران ِ عزیز. و این، شبی بود که الکی دعوا داشتیم نمیدانم سر چی. گذشت و دوست شدیم. اما واقعا گذشت؟ برای تو زخمش ماند، برای من شرمساری... هیداد.
من
دوست عزیزم بهام میگوید که «تو ضعف نشون دادی.. تو ضعف داری.. آدم ضعیفی هستی». هستم. مدتها است که در پی اثبات قوّت نیستم. پی اثبات چیزی که ندارم باشم؟ به نظرش اینکه من با «دل»م زندگی کردهام و هنوز هم با دلم زندگی میکنم، این ضعف است. من ضعیف ام. آدمی با یال و کوپال من، که بهراحتی گریه میکند، بهراحتی آب خوردن برای حتی رانندهتاکسی از درونیترین غمهاش حرف میزند، آدمی که «همیشه دوست دارد پی چیزی باشد که غصهاش را بخورد».. دوستم میگوید که من الکی پی غصه خوردن ام. هستم.
سکوت میکنم. راه میروم و با خودم برای خودم زمزمه میکنم «به جرم آنکه نکردیم شکر ِ روز وصال...» و هی تکرار میکنم این مصراع را. مصراع نجاتدهنده است برای من. ربطی به حرفهایی که میشنوم یا اتفاقاتی که میافتد ندارد، اما من همیشه دوستش دارم این مصراع را. «به جرم آنکه نکردیم شکر ِ روز وصال...به جرم آنکه نکردیم شکر ِ روز وصال.. به جرم آنکه نکردیم شکر ِ روز وصال...» یک آهنگ خرابی دارد این مصراع. یک التماسی دارد در خودش که نمیفهمی تا درونی نشود.
در سکوت، خداحافظی میکنم. و دوستم، که آدمحسابی و اهل منطق و خیلی خشک و قوی است، لابد در دلش میخندد به آدمی که هنوز عین بچهها میتواند اشک بریزد، هنوز به عذاب اعتقاد دارد، و هنوز چیزهای خیلی کوچک آنقدر میتواند خوشحالش کند که از ته ته ته دل بگوید «لعنتی!!» و بخندد.
هرروز دارم بیشتر یاد میگیرم که سکوت کنم؛ دارم خفه میشوم ولی. این، تازه نیست.
و مُدام این تکنوازی غریب Journey to Eternity
پروردگارا
اگر بعد از ظهر چهارشنبه، از آن بالا، اتوبان همت را نظاره کرده باشید، لابد مرد جوانی که در حاشیهء اتوبان و در مسیر عکس حرکت ماشینها پیاده به طرف غرب میآمد، توجه شما را جلب کرده است؛ هیبتی شبهاساطیری، با کولهای بر پشت، که پنداری از ته تاریخ بلند شده باشد، و زلفی به باد داده و سیگاری به دست، هی راه میرفت و بیتوجه به بوق ماشینها، چیزهایی برای خودش زمزمه میکرد. جنگلی خستهای که به آسمان خیره میشد دقیقهبهدقیقه، و کلماتی را فریاد میزد، راه میرفت، فریاد میزد، کام میگرفت، و زلفش را رها کرده بود که بچرخد در باد.
پس حکما دیدهاید که ماشینها میگذشتند بیخیال، بوق میزدند عصبی، و تنها اگر قدر نیشترمزی از سرعتشان کم میکردند به جای بوق زدنهای خشمگین، و شیشه را پایین میدانند، لابد میشنیدند که تمثال خشایارشاه ِ بیجبروت، در اتوبان همت تهران، خسته، اندوهناک، و مثل اینها که بُریده باشند، هی خطاب به کسی و جایی رو به آسمان میگفت: «خیلی بیمرامی.. به خودت قسم که خیلی بیمرامی..» و اشک را وسط کام سیگارش قورت میداد.
گفتم اینجا بنویسم که خطاب آن شیر خسته، با شما بود، با خود شما.
فقط یهلحظه مجسّم کن که نشسته باشی روبهروش، روبهروی کسی که همهء عمرت بوده و هست، بعد خیلی مأیوس و خسته، فقط بتونی بهاش بگی «تو چی کشیدی.. بمیرم.. چی کشیدی تو.. ایوای».
تازه سختتر هم میشه وقتی که واقعا روبهروت ننشسته باشه، و تو فقط بشی چندتا کلمهء بیقوّت برای تسکین شاید؛ «تو چی کشیدی.. بمیرم.. چی کشیدی تو..».
تو چی کشیدی اسماعیل؟ ایوای...
«نسرین خسروی»، تصویرگر برجسته و قدیمی کتاب کودک و نوجوان، دو روز قبل، دور از ایران، و در کنار فرزندانش در کانادا درگذشت. خبر درگذشت خسروی را در ابتدا اینجا خواندم. با حسین نظری، مدیر اجرایی انجمن تصویرگران کتاب کودک حرف زدم تلفنی. حسین گفت که دو روز قبل، یعنی جمعه، درگذشته و آنطور که او با پسر خانم خسروی حرف زده، نسرین خسروی که برای دیدن فرزندانش به کانادا سفر کرده بوده، احتمالا همآنجا دفن خواهد شد.
خسروی متولد 1329 در تهران بود. سال 1358 از دانشکده هنرهای زیبا در رشتهء گرافیک فارغالتحصیل شد. اوایل دههء پنجاه، وقتیکه سال دوم دانشگاه بوده، با سیروس طاهباز آشنا میشود. به پیشنهاد طاهباز، روی متنی از «قدمعلی سرامی» کار میکند که سال 1355 با عنوان «قصه دوستی» در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان منتشر میشود: «بعد از اینکه من یکبغل از کارهایم را در کانون به ایشان {طاهباز} دادم، شروع کرد به تعریف کردن و بعد از مدت کوتاهی یک متن به من داد. خیلی برایم مهم بود.... خودشان به من گفتند که این را به شیوهء طراحی کار کن.» {کتاب ماه کودک و نوجوان – شمارهء 48}

و اینگونه است که بهصورت حرفهای وارد کار تصویرگری کتاب کودک و نوجوان میشود. هرچند در حوزههای دیگر نقاشی و گرافیک هم فعالیت داشت، و در دانشگاهها و دانشکدههای هنری نیز تدریس میکرد، اما عمدهء فعالیت و آوازهاش در دنیای کتاب کودک و نوجوان بود.
زنبور عسلی به نام وزوزی، سنجاب آشپز، تا مدرسه راهی نیست، چکهای آواز تکه ای مهتاب، بچهها دلم برایتان تنگ میشود، ستاره کوچولو، کاراگاه بچهها، مواظب بند کفشهایتان باشید، عكاس در حياط خانه ما منتظر بود، دختر باغ آرزو، چکهای آواز تکهای مهتاب، دنیای رنگها، ستاره کوچولو، راز آن درخت، هوای بچگی، پولک ماه، رنگینکمان، و.. از جمله کتابهایی است که با تصویرگری او طی بیش از سهدهه منتشر شده است.
این کتابها، حاصل همکاری او با نویسندگانی چون احمدرضا احمدی، مهدخت کشکولی، اسدالله شعبانی، محمدرضا یوسفی، ناصر کشاورز، علیاشرف کریمی، محسن نامدار، نقی سلیمانی، عزتالله الوندی، علیاکبر ایراندوست و.. بود.
خسروی در طول دو دههء گذشته نمایشگاههای بسیاری نیز بهصورت فردی و گروهی در داخل و خارج از ایران برگزار کرد. او برای تصویرسازیهایش جوایز متعددی از جشنوارههای داخلی و خارجی دریافت کرد که جایزهء بزرگ «نوما» در سال 2001 در ژاپن از مهمترین این جوایز هستند. در سال 2002 نیز از ایران به عنوان کاندیدای جایزهء کریستین آندرسن معرفی شد.
این هنرمند نسل دوم از تصویرگران کتاب کودک، برای بسیاری از آثارش از سوی یونیسف، شورای کتاب کودک و کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان نیز دیپلمهای افتخار و لوح تقدیر دریافت کرده است.
حسین نظری گفت که انجمن تصویرگران کتاب کودک بهزودی برنامههایی خواهد داشت برای یادبود این هنرمند فقید، و خبرش منعکس خواهد شد در رسانهها.
روحش شاد، که یادش گرامی است.
پی: اینجا میتوانید فیلم کوتاهی از گفتوگو با نسرین خسروی را ببینید. البته که فیلتر است گویا. همچنین دوست خوبم جمالالدین اکرمی چندین مقاله و کتاب در حوزهء تصویرسازی کتاب کودک نوشته که در نشریاتی چون کتاب ماه کودک و نوجوان منتشر شده است؛ مقالات اکرمی منبع خوبی است برای آشنایی با شیوهء کار خسروی و سیر کارهای او در چند دهه فعالیت.
شعری برای شهرهای دیگر
تقدیم به زیبایی، صندلی، عروسک زردرنگ، و آغوش همیشهمهربان
توی جنگل راه رفتم
توی بارون آواز خوندم
صدای ضبط ماشینی رو که ندارم، بلند کردم
و قاهقاه خندیدم به خاکی که روی اون راه رفتم آواز خوندم خندیدم
از یهجایی
ماشینم دیگه نبود – من خیلی راه رفته بودم
صدای ضبطش تا هفت تا کشور اونطرفتر رفته بود
بی که بدونم با کی
اینجور ابر که میشه
خیال میکنم
یعنی مثلا توی لندن یا هامبورگ
کسی باور میکنه این آواز غمگین ِ ایرونی از اینجا باشه؟
لندن، یه خاطره اس از چندتا مهمونی چندتا خواب موندن
پاریس یه آرزوی بیریخت
و شهرهای چهبسیار توی تاریکی
شاید یهروز ِ بیخبری
عکسها همیشه راستترین رو میگن
آدمها فقط به دوربین نمیخندن، لنز اه که اینجور نشون میده
توی هرعکسی، یکنفر داره خیانت میکنه اگر جلوش رو نگیری
تو لبخند بزن راه برو آواز بخون اینجا خاک ِ تو اه
میگن ماشینم گم شده توی راه
میگن راه زیاد بوده تا هفت تا کشور
میگن برف چهقدر روی بلندی نشسته
چهقدر برف روی بلندی نشسته
برف روی بلندی نشسته
من
راستش
دیگه ایران رو دوست ندارم
چه قدر برف روی راه ِ ایران نشسته ...
جای دیگه
کشورای زیادی رو گشتم
همه بوی غربتی رو داشتن که اسمش وطنِ من بود
ما وطنمون رو با چیزای غریبی عوض کردیم
میتونستیم فکرِ اینروزا هم باشیم که عاشق میشیم
ما ولی فقط روی خاکی که اسمش وطن بود راه رفتیم
راهها تمومی نداشتن که!
به کشورت نیگا کن ببین از کِی چهقدر تنهایی رو فروخورده با خودش!؟
اسمی مونده تنها از کشور
و ایران، زنی پُر از بچهگیهای درخت...
آقا این وطن که اسم سختی هم داره مال من پیشکش به شما
اسم خودم رو پس بیار از کوهی که دخترش عاشقم بود
عاشقیت در وطن صدای بزرگی اه
صدای بزرگِ وطن رو دوس ندارم
کوه اگه باشه جای این سختی که من میکشم
لابد یهروزی کم میآد از نفسش
میافته میمیره!
وطن هماینقدر ساده تقسیم میشه بین حرف زدنها وُ
چشمهای آبیش
مُردنها
یادگاری از اسبهای چوبی / تفنگی که بچهگی بود همهش
ما به کشورای دیگه به شهرای دیگه بدجور تن میدیم
ما به آبراههای دور فکر میکنیم
فرار میکنیم فرار میكنيم یه شب که ماه کامل نیاست
ماه که تموم دربیاد
اسم سختِ ما رو بچهمون حتی نمیفهمه
این وطن ایرانزمین همیشه کوه داشته / همیشه ماه
راه فراره که توی هیچ کشوری نمیفروشن!
به کشورت نگاه کن بگو ایران رو چهقدر میفهمی اگه توی دلواس بود یا مراکش؟
خیابون ولیعصر
کی میتونه پاهاشوُ بشمُره؟
پاهای کی اندازهء اینهمه دور از خیابون ولیعصر راه میره؟
آدم که توی ولیعصرِ هر شهر عاشق نشه
لابد نمیفهمه ایران درازای خیابوناش به قدر ولیعصر عاشق نیاست
از اینجا که رفته باشی
یه خط نامه مینویسی که "دلم تنگ اه برای عصرا برای ولیعصر"
خوب میفهمم داری با چه زبونی گریه میکنی دوست من
ولیعصر رو بیهم راه میریم
تو اونور نیگات میافته توی چشمم
من اینور دلم رو گم میکنم
و اینجوری اه که اسم من چیز دیگهای میشه
پاهات رو بشمُر ببین راه میرن با هم همآهنگ یا
نه!
پای کی میتونه اینهمه عاشق راه بیفته توی بارون؛ پای کی؟
دلت با ما بود، دستت با تلفن. همیشه داشتی زنگ میزدی. زنگی میزدی قرارگاه ثارالله. همیشه داشتی زنگ میزدی به «سرلشگر» که میگفتی رفیقت بوده و اگر تو زنگ میزدی، نه نمیگفت و همیشه کافی بود که زنگ بزنی، و همهچیز بشود آنکه تو میخواهی، و ما میخواهیم. و همیشه میشد.
ترسیده بودم. کسی را نداشتم که راحت بهاش بگویم میترسم. آمدم خانهتان. گفتم که ترسیدهام. گفتم که شاید گرفتار بشوم. گفتم کاری نکردهام اما توهّم ِ جوّ بد را دارم. گفتم خرتوخر شده و میترسم. ترسیدی. خیلی ترسیدی. دیدم که داری میترسی. جمع کردی خودت را. گفتی برویم بیرون ماست بخریم. رفتیم. بیرون، گفتی که خوب نیاست توی خانه حرف بزنیم. گفتی باید رعایت کرد. رعایت میکردیم. و تو ترسیده بودی آشکارا. دوباره میخواستی زنگ بزنی.
گفتی که زنگ میزنی به قرارگاه ثارالله، به سرلشگر زنگ میزنی و تاکید کردی که «همهچیز دوروست میشی پیسرم!» و زنگ زدی به جایی و گفتند که سرلشگر رفته جایی دیگر و بعد میآید. باز تاکید کردی که «وقتی اومد بی من زنگ بیزنه حتمی!» و گفتی که نگران نباشم و همهچیز درست خواهد شد.
همهچیز خودش درست میشد و همه میدانستیم که داری دروغ میگویی. بزرگترین دروغگوی عالم بودی برای من، و من مومنانه دوستت داشتم. میدانستی که همه میدانیم تو داری دروغ میگویی، اما میگفتی. خوب دروغ میگفتی. مهربانتر میشدی وقتی دروغ میگفتی و بهدروغ زنگ میزدی به سرلشگر و کارها ردیف میشدند. همه میدانستیم که تو حتی خط مقدّم را ندیدهای، و میدانستی که میدانیم. ولی تو، برای ما، کسی بودی که رفته بود تا سههزار کیلومتری داخل خاک عراق و با سرلشگر، تمام عراقیها را به زانو درآورده بود و برگشته بود. خودت میگفتی سههزار کیلومتر. تو باور داشتی که میشود در خاک عراق هم سههزار کیلومتر پیش رفت و اصلا چهاهمیت دارد کیلومتر یعنی چی؟ تو، با سرلشگر، اینهمه راه را یکشبه رفته بودی و کُشته بودی و برگشته بودی. خدا هم میدانست که تو باور داری به راهی که رفتهاید با سرلشگر، و ایمان دارم که اجرش را به پای تو نوشته است.
پیرمرد... یکبار گفتم که باید از اینجا بروم زود. گفتم باید تا دوسهروز دیگر رفته باشم. باز رفتیم که ماست بخریم. ترسیدی دوباره. ترس نداشتم من؛ غم داشتم تا بخواهی. گفتم که این رفتن را فرار نبین عمو. گفتی پس چرا؟ گفتم که نپُرس. نپُرسیدی. فقط رفتی که زنگ بزنی. گفتم که ایننوبت را سرلشگر نمیتواند کمکی کند. گفتی که سرلشگر، همهکاری را میتواند یار باشد. جوری گفتی که «همهکاری را میتواند» که باور کردم سرلشگری که نیاست، میتواند همهکاری را یار باشد. تو گفتی میتواند. باور کردم از تو. زنگ زدی، و کارها، خودشان درست میشدند و نمیشدند. سرلشگر هم نبود و قرار شد وقتی رسید حتما به تو زنگ بزند.
تو چهقدر زنگ زدی، چهقدر زنگ زده بودی تو پیرمرد! از تمام دنیا، یک سرلشگر برای خودت داشتی که با هم به جنگ عراقیها رفته بودید و کُشته بودید و برگشته بودید؛ سرلشگری که همیشه جای دیگری بود، و همیشه هم به زنگ ِ تو، کارها را ردیف میکرد.
ای رفیق قدیم... از آخرینشبی که دیدمت، «هرشب» بهیادت بودم و هرشب چیزی گفتم به خیال اینکه هنوز میشنوی. راستی هنوز از آن دنیا حرفهای اینجا را میشنوی؟ اینجا، و در خیابانها، اتفاقات بسیاری افتاد تو که نبودی. اصلا تو که نبودی، قرارگاه ثارالله تو هم عوض شد برای ما. سرلشگر هم یکبار که رفته بود جایی، دیگر برنگشت؛ همه زنگ زده بودند و جوابی نمیرسید از جایی. تو که نبودی، زنگ زدیم واقعا. و من، نشد بروم. و هرگز نپُرسیدی برای چی.
بعد ِ تو، تو که نبودی، شاید شنیده باشی که چهقدر باید میرفتیم ماست بخریم، چهقدر باید زنگ میزدی. گفتم که؛ ما واقعا از هم پاشیدیم، و ایکاش هرکسی سرلشگر خودش را داشت در قرارگاههای عالم، که اینهمه بیقرار نمیماندیم وامانده.
جنازهات را که به خانهء خاک میرفت، فکر میکردم «حالا باور میکنم که دورتر از سهراه آذری هم جایی هست در جهان، و تو چه صبور بودی که سههزار کیلومتر رفتی و کُشتی و برگشتی». و رفتی و برنگشتی. صبور باش؛ بالاخره روزی کسی پیغام تو را به سرلشگر میرساند پیرمرد.
تُپُل بودی، و حرفهای خوب، سهم تو بود و هست. آرام بخواب، که از یاد همه هم اگر بروی، یکی هرروز و هرشب چیزی با خیال تو میگوید تا ابد. هنوز هم به اسم، هرشب، التماس دعا دارم، که برداری زنگ بزنی، و کسی قرار بشود بعدا حتما با تو تماس بگیرد.
حرف با تو زیاد دارم، اما اینجا و حالا، غم بزرگ من این است که نسلی از راه خواهند رسید که تو را شاید در قصههای من بخوانند تنها؛ نسلی که فرصت ِ تو را ندارند، نعمت تو را ندارند، و تو را با دروغهای مهربان و بزرگوارت، با بودنی که کمیاب بود، و خود ِ تو را ندارند. من برای این نسل، چه دارم بگویم؟ اینها، وضعیت خیابان را عوض میکنند، و تو رفتهای.
من اسمها را انتخاب نمیکنم، خودشان به زمزمهام میآیند. هماینطور است حکایت ترکیبها، رنگها، نغمهها، و چیزهایی که توی سرم مُدام چرخ میزنند اینهمه سال.
روزها، هفتهها، ماهها به چیزی فکر میکنم؛ به چیزهایی فکر میکنم که اغلب هم معنی خاصی ندارند، با نباید داشته باشند. آنقدر توی سرم میچرخند و میچرخند و میچرخند که جایی در عالم مصداق برای خودشان درست میکنند. حروفی که زنده میشوند، جان میگیرند، و کمکم آنقدر بزرگ میشوند که جانم را میخواهند از من. دارم جان میدهم رسما به ساحت این وقت ِ عزیز.
حروف، شعر نمیشوند که بسرایی، دلی ندارم که داستانشان کنم، حالی نمانده که برای دوستی، مثلا گوشهء آن باغ قدیمی در کرج، یکشب تا صبح تعریف کنم قصهوار. حروف، عزراییل هرروزه اند فقط. خیال کن عزراییل، خرق عادت کند و هرهفته یکبار بهات سر بزند در کسوت چند حرف ناچیز و بیمعنی، و هربار، جانی بگیرد و جانی ببخشد پیش از آخرین دم! حروف، حرکت بینظم مرگ اند در سرم، عزراییل بیکار اند در خیالم، در زمزمهای که دارد مثل خوره جانم را میخورد و تمام میکند. حرفهای نفرینی، برای آدم نفرینی.
ماهها است که تکرار میشود در سرم این «یهودی سرگردان»؛ بیکه بدانم دقیقا چرا و یعنی چی، و چرا اینهمه از تاریخ وُ، تنها یکنفر باید سرگردان؟ نمیدانم. در سرم، همیشه این یهودی، سرگردان است، بیشهر و آواره و رسوا. دوُر خودش میچرخد و میچرخد و میچرخد: یهودی سرگردان، یهودی سرگردان، یهودی سرگردان...
میگویند وقت صلیب مسیح، تماشا کرده یا مسخره کرده یا خندیده. شاید هم سکوت کرده فقط. و این سکوت، شده نفرینی برای تمام اعصارش. نمیدانم من.
این «یهودی سرگردان» همهاش در زمزمهام میچرخد و میچرخد. مدتیاست که جان گرفته و جان میخواهد از من. سرگردان عالم ام سالها است. نه خندهای که از صمیم قلب باشد، نه نشاطی که از سر نشاط و رضایت. هیچ.
برای خودم میگویم که «هر قومی، یک سرگردان میخواهد، یک رسوای بیعالم و بیهرچیز. قوم ما، که جمع کوچکی هم داشت، همه سرگردان چرا؟ در این قوم، یکّه شدن، لطفی ندارد. سرگردانی امثال ما را، نه تاریخ باشکوه ملتی روایت میکند، نه افسانه میشویم بر زبانها. آواره ایم در خطوط چند بیت مثلا، چند قصهء بیقواره و ارزان».
در این سرگردانی میدانم که تهاش کجا است و چی: هیچچی. هراس دارم از نوشتن وضعیت خودم. تنها باری است که «میدانم» و تنها باری است که میترسم از نوشتناش، از گفتناش. مثلا بهخودم میگویم شاید این، آخرین رد و نشانی باشد که در محیط مجازی میکاری؛ پایانی بر سرگردانی این رسوای عالم، شاید. هراس دارم اما، و مینویسم که «شاید فردا، روز دیگری بود» و باور میکنم باز، که این سرگردان، به نوشتن و ننوشتن آرام نمیشود.
نفرینها، همیشه از آن ِ مرد بیآوازی است که زمینی برای آرام ندارد. شاید فقط به مرگ... کاش اینبار، تقدیری در کار باشد، و هر سرگردانی را، زمینی برای آرام، برای لبخند، و برای آنهمهشب که ساز در خطوط اینترنتی به صدا درمیآمد، و روزها اینقدر تلخ نبودند.
باید خدایی باشد حتی برای سرگردانها، خستهها، و روزها و هفتههای پیچیده در هم؛ خدایی که یا بشنود، یا بپذیرد.